اي خسته ترا آن سر كو ميسازد زان لب دشنام رو برو ميسازد
لب ميدهدت شفا ز بيماري چشم درد او را دواي او ميسازد
با وصل تو دست در كمر نتوان كرد با درد فراق هم بسر نتوان كرد
چون چارهٔ كار غير بيتابي نيست جز ناله و آه بياثر نتوان كرد
ن را در اشگ شست و شو بايد كرد دلرا از غير رفت و رو بايد كرد
چون پاك شود و جودش از آلايش آنگه جانرا نثار او بايد كرد
ايمان درست عشق كيشان دارند هرچند كه ظاهري پريشان دارند
مفتاح حقايقي كه ميجوئي فيض زيشان غافل مشو كه ايشان دارند
اين گلشن دهر عاقبت گلخن شد هر دوست كه بود جز خدا دشمن شد
جز مهر خداي هرچه در دل كشتم حاصل اندوه و دانه صد خرمن شد
با رب تو مرا بخواهش من مگذار جان را بهواي طاعت تن مگذار
جان صاف كش ميكده تقديس است معتاد صفا بدردي من مگذار
ديدم ديدم كه هر چه ديدم حق بود ديدم ديدم كه ديد ديدم حق بود
ديدم ديدم كه مي شنيدم از حق ديدم ديدم كه آن شنيدم حق بود
شادم كه غمت همره جان خواهد بود عشقت با دل در آنجهان خواهد بود
هجران تو با كالبدم خواهد ماند وصل تو حيات جاودان خواهد بود
زين دار فنا پاي كشيدن خوشتر پيوند ز اين و آن بريدن خوشتر
دل كردن از انديشهٔ دنيا خالي در عاقبت كار رسيدن خوشتر
در گوشهٔ انزوا خزيدن خوش تر پيوند ز غير حق بريدن خوشتر
اي فيض مكن علاج گوشت ز نهار كافسانه دهر ناشنيدن خوشتر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد