غزل شمارهٔ ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۳

۳۵ بازديد


پير مغان جام ميم داد دوش
از دو جهان بانگ برآمد كه نوش
مي‌روي و از عقبت مي‌رود
جان و تن و دين‌ و دل و عقل و هوش
رفتي و برخاست فغانم ز دل
آمدي از راه و نشستم خموش
بر من و ياران شب يلدا گذشت
بس كه ز زلف تو سخن رفت دوش
آب دو چشمم همه عالم گرفت
وآتش جانم ننشيند ز جوش
كاش بسازند ز خاكم سبو
بو كه حريفان بكشندم به دوش
سرد شد از حكمت ناصح دلم
كآتش من بيند و گويد مجوش
تا به جمال توگشوديم چشم
از سخن خلق ببستيم گوش
ناصح از آن چهره نپوشيم چشم
گر تو تواني نظر از ما بپوش
رعد بنالد ز تجلي برق
از تو كنون جلوه و از ما خروش
پردهٔ دعوي بدرد دست غيب
گر نبود فضل خدا عيب‌پوش
نالهٔ قاآني اگر بشنود
از جگر سنگ برآيد خروش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد