غزل شمارهٔ ۵۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۳

۳۴ بازديد


واجب نبود دل به بتي بيهده بستن
كاو را نبود شيوه بجز عهد شكستن
هر دوست كه با دوست ندارد سر پيمان
ميبايد از او رشتهٔ پيوند گسستن
چون يار ندارد خبر از يار چه حاصل
ناليدن و خون خوردن و بر خاك نشستن
ياري كه وفا بيند و با غير شود يار
شرطست برو از سر عبرت نگرستن
چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج
اي ابر بهاري چه برآيد ز گرستن
هر بنده كه بگريخت ز احسان خداوند
آزاد كنش كاو نشود رام به بستن
بر زشت نكويي نتوان بست به زنجير
از مشك سياهي نتوان برد به شستن
با يار بگوييد كه از تير ملامت
انصاف نباشد دل ما اين همه خستن
زين پيش همه كام تو مي‌جستم و اكنون
اميد ندارم به جز از دام تو جستن
جان دادم و افسوس كه جان نيست گياهي
كاو زنده شود سال دگر باز برستن
قاآني ازين پس ز خيال تو صبورست
با آنكه محالست صبوري ز تو جستن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد