غزل شمارهٔ ۴۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۶

۳۴ بازديد


نه تو دست عهد دادي كه ز مهر سر نتابم
به چه جرم روي تابي كه بري ز جسم تابم
چه خلاف كردم آخر كه تو برخلاف اول
ز معاندت نمودي به مفارقت عذابم
به خدا كه چون مني را دو جهان گناه بايد
كه به هجر چون تو ماهي كند آسمان عقابم
بگشاي چين زلفت كه به رخ فتاده چينم
بنماي روي خوبت كه ز ديده رفته خوابم
هم از آن زمان كه غافل مژگان دوست ديدم
چو شكار تيرخورده همه دم در اضطرابم
به هواي كبك رفتم كه چو باز حمله آرم
ز هلاك خويش غافل كه ز پي بود عقابم
منم آن گداي مبرم كه كنم سوال بوسه
تويي آن بخيل منعم كه نمي‌دهي جوابم
نه علاج مي‌فرستي نه هلاك مي‌پسندي
چو مريض روز بحران همه دم در انقلابم
به دل و ز ديده دوري به خدا عجب نيايد
كه كنار دجله ميرد دل از آرزوي آبم
چه شد اين خروس امشب كه خروش او نايد
كه مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم
به عتاب چند گويي كه رو ار نه ريزمت خون
نكشي مرا و داني كه همي كشد عتابم
به خدا چنان بگريم ز جدايي حبيبم
كه بروي آب ماند تن خسته چون حبابم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد