غزل شمارهٔ ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۱

۳۵ بازديد


دي من و محمود در وثاق نشستيم
لب بگشاديم‌ و در به روي ببستيم
گفتم برخاست بايد از سر عالم
گفت بلي تا به مهر دوست نشستيم
گفتمش ايثار راه مير چه بايد
گفت دل و جان نهاده بر كف دستيم
گفتم شير از كمند مير نجسته است
گفت كه ما نيز از آن كمند نجستيم
گفتم ما را نموده حزمش هشيار
گفت وليكن ز جام عشقش مستيم
گفتم ما را بلند ساخته جاهش
گفت وليكن به خاك راهش پستيم
گفتم قرينست تا كه مادح اويم
گفت مفرماي بوده‌ايم كه هستيم
گفتم ازين بيشتر دلم را مشكن
گفت مگر عهد مير بد كه شكستيم
گفتم او خواجهٔ فقير پرستست
گفت كه ما بندهٔ امير پرستيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد