غزل شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳

۳۹ بازديد


چه غم ز بي كلهي كآ‌سمان كلاه منست
زمين بساط و در و دشت بارگاه منست
گداي عشقم و سلطان وقت خويشتنم
نياز و مسكنت و عجز و غم سپاه منست
به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست
كه عشق مملكت و دوست پادشاه منست
زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست
به جان دوست همان نيستي پناه منست
به‌روز حشركه اعمال خويش عرضه دهند
سواد زلف بتان نامه ي سياه من است
به مستي ار ز لبت بوسه‌اي طلب كردم
لب پياله درين جرم عذرخواه منست
قلدرانه گنه مي‌كنم ندارم باك
از آنكه رحمت حق ضامن گناه منست
به‌رندي اين‌ هنرم بس كه‌ عيب كس نكنم
كس ار ز من نپذيرد خدا گواه منست
مرا به حالت مستي نگر كه تا بيني
جهان و هرچه درو هست دستگاه منست
دمي كه مست زنم تكيه در برابر دوست
هزار راز نهاني به هر نگاه منست
چگونه ترك كنم باده را به شام و سحر
كه آن دعاي شب و ورد صبحگاه منست
هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت
كه اين بلاكش افتاده خاك راه منست
مرا كه تكيه بر ايام نيست قاآني
ولاي خواجهٔ ايام تكيه گاه منست
امير كشور جم صاحب اختيار عجم
كه در شدايد ايام دادخواه منست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد