اي فيض بيا دلي بدريا انداز زين پستي خويش را ببالا انداز
يعني ز كمال هر چه اندوختهٔ از سر بردار و بر ته پا انداز
گه در غزلم سخن كشد جانب راز گاهي بقصيده ميشود دور و دراز
نازم برباعي سخن كوته كن تا باز شود بحرف لب بندد باز
يا رب تو مرا بكردهٔ زشت مگير از معصيتم بگذر و طاعت به پذير
چون مهر تو و نبي و اولاد نبي نزد تو شفاعتم كند دستم گير
از عشق مجاز گويمت چيست غرض زان چاشني عشق حقيقيست غرض
از جلوهٔ حسن دوست در روي نكو تعليم طريق عشقبازيست غرض
مغرور بعلم خود مشو مست مباش نزد علما نيست شو و هست مباش
در حضرت دوستان حق پستي كن نزد دشمن بلند شو پست مباش
خود را بمحيط خطر انداز و مترس سر در ره آن نگار در باز و مترس
بر سوختگان دست ندارد دوزخ با آتش عشق دوست در ساز و مترس
در راه طلب تمام دردم دردم در ورزش فهم راز مردم مردم
گفتي كه چرا نميكني در خود سير از من خبرت نبود كردم كردم
با من بودي منت نميدانستم تا من بودي منت نميدانستم
رفتم چه من ار ميان ترا دانستم با من بودي منت نميدانستم
از صحبت خلق سخت دلتنگ شدم وز دمها چون آينه در زنگ شدم
بس نام نكوي بي مسمي ديدم از نام نكوي خويش در ننگ شدم
از لذت عيش اينجهان سرد شدم در آرزوي اجل همه درد شدم
چندي چه زنان برنگ و بو بودم شاد آخر بيقين آخرت مرد شدم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد