در عهد صبي كرد جهالت پستت ايام شباب كرد غفلت پستت
چون پير شدي رفت نشاط از دستت كي صيد كند مرغ سعادت شصتت
اي حسن تو جلوهگر ز اسما و صفات روي تو نهان در تتق اين جلوات
انديشه كجا بكبرياي تو رسد هيهات ازين خيال فاسد هيهات
داني ز چه عشق گلرخان مطلوبست با بهر چه سار و سوزشان مطلوبست
از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب آگاه شدن درين جهان مطلوبست
ديدم ديدم كه معرفت توحيد است ديدم ديدم كه رهنمايم ديد است
ديدم ديدم كه گمرهي تقليد است ديدم ديدم كه ديد در تجديد است
اين جان تو عاقبت ز تن خواهد جست اين جان تو عاقبت ز تن خواهد خست
اين تن بتو عاقبت نخواهد ماندن اين جان تو عاقبت ز تن خواهد رست
سر خاك شد و نقش خيال تو نرفت خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت
هر چند ز هجران تو زنگار گرفت ز آينهٔ دل عكس جمال تو نرفت
تا چند ز آب و نان سخن خواهي گفت خواهي خوردن بروز و شب خواهي خفت
امروز تو را ز تو اگر حق نخريد در روز جزا نخواهي ارزيد بمفت
اي فيض غم زيان هر سودت هست با اين همه در اميد بهبودت هست
هر چيز كه پاك سوخت دودي نكند با آنكه تو پاك سوختي دودت هست
اي فيض بسي موعظه گفتي بعبث در گوش نكردي درو سفتي بعبث
نوري بدل كسي نميبينم من بس خانهٔ تاريك كه رفتي بعبث
تن را بگذار تا شوم من جانت جان در باز تا شوم جانانت
از پاي درآي تا بگيرم دستت با درد بساز تا شوم در مانت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد