غزل شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰

۳۴ بازديد


دل ديوانه كه خود را به سر زلف تو بستست
كس بر او دست نيابد كه سر زلف تو بستست
چكند طالب چشمت كه ز جان دست نشويد
بوي خون آيد از آن مست‌ كه شمشير به دست است
به اميدي كه شبي سرزده مهمان من آيي
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر كف دست است
من و وصل تو خياليست كه صورت نپذيرد
كه ترا پايه بلندست و مرا طالع پستست
گفتم از دست تو روزي بنهم سر به بيابان
دست در زلف زد و گفت‌ كيت پاي ببستست
حاش لله كه رهايي دلم از زلف تو بيند
كه دلم ماهي بسمل بود و زلف تو شستست
گرد آن دانهٔ خال تو سيه موي تو دامست
دل شناسد كه تني هرگز ازين دام نجستست
دل قاآني ازينسان كه به زلف تو گريزد
چ‌ون برآشفته يكي رومي هندوي پرستست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد