غزل شمارهٔ ۴۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۸

۳۵ بازديد


دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچين دارم
پنجه انداخته در پنجهٔ شاهين دارم
اين همه چين كه تو بر چهرهٔ من مي‌بيني
يادگاريست كز آن طرهٔ پرچين دارم
زاهدم گفت ز دين شرم كن و باده مخور
مي حرامم بود ار من خبر از دين دارم
كافر وگبر و يهودم همه رانند ز خويش
چشم بد دور نگه كن كه چه تمكين دارم
جام مي ده كه ترا عرضه دهم راز جهان
كه من اندر دل خود جام جهان‌ بين دارم
جم كجا رفت و چه شد جام رهاكن كه به نقد
من ز جم بهترم ار جام سفالين دارم
منت شمع و چراغ از چه كشم در شب تار
من كه در خلوت خاطر مه و پروين دارم
خوار هركودك و ديوانه و اوباش شدم
آخر اي قوم ببينيد چه آيين دارم
در هواي قد و اندام و خط و عارض يار
عشق با سرو و گل و سنبل و نسرين دارم
جام مي بر لبم آهسته سحرگه مي گفت
تو مخور غصه كه من هم دل خونين دارم
تكيه بر زلف و رخ دوست زدم قاآني
شكر كز سنبل و گل بستر و بالين دارم
كاش با دادگر ملك سليمان گويند
من هم اي خواجه حق خدمت ديرين‌ دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد