دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۵ بازديد
پير مغان جام ميم داد دوش
از دو جهان بانگ برآمد كه نوش
ميروي و از عقبت ميرود
جان و تن و دين و دل و عقل و هوش
رفتي و برخاست فغانم ز دل
آمدي از راه و نشستم خموش
بر من و ياران شب يلدا گذشت
بس كه ز زلف تو سخن رفت دوش
آب دو چشمم همه عالم گرفت
وآتش جانم ننشيند ز جوش
كاش بسازند ز خاكم سبو
بو كه حريفان بكشندم به دوش
سرد شد از حكمت ناصح دلم
كآتش من بيند و گويد مجوش
تا به جمال توگشوديم چشم
از سخن خلق ببستيم گوش
ناصح از آن چهره نپوشيم چشم
گر تو تواني نظر از ما بپوش
رعد بنالد ز تجلي برق
از تو كنون جلوه و از ما خروش
پردهٔ دعوي بدرد دست غيب
گر نبود فضل خدا عيبپوش
نالهٔ قاآني اگر بشنود
از جگر سنگ برآيد خروش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد