قصيده شماره ۱۸ - در مدح شاه طهماسب صفوي

۳۲ بازديد


ز آهم بر عذار نازكش زلف آن چنان لرزد
كه عكس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد
دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آري
رسن باز افتد از سررشته هرگه ريسمان لرزد
به صورتخانهٔ چين گر قد و عارض عيان سازي
مصور را ورق در دست و كلك اندر بنان لرزد
خرامان چو شوي گردد تنت سر تا قدم لرزان
به سان گلبني كز نازكي گلها بر آن لرزد
جواني جان من پند غلام پير خود بشنو
مكن كاري كه از دستت دل پير و جوان لرزد
ز دهشت آن چنانم كز براي شرح درد دل
چو گيرم دامن آن گل مرا دست و زبان لرزد
نويسم در بيان معجز لعلش اگر حرفي
ز عجز اندر بنانم خامه معجز بيان لرزد
ز آه سرد من لرزد دل محزون در آن كاكل
چه مرغي كز نسيم صبح دم بر آشيان لرزد
چو گردم مايل لعلش دلم از زهر چشم او
شود لرزان چو دزدي چو دزدي كز نهيب پاسبان لرزد
چو نالم با جرس دور از مه محمل‌نشين خود
ز افغان جهان گيرم دل صد كاروان لرزد
به قصد خون مظلومان چو بندد بر ميان خنجر
دلم چون برگ بيد از بحر آن نازك ميان لرزد
رساند ترك چوگان باز من چون صولجان برگو
دلم چون گو رود از جا تنم چون صولجان لرزد
كه تاب آرد به جز من پيش تير آن كمان ابرو
كه پي در پي ز سهم ناوكش پشت كمان لرزد
چنان خونريز و بي‌باكست چشم او كه هر ساعت
ز تاب نيش مژگانش مرا رگهاي جان لرزد
نينديشد ز خون مردم آن مژگان مگر آندم
كه رمح موشكاف اندر كف شاه جهان لرزد
جهان داراي دارافر فريدون ملك ملك آرا
كه وقت دقت عدلش دل نوشيروان لرزد
شه گيتي ستان طهماسب خان كز بيم رزم او
تن پيل دمان كاهد دل شير ژيان لرزد
گران‌قدري كه ذاتش با وجود آن سبك روحي
به هيبت گر نهد پا بر زمين هفت آسمان لرزد
جهانگيري كه چون گردد تزلزل در زمين افكن
زمين لنگر گسل گرديده تا آخر زمان لرزد
چو تيرش پر گشايد وحشت اندر وحش و طير افتد
چو تيغش جان ستاند انس و جان را جسم و جان لرزد
چو گردد از نهيب لشگرش خيل عدو هازم
دل گردون ز بانگ القتال و الامان لرزد
اطاقه باد جولان چون خورد بر سرو آزادش
پر مرغان طوبي آشيان از بيم آن لرزد
رود رنگ از رخ اعدا چه تيغ خون چكان او
ز باد حمله‌اش مانند شاخ ارغوان لرزد
هژبريهاي آن شير ژيان در بيشه مردي
گر آيد در بيان دل در بر ببر بيان لرزد
ز باد تيغ تيز او دل اعدا شود لرزان
چنان كز تيزي باد خزان برگ رزان لرزد
گه تقرير و تحرير فصول دفتر مهرش
زبان كلك در بند آيد و كلك زبان لرزد
اگر فغفور چين آيد به قصد آستين بوسش
ز چين ابروي دربان او بر آستان لرزد
به دورش دزد گرد كاروان گردد به چاوشي
به عهدش گرگ را بر ميش دل بيش از شبان لرزد
نهنگ سركش كشتي شكن در روزگار او
به دريا بر سر كشتي به شكل بادبان لرزد
ز بيم آن كه ننشيند خلاف راي او نقشي
به طاس چرخ دايم كعبتين فرقدان لرزد
دبيرش چون كند آغاز كار از خامه قط كردن
دبيران جهان را بند بند استخوان لرزد
الا اي خسرو روي زمين كه اسباب حفظ تو
اگر نبود زمين با هفت گردون جاودان لرزد
تو اي آن تخت شوكت را مكين كز صولتت هرگه
بجنبد لنگر تمكين مكان و لامكان لرزد
گر افتد ماهي رمحت به بحر آسمان شايد
كه در دست سماك رامح از سهمش سنان لرزد
به ميدان خنك سيمين تنك زرين رنگ چون راني
ز هيبت چون جرس دل در بر روئين تنان لرزد
تب بغض تو لرزاند عدو را تا دم آخر
كسي را كه اين چنين گيرد تب لرز آن چنان لرزد
سليمان مسندا مپسند كز لنگر گسل بادي
دلي با لنگر سنگين‌تر از كوه گران لرزد
وز آثار هواي يار و فقر و آتشين طبعي
خصوصا در زمان چون تو شاهي هر زمان لرزد
به اين فقر و فنا هرگاه گويد محتشم خود را
ميان مردم از خجلت زبانش در دهان لرزد
چو طفلي كز اديب خويشتن دايم بود لرزان
گه از كين جان گاهي ز بيداد زمان لرزد
ور از فرض محالش همچو طفلان بهر آسايش
بخوابانند در گهواره امن و امان لرزد
رديف افتاد پس دور از قوا في‌ختم كن اي دل
سخن را بر دعا تا كي بوان گفتن فلان لرزد
ز تحريك طبيعت تا درين مهد گران جنبش
تن سيماب كافتاده است دور از بطن كان لرزد
تن دشمن كه اكنون مي‌تپد بر روي خاك از تو
بزير خاك نيز از صولتت سيماب سان لرزد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد