غزل شمارهٔ ۵۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۵

۳۵ بازديد


آن سنگدل كه شيشهٔ جانهاست جاي او
آتش زند در آب و گل ما هواي او
سوگند خورده‌ام كه ببوسم هزار بار
هرجا رسيده است به يكبار پاي او
جز كاندر آب و آيينه ديدم جمال وي
بر هيچ كس نظر نگشودم به جاي او
عاشق كه آرزو نكند جز رضاي دوست
اين عجز او بتر بود ازكبرياي او
گر مدعي نبود ز خود خواهشي نداشت
او را چه كار تا طلبد مدعاي او
گر زيركي بهل كه همين عين آرزوست
كز دوست آرزو بكند جز رضاي او
قاآني ار ز پاي فتادست عيب نيست
نيكو قويست دست توانا خداي او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد