غزل شمارهٔ ۴۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۹

۳۴ بازديد


بكش ار كشي به تيغم، بزن ار زني به تبرم
بكن آنچه مي‌تواني كه من از تو ناگزيرم
همه شرط عاشق آنست كه كام دوست جويد
بكن ار كني قبولم، ببر ار بري اسيرم
سر من فرو نيايد به كمند پهلوانان
تو كني به تار مويي همه روزه دستگيرم
نظر ار ز دوست پوشم كه برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گويم كه برون شو از ضميرم
ز جهان كناره كردم كه تو در كنارم آيي
مگر اي جوان رهاني ز غم جهان پيرم
تو به راه باد گويا سر زلف خود گشودي
كه ز مغز جاي عطسه همه مي‌جهد عبيرم
طلب از خداي كردم كه بميرم ار نيايي
تو نيامدي و ترسم كه درين طلب بميرم
مگرم نظر بدوزي به خدنگ جور ورنه
همه تا حيات دارم نظر از تو برنگيرم
به هواي مهر محمود چو ذره در نشاطم
كه چو آفتاب روزي به فلك برد اميرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد