غزل شمارهٔ ۴۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۷

۳۵ بازديد


به جرم عشق تو گر مي‌زنند بر دارم
گمان مبركه ز عشق تو دست بردارم
مگوكه جان مرا با تو آشنايي نيست
كه با وجود تو از هركه هست بيزارم
از آن سبب كه زبان راز دل نمي‌داند
حديث عشق ترا بر زبان نمي‌آرم
مرا دليل بس اين درگشاد و بست جهان
كه رخ گشودي و بستي زبان گفتارم
صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم
كه پيش چون تو صنم‌ صورتي گرفتارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد