غزل شمارهٔ ۴۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۵

۳۴ بازديد


تا به شكار رفته‌اي گشته دلم شكار غم
هست مرا ازين سپس طيش فزون و عيش كم
گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان
نيست ز بختم اين گمان كاو برهاندم ز غم
تا پي صيد آهوان خنگ ملك بود روان
جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم
شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته‌ دل
او ز خيال رسته دل، من ز ملال بسته دم
اي بت شنگ شوخ لب خيز و بسيج كن طلب
تا بجهيم ازين كرب، تا برهيم ازين الم
چند قرين ناله‌اي داغ به دل چو لاله‌اي
خيزو بده پياله‌اي تا برهيم ازين نقم
چين بگشا ز گيسوان، تازه كن از طرب روان
چند زني بر ابروان اين همه پيچ و تاب و خم
مژده بده كه صبحگه شاه جهان رسد ز ره
از قمرش بسر كله وز ملكش به‌بر خدم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد