غزل شمارهٔ ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۱

۳۳ بازديد


اي حسن تو چون فتنهٔ چشم تو جهانگير
صد سلسله دل در خم زلف تو به زنجير
عشق من و رخسار تو اين هردو جهانسوز
حسن تو وگفتار من اين هردو جهانگير
قدم چوكمان قد تو چون تير از آن‌رو
تند از بر من مي گذري چون زكمان تير
هر آيهٔ رحمت كه در انجيل و زبورست
هست اين همه را روي تو ترسا بچه تفسير
از حيرت خورشيد جمال تو ز هرسو
از خاك بر افلاك رود نعرهٔ تكبير
از نالهٔ من مهر تو با غير فزون شد
الحق خجلم از اثر نالهٔ شبگير
ريزد ز زبانم شكر و مشك به خروار
هرگه كه كنم وصف لب و زلف تو تقرير
وز آتش شوقي كه بود در ني كلكم
نبود عجب از نامه كه سوزد گه تحرير‌
با قامت ياري چو تو گيتي همه كشمر
با چهرنگاري چو تو عالم همه كشمير
وصل تو به پيرانه سرم باز جوان كرد
گر هجر تو بازم به جواني نكند پير
ديدم ز غمت دوش يكي خواب پريشان
وامروز شدش وصل سر زلف تو تعبير
ابروي تو اي ترك مگر تيغ اميرست
كآ‌ورده جهان را همه در قبضهٔ تسخير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد