غزل شمارهٔ ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد


كه بود آن ترك خون‌آشام سرمست
كه جانم برد و خونم‌خورد و ‌دل خست
درآمد سرخوش و افتادم از پاي
برون شد مست و بيرون رفتم از دست
سپر بر پشت و تيغ كيه در مشت
كمان در دست و تير فتنه در شست
فغان جاي نفس از سينه برخاست
جنون جاي خرد در مغز بنشست
نه تيرش هست تيري كش توان جست
نه‌زخمش‌ هست زخمي كش‌ توان بست
نه چشم از نيش تيرش مي‌توان دوخت
نه هيچ از پيش تيرش‌ مي‌توان جست
وفا و مهر در جان و دلش نيست
جفا و جور در آب وگلش هست
به كام دشمنان از دوست ببريد
به رغم يار با اغيار پيوست
هلاك آن تن كه بي‌ياد رخش زيست
اسير آن دل كه از دام غمش رست
عزيز آن جان كه از عشقش شود خوار
بلند آن سركه در راهش شود پست
نديدم تا نديدم چشم مستش‌ا
كه وقتي آدمي بي مي شود مست
بهل تا سر نهم بر خاك تسليم
كه چون ماهي اسيرم كرده در شست
برون نه يك قدم قاآني از خويش
كه از قيد دو عالم مي‌توان رست
بهار و عهد صاحب اختيارست
ببايد باده خورد و توبه بشكست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد