اگر چه مادر ايام خوش نتيجه فتاد
درين زمان پسري به نزاد از بهزاد
مه سپهر حكومت كه در زمانهٔ او
زمانه را فزع دادخواه رفت از ياد
گل بهار سخاوت كه در محل كرم
درم چو برگ خزان ميدهد كفش بر باد
بجاي خون همه ياقوت و لعل خواهد ريخت
به دست او نيش اگر زند فصاد
گرفته كشور دلها كه هست بر بازوش
دو فتحنامه ز دست كريم و طبع بداد
به آن محيط كرم نسبت ملال ز بذل
چنان بود كه به حاتم كنند بخل اسناد
زبان به شكوهٔ او هيچ دادخواه نراند
به غير ظلم كه از عدل اوست در فرياد
خراش ناخن عدلش چو كوه ظلم بكند
بماند در دهن انگشت تيشهٔ فرهاد
به روي كشور ما تنگ از آن كه منصب اوست
امارتي كه زخاني و خسرويست زياد
جمال باز گرفتن نيافت ساقي دهر
چو بر كف املش ساغر مراد نهاد
فلك نمود به زير پرش چو بيضهٔ مرغ
هماي رفعت او بال ابهت چو گشاد
چه حاجتست كه او طايران دولت را
به دانه ريزي و دامافكني شود صياد
كه بهر صيد مرادش درين كمند گاهند
نه آسمان سبب انگيز و بخت در امداد
نقيض سوز و مخالف گداز و ضد كاهست
صلاح و راي وي اندر جهان كون و فساد
چو آمد آن نصفت كيش داد گر به وجود
كشيد رخت به سر منزل عدم بيداد
بناي ظلم و تعدي ضعيف بنيان گشت
به دستياري اين دولت قوي بنياد
ز سهم ناوك آهن گداز هيبت او
ز موج گشته زره پوش از ازل پولاد
ز بوسه كاري سكان آسمان فرمود
بهر مكان كه ازو سايه بر زمين افتاد
به جز درش كه نه جاي وقوع بيداد است
نديده كس در دارالامارتي بيداد
اگر شود متوجه به رفع ضديت
دهند دست معيت به يكديگر اضداد
ز لطف خاص خود اين بلدهاش خداي عليم
كه شهر خاص علي بود بي مضايقه داد
جز او كه والي معمورهاي چنين شده است
نديده گنج كسي در اماكن آباد
عنان به دست ندادش چنان كه بستاند
كه كرد بخت بلندش سوار رخش مراد
متاع هركه چو نظم منش رواجي نيست
به عهد او شده بازار كاسديش كساد
چو ظلم گشت درين بلده كم وز ياوريش
اساس داوريش را خدا زياد كند
رسيد عيد و دل جمله تهنيت گويان
ز ديدن رخ او كامياب و خرم و شاد
تو را چو پاي روان نيست محتشم كه روي
به سده بوسي آن نير سپهر سداد
به دستياري نظمي كه عزت تو ازوست
زبان خامه بجنبان پي مباركباد
اميد آن كه بود تا ز كعبه نام و نشان
كه هست بر درش امروز ازدحام عباد
بود جناب معلاي او مطاف انام
به مصطفاي معلا و عترت امجاد
ز آهم بر عذار نازكش زلف آن چنان لرزد
كه عكس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد
دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آري
رسن باز افتد از سررشته هرگه ريسمان لرزد
به صورتخانهٔ چين گر قد و عارض عيان سازي
مصور را ورق در دست و كلك اندر بنان لرزد
خرامان چو شوي گردد تنت سر تا قدم لرزان
به سان گلبني كز نازكي گلها بر آن لرزد
جواني جان من پند غلام پير خود بشنو
مكن كاري كه از دستت دل پير و جوان لرزد
ز دهشت آن چنانم كز براي شرح درد دل
چو گيرم دامن آن گل مرا دست و زبان لرزد
نويسم در بيان معجز لعلش اگر حرفي
ز عجز اندر بنانم خامه معجز بيان لرزد
ز آه سرد من لرزد دل محزون در آن كاكل
چه مرغي كز نسيم صبح دم بر آشيان لرزد
چو گردم مايل لعلش دلم از زهر چشم او
شود لرزان چو دزدي چو دزدي كز نهيب پاسبان لرزد
چو نالم با جرس دور از مه محملنشين خود
ز افغان جهان گيرم دل صد كاروان لرزد
به قصد خون مظلومان چو بندد بر ميان خنجر
دلم چون برگ بيد از بحر آن نازك ميان لرزد
رساند ترك چوگان باز من چون صولجان برگو
دلم چون گو رود از جا تنم چون صولجان لرزد
كه تاب آرد به جز من پيش تير آن كمان ابرو
كه پي در پي ز سهم ناوكش پشت كمان لرزد
چنان خونريز و بيباكست چشم او كه هر ساعت
ز تاب نيش مژگانش مرا رگهاي جان لرزد
نينديشد ز خون مردم آن مژگان مگر آندم
كه رمح موشكاف اندر كف شاه جهان لرزد
جهان داراي دارافر فريدون ملك ملك آرا
كه وقت دقت عدلش دل نوشيروان لرزد
شه گيتي ستان طهماسب خان كز بيم رزم او
تن پيل دمان كاهد دل شير ژيان لرزد
گرانقدري كه ذاتش با وجود آن سبك روحي
به هيبت گر نهد پا بر زمين هفت آسمان لرزد
جهانگيري كه چون گردد تزلزل در زمين افكن
زمين لنگر گسل گرديده تا آخر زمان لرزد
چو تيرش پر گشايد وحشت اندر وحش و طير افتد
چو تيغش جان ستاند انس و جان را جسم و جان لرزد
چو گردد از نهيب لشگرش خيل عدو هازم
دل گردون ز بانگ القتال و الامان لرزد
اطاقه باد جولان چون خورد بر سرو آزادش
پر مرغان طوبي آشيان از بيم آن لرزد
رود رنگ از رخ اعدا چه تيغ خون چكان او
ز باد حملهاش مانند شاخ ارغوان لرزد
هژبريهاي آن شير ژيان در بيشه مردي
گر آيد در بيان دل در بر ببر بيان لرزد
ز باد تيغ تيز او دل اعدا شود لرزان
چنان كز تيزي باد خزان برگ رزان لرزد
گه تقرير و تحرير فصول دفتر مهرش
زبان كلك در بند آيد و كلك زبان لرزد
اگر فغفور چين آيد به قصد آستين بوسش
ز چين ابروي دربان او بر آستان لرزد
به دورش دزد گرد كاروان گردد به چاوشي
به عهدش گرگ را بر ميش دل بيش از شبان لرزد
نهنگ سركش كشتي شكن در روزگار او
به دريا بر سر كشتي به شكل بادبان لرزد
ز بيم آن كه ننشيند خلاف راي او نقشي
به طاس چرخ دايم كعبتين فرقدان لرزد
دبيرش چون كند آغاز كار از خامه قط كردن
دبيران جهان را بند بند استخوان لرزد
الا اي خسرو روي زمين كه اسباب حفظ تو
اگر نبود زمين با هفت گردون جاودان لرزد
تو اي آن تخت شوكت را مكين كز صولتت هرگه
بجنبد لنگر تمكين مكان و لامكان لرزد
گر افتد ماهي رمحت به بحر آسمان شايد
كه در دست سماك رامح از سهمش سنان لرزد
به ميدان خنك سيمين تنك زرين رنگ چون راني
ز هيبت چون جرس دل در بر روئين تنان لرزد
تب بغض تو لرزاند عدو را تا دم آخر
كسي را كه اين چنين گيرد تب لرز آن چنان لرزد
سليمان مسندا مپسند كز لنگر گسل بادي
دلي با لنگر سنگينتر از كوه گران لرزد
وز آثار هواي يار و فقر و آتشين طبعي
خصوصا در زمان چون تو شاهي هر زمان لرزد
به اين فقر و فنا هرگاه گويد محتشم خود را
ميان مردم از خجلت زبانش در دهان لرزد
چو طفلي كز اديب خويشتن دايم بود لرزان
گه از كين جان گاهي ز بيداد زمان لرزد
ور از فرض محالش همچو طفلان بهر آسايش
بخوابانند در گهواره امن و امان لرزد
رديف افتاد پس دور از قوا فيختم كن اي دل
سخن را بر دعا تا كي بوان گفتن فلان لرزد
ز تحريك طبيعت تا درين مهد گران جنبش
تن سيماب كافتاده است دور از بطن كان لرزد
تن دشمن كه اكنون ميتپد بر روي خاك از تو
بزير خاك نيز از صولتت سيماب سان لرزد
چرخ را باز مه روي تو حيران دارد
كه مه يكشنبه انگشت به دندان دارد
حاجبت كرده بزه قوس نكوئي و هلال
سر به زانوي حجاب از اثر آن دارد
در شفق نيست مه نو كه دگر ساقي دور
جام لبريز به كف از مي رخشان دارد
برمه عيد نخواهم نظر كس كه تمام
صورت دايره غبغب جانان دارد
شب عيد است و دگر شاطر گردان ز هلال
كشتي نقره به دست از پي دوران دارد
سزد ار سيم كواكب دهدش دور كه او
سمت شاطري آصف دوران دارد
صاحب سيف و قلم كز قلم و سيفش خصم
همچو مريخ و عطارد تن بيجان دارد
مركز دايرهٔ ملك ابوالقاسم بيك
كه ز آصف صفتي عز سليمان دارد
آن كه از عين شرف نقطهٔ نوك قلمش
فخر بر مردمك ديدهٔ اعيان دارد
و آن كه از فرط عطا رشحهٔ كلك كرمش
طعنه بر موهبت قلزم و عمان دارد
مدعي دارد از آن آه ز دستش كه به دست
خامهٔ داوري و خاتم فرمان دارد
بحر الطاف وي آن قلزم گوهرخيز است
كه در آن عدد ريگ بيابان دارد
دجلهٔ همتش آن بحر سحابانگيز است
كه گوهر بيشتر از قطرهٔ باران دارد
اي قدر قدر قضا رتبه كه معمار ازل
عالمي را ز وجود تو به سامان دارد
توئي آن شمع فلك بزم ملك پروانه
كه جهاني ز تو پروانهٔ احسان دارد
رشحهٔ كلك درو سلك تو روحيست روان
كه ترشح ز سرچشمهٔ حيوان دارد
قصر قدر تو بنائيست كه يك ايوانش
وسعت عرصهٔ اين كاخ نه ايوان دارد
بام ايوان تو عرشيست كه هر كنگرهاش
صد كتك دار بسان مه و كيوان دارد
فلك آراسته نه خر گه والا كه در آن
والئي همچو تو بنشيند و ديوان دارد
آصفا تا شدهاي واسطهٔ عزت من
دشمن اعراض ازين واسطه چندان دارد
كه اگر شق شود از غم چو قلم نيست محال
و گر از غصه چو نالي شود امكان دارد
تا به ذيل كرمت دست توسل زدهام
سيل اشك از مژهاش سر به گريبان دارد
جگر حرب ندارد بمن اما ز حسد
پاره پارهٔ جگري بر سر مژگان دارد
محتشم را كه خرد داشته بر مداحي
سبب اينست كه ممدوح سخندان دارد
نيست در بند زر و سيم كه از نقد سخن
يك جهان گنج نهان در دل ويران دارد
در مديح تو كه نامت شرف ديوانهاست
اهتمام از پي آرايش ديوان دارد
تا به درياي هوا كشتي زرين هلال
گذر از گردش اين گنبد گردان دارد
كشتي جاه تو را فيض دعاي فقرا
سالم از تفرقه و امن ز طوفان دارد
دهندهاي كه به گل نكهت و به گل جان داد
به هركس آن چه سزا بود حكمتش آن داد
به عرش پايه عالي به فرش پايهٔ پست
ز روي مصلحت و راي مصلحتدان داد
به دهر ظل خرد آن قدر كه بود ضرور
ز پرتو حركات سپهر گردان داد
به ابر قطره چكاندن به باد قره زدن
براي نزهت ديرين سراي دوران داد
دو كشتي متساوي اساس را در بحر
يكي رساند به ساحل يكي به طوفان داد
دو سالك متشابه سلوك را در عشق
يكي ز وصل بشارت يكي ز هجران داد
هزار دايه طلب را ز حسرت افزائي
رساند بر سر گنج و به كام ثعبان داد
هزار خسته جگر را ز صبر فرمائي
گداخت جان ز غم آنگه نويد جانان داد
گداي كوچه و سلطان شهر را از عدل
عديل وار حيات و ممات يكسان داد
درين مقاسمهاش نيز بود مصلحتي
كه مسكنت به گدا سلطنت به سلطان داد
زبان بسته كه بد حكمتي نهفته در آن
به كمترين طبقات صنوف حيوان داد
عزيز كرده زباني كه وقت قسمت فيض
دريغ داشت ز جن و ملك به انسان داد
به شكرين دهنان داد از سخن نمكي
كه چاشني به نباتات شكرستان داد
به قد سروقدان كرد جنبشي تعليم
كه خجلت قد رعناي سرو بستان داد
بر ابروان مقوس زهي ز قدرت بست
كه سهم چرخ مقوس ز تيرپران داد
ز باغ حسن سيه نرگسي چو چشم انگيخت
به آن بلاي سيه خنجري چو مژگان داد
به چشمهاي سيه شيوهاي ز ناز آموخت
كه هر كه خواست به آن شيوه دل دهد جان داد
به ناز داد سكوني كه وصف نتوان كرد
به عشوه طي لساني كه شرح نتوان داد
به هر كه لايق اسباب كامراني بود
سرور و مسند و خر گاه چتر و چوگان داد
بهر كه در طلب گنج لايزالي بود
گليم مختصر فقر و گنج ويران داد
به هر يكي ز سلاطين به صورتي ديگر
بسيط عرصهاي اندر بساط دوران داد
چو پادشاهي اقليم صورت و معني
زياده ديد از ايشان بمير ميران داد
غياث ملت و دين كافتاب دولت او
ز خاك يزد ضيا تا به عرش يزدان داد
سمي والد سامي محمد عربي
كه داد رونق دين و رواج ايمان داد
خدايگان سلاطين كه چتر سلطنتش
به سايه جاي هزاران خديو و خاقان داد
بذرهٔ تربيتش كار آفتاب آموخت
به مور تقويتش قدرت سليمان داد
قيام ركن جلالش كه قايم ابديست
بسي مدد به قوام چهار اركان داد
نه ابر ريخت به دشت و نه بحر داد به بر
به سايل آن چه كفش آشكار و پنهان داد
دلش ز جوهر احيا توان گريست كريم
كه هرچه مرگ ز مردم گرفت تاوان داد
قضا زد آتش غيرت به مهر و ماه آن دم
كه پاسباني ايوان او به كيوان داد
سپهر بر در او در مراتب خدمت
نخست پايه به سلطان چهارم ايوان داد
چو گشت لشگريش فارس زمانه به او
قضا ز هفت فلك هفت گونه خفتان داد
پلاس پوش درش خلعت مريدي خويش
به شاه و خسرو و خاقان و خان و سلطان داد
به تو شمال وي از صحن پر كواكب چرخ
فلك فراخور شيلان او نمكدان داد
بگرد رفت هزار ازدحام حشر آن جا
كه ميزبان سخايش صلاي مهمان داد
به شرق و غرب جهان زينتي كه شاه ربيع
دهد ز سبزه و گل او ز سفره و خوان داد
به جاي سبزه زبرجد دمد ز خاك اگر
توان خواص كف او به ابر نيسان داد
كرم بر اوست مسلم كه آن چه وقت سؤال
گذشت در دل سايل هزار چندان داد
براي آن كه ز طول حيات داد حضور
تواند آن شه خرم دل طرب ران داد
اگر زمانه كند كوتهي قضا خواهد
به بازگشت زمان گذشته فرمان داد
سخاي او كه ز احسان به منعم و مفلس
هر آنچه داد بري از فتور و نقصان داد
به جيب محتشمان لعل و در به دامان ريخت
به دست بي درمان سيم و زر به ميان داد
چو پا نهاد ز دشت عدم به ملك وجود
به جود دست برآورد و داد احسان داد
فتاد زلزله در گور حاتم از غيرت
چو شخص همت او رخش جود جولان داد
لب صدف پر ترجيح دست او برابر
گشوده گشت و گواهي ز بحر عمان داد
به ملك مصر مگر داده باشد از يوسف
ازو به خطهٔ يزد آن شرف كه يزدان داد
ايا بلند جنابي كه آستان تو را
فلك گراني قدر از جباه شاهان داد
توئي ز معدلت آن كسرئي كه در عهدت
رواج عدل از ايران اثر به توران داد
تو در ممالك قدس آن شهي كه مالك ملك
و گر تو را ز ملايك هزار دربان داد
نخست رابطه انگيزي از ولاي تو كرد
مهيمني كه به ارواح ربط ابدان داد
شكوه سنج تو را عالم ثقيل و خفيف
ز سطحهاي فلك كفههاي ميزان داد
خدا شناس كه مادون ذات واجب را
به ممكنات قرار از كمال ايقان داد
تو را به دور تو بر ممكنات فايق ديد
تو را به عهد تو بر كائنات رجحان داد
اگر ازين فلك تيز رو سكون طلبي
چو خاك بايدت از طوع تن به فرمان داد
و گر برين كره آرميده بانگ زني
به او قرار و سكون تا به حشر نتوان داد
كسي نظير تو باشد كه وضع پست و بلند
به عكس يابد اگر در زمانه سامان داد
تواند از زبر و زير كردن گيتي
به زير هفت زمين جاي اين نه ايوان داد
كسي عديل تو باشد كه گر به نوع دگر
به پايدش نسق گرم و سرد دوران داد
ز فيض قرب جنابت كه كيميا اثر است
فلك به عالي و سافل خواص چندان داد
كه خاك رهگذر كمترين منازل يزد
بديدهها اثر سرمه صفاهان داد
ز خاك پاي سگان در تو يك ذره
به حاصل دو جهان هر كه داد ارزان داد
حيات را تو اگر پاس داري اندر دهر
ممات را نتوان احتمال امكان داد
به خصم تشنه جگر هم رساند دست تو فيض
كه آبش از مطر قطرههاي باران داد
ملك حشم ملكا محتشم كه قادر فرد
ز لطف بر سخنش اقتدار سحبان داد
نمود ساز ز اقسام نظم قانوني
كه مالش حسن و گوشمال حسان داد
اگرچه از اثر بخت واژگون اكثر
مقدمات ثنايش نتيجهٔ خسران داد
دل تو آن محك آمد كه از مراتب فرد
ز مخزن كرمش راتب نمايان داد
به حال جمعي اگر برد از سخاي تو رشك
ولي به نعمت هر ساله رشك ايشان داد
چو بود عيب گداي تو محض گيرائي
ز التفات تو هم نان گرفت و هم نان داد
هميشه تا به كف روزگار در و گهر
توان ز موهبت بحر و كان فراوان داد
ز اقتدار تواند كف به خلق جهان
عطيه بيش ز بحر و زياده از كان داد
ملك اگر جسم و عدل جان باشد
ملك و عدل خدايگان باشد
شهسواري كه نعل شبرنگش
افسر شاه خاوران باشد
سرفرازي كه گرد نعلينش
زينت افسر سران باشد
آن كه از صدمت عدالت او
دزد چاوش كاروان باشد
وانكه از هيبت سياست او
گرگ ياغي سگ شبان باشد
اي فلك رتبهٔ كابلق حكمت
همه جا مطلقالعنان باشد
فارس دولت تو را دوران
همه يك ران به زير ران باشد
نرسد سه فتنه را خللي
گر نه تيغ تو در ميان باشد
روز هيجا هماي تير تو را
طعمه از مغز استخوان باشد
در زماني كه از هجوم سپاه
رستخيز از دو حد عيان باشد
بر هوا گرد تيره از چپ راست
آتش فتنه را دخان باشد
در زميني كه از غبار مصاف
چهرهٔ آسمان نهان باشد
گه ز دست يلان تيرانداز
لرزه در پيكر كمان باشد
گه ز سهم خدنگ طاير روح
مرغ گم كرده آشيان باشد
در كمان تير جان شكار بود
در كمين مرگ ناگهان باشد
عكس پيكان ناوك پران
ماهي چشمه سنان باشد
هركجا چاشني چشاند گرز
مرد را مغز در دهان باشد
هركه را شربتي دهد شمشير
سير از شربت روان باشد
هرچه در خاطر اجل گذرد
تيغ را بر سر زبان باشد
چو عنان فرس به جنباني
رعشه در جسم انس و جان باشد
اولين حمله تو را در پي
فتنهٔ آخرالزمان باشد
ملكالموت هم فتد به گمان
كز قتالت نه در امان باشد
خويش را زان ميان كشد به كران
جان خود را نگاهبان باشد
رمحت آن گاه قبض روح كند
تيغت آن وقت جانستان باشد
هم شتاب تو يك زمان در حرب
فتح را عمر جاودان باشد
هم درنگ تو يك نفس در جنگ
مهلت صد هزار جان باشد
رايت آن عقدهاي كه بگشايد
گره ابروي كمان باشد
سهمت آن شعلهاي كه بنشاند
علم اژدها نشان باشد
گرنه وصف حديد تيغ توام
سبب حدت لسان باشد
اين معاني كه نكتههاي بديع
تنگ در قالب بيان باشد
اي بسان قضا قدر فرمان
خود به فرما روا چهسان باشد
كه حجر رونق گوهر شكند
لؤلؤ ارزان خزف گران باشد
خاك را قيمت عبير بود
كاه را نرخ زعفران باشد
لقب بوريا بود زربفت
نام كرباس پرنيان باشد
بلبل اندر قفس بود محبوس
زاغ در باغ و بوستان باشد
من چنان شمع معني افروزم
كانوري مستنير از آن باشد
ديگران را به مجلس انور
سايهٔوش با تو اقتران باشد
روي خصم از شكست من تا كي
رشگ گلنار و ارغوان باشد
استخوان ريزههاي من تا چند
غرقه در خون چه ناردان باشد
محتشم رخش شكوه گرم مران
كاتش آتش دخان دخان باشد
خود چه نسبت تو را به خصم زبون
گر ز سر تا قدم زبان باشد
توئي اكنون خروس عرش سخن
چه گزندت ز ماكيان باشد
كي به طبع بلند آيد راست
كه آسمان همچو ريسمان باشد
اينك الماس نظم بسمالله
هر كه را ميل امتحان باشد
گر به سوي عرايس سخنت
نظر شاه نكتهدان باشد
يابي آن منزلت كه خاك رهت
سرمهٔ چشم همگنان باشد
داورا تا به كي ز زاري دل
بي دلي زار و ناتوان باشد
كرده قالب تهي ز غصه چه ني
همه دم همدم فغان باشد
مانده در جلدش استخواني چند
تنگ دل چون خلال دان باشد
ملك جانش بخر به نيم نظر
عهده بر من گرت زيان باشد
تا ز آمد شد خزان و بهار
باغ گه پير و گه جوان باشد
شاه را رياض دولت تو
بينشان از پي خزان باشد
باد باطل به تو گمان زوال
تا يقين مبطل گمان باشد
باد بخت جوان و رايت پير
تا ز پير و جوان نشان باشد
تا كران هست ملك هستي را
هستيت ملك بيكران باشد
زير فرمانت آسمان و زمين
تا زمين زير آسمان باشد
كمر خدمت تو بندد چرخ
تا بر افلاك كهكشان باشد
تا بدن دستگاه جان باشد
دست دست خدايگان باشد
پادشاهي كه حكم او همه جا
بر سر خسروان روان باشد
شير حربي كزو لباس حيات
بر تن صفدران دران باشد
شاه طهماسبخان كه سپهش
همچو سنجر هزار خان باشد
آن كه نبود برون ز كشور او
هركه را در زمين مكان باشد
وانكه زير نگين بود او را
هرچه در تحت آسمان باشد
گر به رفع قضا نويسد حكم
اهتمام قدر در آن باشد
وز به عزل قدر دهد فرمان
اقتضاي قضا چنان باشد
همتش چون به بذل پردازد
كيسه پرداز بحر و كان باشد
كرمش كيسهاي كه پر سازد
مخزن گنج شايگان باشد
اي به جائي كه قصد قدر تو را
پايه بر فرق فرقدان باشد
بام ايوان عرش ساي تو را
چرخ نه پايهٔ نردبان باشد
جودت ار نرخها كند تعيين
عمر جاويد را يگان باشد
كان برآرد به زينهار انگشت
چون تو را خامه در بنان باشد
هرچه گيرد ز بحر و كان ايام
دل و دست تواش ضمان باشد
دل چو بحر اندر اضطراب افتد
چون كف تو گوهرفشان باشد
دهر اگر خواهد از تو طول بقا
حشر و نشر اندرين جهان باشد
ميرسد مطلعي دگر كه چه زر
در بلاد سخن روان باشد
شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد
كه هركس را زباني بود با من در فغان آمد
چو باد شعلهٔ جنبان زد حريفان را به جان آتش
مرا هر حرف كز سوز دل خود بر زبان آمد
تزلزل بس كه برهم زد سراپاي وجود را
چو موسيقار صد فريادم از هر استخوان آمد
به زعم بردباري هركه را از دوستان گفتم
كه باري از دلم بردار بر طبعش گران آمد
به خود تا نقش ميبستم كزين غمخانه بگريزم
سپاه غم به ره بستن جهان اندر جهان آمد
برون جست از حصار استوار سينهٔ مجنونوش
دل صابر كه قصر پيكرم را پاسبان آمد
گريبان ميدريدم كز جنون عريان شود ناگه
نويد خلعت خاص از بر نواب خان آمد
سر گردنكشان داراي جم فرمان محمدخان
كه خاك پاي او تاج سر هفت آسمان آمد
جوانبخت جهان صاحب كز استعداد دانائي
مصاحب با شه دانا دل صاحبقران آمد
امير آسمان رفعت كه خورشيد درخشانش
به جاروب زرافشان خاك روب آستان آمد
سجودش واجبست از بهر شكر دفع آفتها
كه در عالم وجودش مايهٔ امن و امان آمد
نماند نامسخر هيچجا در مشرق و مغرب
ز عزم او كه با حزم سكندر توامان آمد
باستقلال بادا بر سرير سلطنت دايم
كه استقرار دوران را زمان او ضمان آمد
به سرداري و سلطاني و خاني كي فرود آيد
سر كرسينشيني كز ازل كرسي نشان آمد
مروت با وجود جود حاتم ختم شد به روي
كه از كتم عدم بيرون به دست زرفشان آمد
قباي دولت او را نخواهد بود كوتاهي
كه ذيلش متصل با دامن آخر زمان آمد
به هر جا شد عنان تاب آن جهانگير قوي طالع
سپاه نصرتش از پي عنان اندر عنان آمد
ز تعجيل قضا تير دعا در دفع خصم او
ملاقات كمان ناكرده پران بر نشان آمد
پريد از آشيان چرخ نسر طاير از دهشت
پي صيد آن شكار انداز هرگه در كمان آمد
بنا كرد آشياني برفراز لامكان دوران
كه مرغ همتش را عار ازين هفت آشيان آمد
همانا آيت گيتي ستاني و جهانباني
پس از شاه جهان در شان آن كشورستان آمد
آيا مسندنشين داراي ملك آراي نيكوراي
كه ملك خوش سوادت خال رخسار جهان آمد
به مسند كامران بنشين ز دولت دادخود بستان
كه دوران تو را مدت بقاي جاودان آمد
عجب آبيست در جوي تو فرمان قضا جريان
كه بر پست و بلند و سفلي و علوي روان آمد
براي دشمنت خوش مژدهاي از آگهان دارم
كه از غيبش به سر اينك بلاي ناگهان آمد
عدوي گاو دل كامد بحر بت كيست ميداني
زيان كاري كه پيش حملهٔ شير ژيان آمد
به بال كاغذين شد مرغ جود از هر طرف پران
تو را بهر عطا هرگاه كلك اندر بنان آمد
به بحر آشامي از دنبال لب تر كردن قطره
پس از طوف در حاتم بدين در ميتوان آمد
تو از اهل زمين مدحت طلب شو محتشم حالا
كه هركس مدح خان گفت آسمانش مدح خوان آمد
چه گفتي مدح و سفتي درو زيب گوش جان كردي
دعا را باش آماده كه اينك وقت آن آمد
تواند تا سخن از پرتو الهام رباني
فرو بر خاطر اهل زمين از آسمان آمد
ز دلها هرچه آيد بر زبانها مدح خان بادا
كه از بدو ازل دقت شناس و نكتهدان آمد
زمانه را دگر آبي به روي كار آمد
كه آب روي سلاطين روزگار آمد
صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا
ز پاي تخت سليمان كامكار آمد
عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجايش
به اين شكوه كه آن يكه شهسوار آمد
چو آفتاب كه آيد ز ابر تيره برون
سمند عزم برون رانده از غبار آمد
تو عيش ساز كن اي جان مضطرب كه ز راه
قرار بخش اسيران بيقرار آمد
تو ديده باز كن اي بخت منتظر كه صبا
به توتيا كشي چشم انتظار آمد
تو اي صبا كه زره ميرسي نويد آلود
ببر به شهر بشارت كه شهريار آمد
مهين خديو سلاطين كامكار رسيد
خدايگان خواقين نامدار آمد
قوام ضابطه شش جهت محمدخان
كه هفت دايرهٔ چرخ را مدار آمد
چه خان جهان جلالت كه از جلالت و شان
ز خسروان جهاندار در شمار آمد
بلند رتبهسواري كه نعل شبرنگش
سر اكاسره را تاج افتخار آمد
سپهر سده اميري كه شرفه قصرش
فراز غرفه اين بيستون حصار آمد
ز تنگ ظرفي خود دارد انفعال جهان
ز ذات او كه به غايت بزرگوار آمد
ز زيركي به غلاميش هر كه كرد اقرار
ز نيك بختي و اقبال بختيار آمد
به پيش راي جهانگير او مخالف را
جهان سپار نگويم كه جان سپار آمد
طريق شير شكاري به كائنات نمود
اگرچه پنجه نيالوده از شكار آمد
ايا به عقل گران لنگري كه در جنبت
خرد به آن همه دانش سبك عيار آمد
تو آن دقيقه شناسي كه حسن تدبيرت
همه موافقت تقدير كردگار آمد
صلاح راي تو در فتنه بس كه صبر نمود
دل مفتون دشمن به زينهار آمد
سحاب تيغ مطر ريزي نكرده هنوز
نهال فتح ز دهقانيت به بار آمد
توقف ارچه گره گشت كار نصرت را
محل كار ولي بيشتر به كار آمد
ز ناز خوي بتان دارد آرزو چه عجب
اگر اميد تو را دير در كنار آمد
عدو چو پنجهٔ قدرت به پنجهٔ تو فكند
چه تا بهاش كه در دست اقتدار آمد
به جاي ماند دو روزي ولي نرفت از جا
اساس دولت و نصرت كه استوار آمد
خوشا سحاب صلاح تو كز ترشح آن
تمام ناشده فصل خزان بهار آمد
براي جان عدو قهرت آتشي افروخت
كه كار شعلهٔ دوزخ زهر شرار آمد
ولي چو حلم تواش بر در انابت ديد
بر او ز ابر ترحم عطيه بار آمد
جهان فداي شعورت كه تا به قوت عقل
جهان ستان ز عدوي ستم شعار آمد
نه در ضمير كسي فكر كارزار گذشت
نه بر زبان كسي حرف گير و دار آمد
درين محيط پرآشوب زورق كه و مه
ز لنگري كه تو را بود بر كنار آمد
اگرچه بود به گردت حصارهاي دعا
دعاي محتشمت بهترين حصار آمد
پناه جان تو آن حصن سخت بنيان باد
كه نام آن كنف آفريدگار آمد
بر آصف سخي دل به اذل بود سه عيد
چون عهد او مبارك و فرخنده و سعيد
عيد نخست عيد مه روزه كه آمده
شكل هلال او در فردوس را كليد
عيد دوم حكومت شهري كه صاحبش
فتاح خيبر آمده ذوالقدة الشديد
عيد سوم وزارت نواب كامياب
شهزادهٔ بزرگ نسب مرشد رشيد
گر خيل آصفان سليمان وقار داد
كاشان به آن حذيو فريدون فر فريد
يعني سمي احمد يثرب حرم كه هست
از خاك رو به حرمش ديده مستفيذ
بر پيشطاق خويش رقم كرده اسم او
عرش بلند منظرهٔ اعظم مجيد
جانآفرين كه زيب حكومت به عدل داد
يك فرد را به معدلت او نيافريد
بر زد سنان تيرهٔ غيرت سر از زمين
هر جا كه داد او سر بيداد را بريد
مرغي كه بود بيضهٔ ظلمش بزير پر
منقار عدل بيضه شكن ديده بر پريد
حرف وقار او به قلم چون سپرد عرش
تا خواست نقش لوح كند قامتش خميد
ازشرم حلم او به حجاب عدم گريخت
چون مجرمان عناد دل دشمن عنيد
بهر عدوي تو جسد از آتش آورد
جان را به تن چو عود دهد مبدئي معيد
از گرمي ملايمت او برون رود
در صلب كان طبيعت صلبيت از حديد
سعي كف كفايت اكسير سيرتش
از قطرهاي هزار محيط آورد پديد
اي شام تو چو شام پسين مه صيام
وي صبح تو چو صبح نخستين روز عيد
فرش تو عرش رفت و هزار احترام يافت
مدح تو دهر گفت و هزار آفرين شنيد
مژگان دشمن از اثر زهر چشم تو
گرديد نيش عقرب و در چشم او خليد
ياجوج ظلم را ز ازل گشته سنگ راه
گرد عدالت تو كه سديست بس سديد
بردند بس كه دست به دست اهل روزگار
نقش نگين حكم تو چون سكهٔ جديد
بگرفت كار بوسه رواجي كه از شفا
افتاد شغل حرف زدن يك جهان بعيد
دست تظلم دو جهان كاندرين زمان
دامان هفت پرهين چرخ ميدريد
چون شد زمان حكم قضا منتقل به تو
خود را در آستين به صد آهستگي كشيد
اي راي محتشم حشم نامور كه هست
هر بندهات يگانه و هر چاكرت فريد
گوئي ز صبح روز ازل صبح فطرتش
هم پيشتر برآمد و هم پيشتر دميد
شد گر چه محتشم ملك خسروان نظم
در انقياد صد چو خودش بندگي گزيد
سوداي خدمتت به سويداي خاطرش
شد بيش از آن فرو كه به كنهش توان رسيد
آمادهٔ خريدن او شو كه جنس خوب
ارزان اگر چه نيست گران ميتوان خريد
اما به يك نظر نه به زر كاين متاع راست
قيمت به مخزني كه خدا داردش كليد
صلب جهان پر است ز اقران او ولي
در صد هزار قرن يكي ميشود پديد
با نور آفتاب بود سايهات قريب
وز جرم آفتاب جهان تا جهان بعيد
از آفتاب دولت شاهي مباد بعد
ظل تو را كه ديد جهان بر خرد مديد
سدهٔ آصفيش بود سليمان به سجود
ميرزا شاه ولي والي اقليم وجود
آن كه از واسطهٔ باس خلايق خالق
قامت دولتش آراست به تشريف خلود
وانكه از بهر نگهباني ذاتش همه را
كرد پا بست و داد ابدي حي ودود
آن كه خاك در كاخش متغير شده است
بس كه رخسارهٔ خود سوده به رو چرخ كبود
كسوت دولت او را ز بقاي ابدي
گشته ايام و ليالي همه تار و همه پود
بدر گرديد هلال از پي تحصيل كمال
بس كه بر نعل سم توسن او ناصيه سود
خط آزادي خود خواسته كيوان از وي
كه به اين جرم رخش كرده قضا قيراندود
جود شاهانهاش آن دم كه كند قسمت مال
پشت شاهين ترازو خمد از بار نقود
مادر دهر چو زادش به بزرگي و بهي
برخيا زاده آصف لقب اقرار نمود
بود سرگشته به ميدان وزارت گوئي
دولت او ز كنار آمد و آن گوي ربود
اي مه بار گه افروز كه هر صبح كند
آفتابت ز كمال ادب از دور سجود
از ضمير تو چراغ شب و روز افروزند
گر نتابد مه و خورشيد نباشد موجود
بود در ناصيه شان تو پيدا كه خدا
كارفرمائي دوران به تو خواهد فرمود
بر در قصر وزارت فلك ار ضابطه زد
قفل دشوار گشائي كه به نام تو گشود
كار آن نيست كه سازند به خواهش ز عباد
كار آنست كه بيخواست بسازد معبود
نصب و عزل همه تقدير چو ميكرد رقم
عزل را از پي نصب تو خطا ديد و زدود
نيست ز افسانه موحش غمش از خواب ملال
چشم بخت تو كه هرگز نتوانست غنود
صحن درگاه جلالت فلك از مساحي
به خط نامتناهي نتواند پيمود
از اجلاي جهان هرچه درين مدت كاست
بعد الحمد كه بر شان تو معبود فزود
بود در شان تو اي اشرف اشراف زمين
هر درودي كه سروش از فلك آورد فرود
تا نهاده است قضا قاعدهٔ طاعت تو
راستان را همه دم كار قيام است و قعود
قيمت گوهر ذات تو كسي ميداند
كافريده است وجودت همه از گوهر جود
آن چه بر عظم تو جا كرده درين دايرهٔ تنگ
پاي افشردن ديوار جهانست و حدود
ثقل بر روي زمين گر نپسندد رايت
كوه گردد متصاعد به سبك خيزي دود
گر گدائي شود از صدق ستايندهٔ تو
پادشاهان جهانش همه خواهند ستود
محتشم گرچه زد امروز ثناي تو رقم
مدح خود دوش ز سكان سماوات شنود
چه شور گو تو هم از جايزهٔ مدحت خويش
رفعت پايهٔ قدرش بنمائي به حسود
تا كمين ذرهٔ ذرات وجودش گردد
نجم خورشيد طلوع و مه برجيس صعود
گرچه ديوان وي آمد دو جهان را زينت
مدحت اي زيب جهان زينت آن خواهد بود
بهنوازش كه شود تا ابدت مدح سرا
رود را چون بنوازي كند آغاز سرود
تا ز تاثير عدالت كه زوالش مرساد
خلق در سايهٔ حكام توانند آسود
بر سر خلق خدا سايهٔ عدل تو بود
تا زمان ابد انجام قيامت ممدود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد