غزل شمارهٔ ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷

۳۵ بازديد


ز ما صد جان وز آن لب يك عبارت
ز ما صد دل وز آن مه يك اشارت
دلا از چشم خونخوارش‌ حذر كن
كه بي‌رحمند تركان وقت غارت
به خون دل بسازم از غم دوست
‌ناعت كرد بايد در تجارت
چو سنگ سختم آتش در درونست
تنم را زان نمي سوزد حرارت
از آن رو بي ‌تو چشمم كس‌ نبيند
كه نبود بي‌تو در چشمم بصارت
به شادي بگذرانم بعد از اين عمر
كه غم جانم نبيند از حقارت
پس از قتل پدر شيرويه دانست
كه شيرين دست ندهد بي‌مرارت
اگر از قاب قو سينت بپرسند
بفرما زان دو ابرو يك اشارت
تبه شد حال دل قاآني از اشك
ز جوش سيل ويران شد عمارت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد