غزل شمارهٔ ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۰

۳۶ بازديد


هركس به هواي جان گرفتار
ما بي تو ز جان خويش بيزار
جا بي‌ تو كنم به خلد هيهات
دل بي‌تو نهم به عيش زنهار
جان بي‌تو به پيكرم بود تنگ
سر بي‌تو به گردنم بود بار
دلهاي گشاده از غمت تنگ
جان‌هاي عزيز در رهت خوار
ابروي تو بر سرم كشد تيغ
مژگان تو بر دلم زند خار
اي تازه جوان كه چون جواني
رفتي و نيامدي دگربار
در سايهٔ زلف خط و خالت
مانند به شبروان عيار
در هند شنيده‌ام كه طوطي
شكر شكنست و سرخ منقار
زانسان كه خطت به سايهٔ زلف
پيرامن آن لب شكربار
زلفست فراز قدت آري
بر سرو بن آشيان كند مار
كويت به نگارخانه ماند
از حيرت طالبان ديدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد