غزل شمارهٔ ۵۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۲

۳۶ بازديد


بس رنج در آماجگه عشق تو برديم
مرديم و خدنگي ز كمان تو نخورديم
با سوز دلي گرمتر از آتش بهمن
چون آب دي از سردي مهر تو فسرديم
بي‌ماه رخت همچو حكيمان رصد بند
شب تا به سحر ثابت و سياره شمرديم
در بزم صفا صاف‌خوران صدر نشينند
ما زيرنشينان صف ‌آلودهٔ درديم
المنهٔ لله كه ز آيينهٔ هستي
زنگ دويي از صيقل توحيد سترديم
تا نفس نكُشتيم نگشتيم مسلمان
تا لطمه نخورديم چو گو گوي نبرديم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد