تا دل به برم هواي دلبر دارد
افسانهٔ عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آري
دل از دلبر چگونه دل بردارد
آمد مه شوال و مه روزه گذشت
و ايام صيام و رنج سي روزه گذشت
صد شكر خدا كه روزي روزهٔ ما
گاهي به غنا و گه به دريوزه گذشت
آراسته جنتي كه اين روي منست
افروخته دوزخي كه اين خوي منست
شمشير جهانسوز بهادر شه را
دزديده كه اين كمان ابروي منست
در ميكده مست از مي نابم كردند
سرمست ز جرعهٔ شرابم كردند
اي دوست به چشمهاي مست تو قسم
جامي دو سه دادند و خرابم كردند
زلفين سيه كه بر بناگوش تواند
سر بر سر هم نهاده همدوش تواند
سايد سر از ادب به پايت شب و روز
آري دو سياه حلقه در گوش تواند
گر چرخ جفا كرد چه ميبايد كرد
ور ترك وفا كرد چه ميبايد كرد
ميخواست دلم كه بر نشان آيد تير
چون تير خطا كرد چه ميبايد كرد
آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر
چون كار جهان بي سر و سامان خوش تر
مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من
مجموعهٔ عاشقان پريشان خوشتر
يك عمر شهان تربيت جيش كنند
تا نيم نفس عيش به صد طيش كنند
نازم به جهان همت درويشان را
كايشان به يكي لقمه دوصد عيش كنند
تا يار مرا ربوده از هستي خويش
واقف نيم از بلندي و پستي خويش
آنگونه ز جام عشق مستم دارد
كآگاه نيم ز خويش و از مستي خويش
بر روز ستاره تا كي افشاني بس
در روز ستاره بالله ار بيند كس
دهرت ز مراد خويش دارد محروم
يا دست جهان ببند يا پاي هوس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد