غزل شمارهٔ ۵۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۰

۴۰ بازديد


ز بس كه هجر تو لاغر ميان بكاست تنم
قسم به جان تو كزين تهيست پيرهنم
مرا كه پيش زبان دم نمي‌زند شمشير
بيا تو با دم شمشير زن كه دم نزنم
ز خويشتن به جهان هركسي خبر دارد
خلاف من كه نباشد خبر ز خويشتنم
حديث لعل تو تا بر زبان من جاريست
زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم
اگر نظر بكنم بي‌تو بر شمايل غير
دو چشم خويش به انگشت خويشتن بكنم
اگرچه زار و ضعيفم ولي به قوت عشق
به جز تو گر همه شيرست پنجه درفكنم
پس از هلاك تنم گر به دجله غرق كنند
ز سوز آتش دل دود خيزد از كفنم
حديث زلف بتان سر كنم چو قاآني
گمان برند خلايق كه نافهٔ ختنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد