غزل شمارهٔ ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱

۳۵ بازديد


قوت من باده قوتم يارست
وآدمي را همين دو دركارست
عيش آدم بود به قوت و قوت
قوت و قوت نيست مردارست
هر ولايت كه خوبرويي هست
هركه جز اوست نقش ديوارست
اي كه گفتي مبين به صورت خوب
صورت خوب بهر ديدارست
گوش اگر نشنود حكايت يار
بر بناگوش مردمان بارست
چشم اگر ننگرد به صورت خوب
پيشه بر روي آدمي عارست
دل به مستي ربود نرگس دوست
به خدا مست نيست هشيارست
چشم يار ار چه هست خواب‌آلود
اندرو هرچه فتنه بيدارست
دستم اي همسفر ز دست بدار
كه مرا پاي دل گرفتارست
خودكشم رنج و خودكنم شكوه
درد عشق اي رفيق بسيارست
بر من مست چند طعنه زني
آخر اي زاهد اين چه آزارست
گر عبادت به مردم آزاريست
زان عبادت خداي بيزارست
من ز دريا روم تو از خشكي
به سوي كعبه راه بسيارست
نفس بيدار گفت دارم شيخ
نه چنانست نقش پندارست
موشكافست طبع قاآني
از چنين طبع جاي زنهارست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد