غزل شمارهٔ ۵۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۹

۳۴ بازديد


دلم به‌ زلف تو عهدي كه بسته بود شكستي
ميان ما و تو مويي علاقه بود گسستي
ز شكل آن لب و دندان توان شناخت كه‌ يزدان
ز تنگناي عدم آفريد گوهر هستي
حديث طول امل را نمود زلف تو كوته
كه هركه جست بلندي در اوفتاد به پستي
شراب‌ شوق ز لعلت چنان كشيده‌ام امشب
كه صبح روز قيامت مراست اول مستي
نخست روز قيامت به عاشقان نظري كن
كه پشت پاي به دوزخ زنند از سر مستي
ز وصل طوبي و جنت جز اين مراد ندارم
كه قد و روي تو بينم به راستي و درستي
چگونه وصف جمالت توان نمود كز اول
دهان خلق گشوديّ و روي خويش ببستي
حديث نكتهٔ توحيد از زبان نگارين
هزار بار شنيدي دلا و هيچ نجستي
بيار باده كه گبر و يهود و مومن و ترسا
ز عشق بهره ندارند جز خيال پرستي
اگر سجود كند بر رخ تو زلف تو شايد
كه نيست مذهب هندو جز آفتاب پرستي
نديده‌ايم كه شاهين به كبك حمله نمايد
چنان كه‌ زلف‌ تو بر دل‌ به‌ چابكي و به چستي
ز سخت جاني قاآنيم بسي عجب آيد
كه‌ بار عشق تو بر دل كشد بدين‌ همه سستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد