درين دامگاه عجيب و غريب
كه هر صيد را بود دامي نصيب
همايون به چنگ همايان فتاد
وزان دولت و رفعتش شد زياد
ولي آن گروه مدارا مدار
كه با نقديك گنجشان بود كار
علاجي نكردند تلبيس را
به ابليس دادند بلقيس را
درين خانه نه رواق دو در
كه ديده ز يك مادر و يك پدر
دو خواهر يكي همسرش سروري
رفيع آستاني بلند افسري
يكي در سرش سايهٔ ناكسي
كه سگ را ازو عار آيد بسي
دو داماد در سلك يك خاندان
يكي كامران و يكي خر چران
ازين هر كه زايد بود جد وي
جهان داوري مثل دارا و كي
وزان هرچه زايد بود نقد قلب
زاب تا به صد پشت كلب ابن كلب
از آن قيمتي گوهر پاك حيف
وزان در كه افتاده در خاك حيف
به باد اي فلك برده آن خاك را
جدا كن ز هم پاك و ناپاك را
حلي بندي كه بيجنبيدن دست
عروسان را به قدرت حيلهها بست
عروس اين سخن را زيوري داد
كه هرجا زيور بد رفت برباد
ز شعر شاعر شيرين فسانه
نخستش داد زيب خسروانه
ز خط كاتب بيمثل و مانند
به لطفش بار ديگر شد حلي بند
ز حسن صنعت صحاف ماهر
ز جلدش هم لباسي داد فاخر
ولي اين شاهد فرخنده منظر
كه غرق زيورست از پاي تا سر
به اين پيرايهاش بيش افتخار است
كه منظور امير نامدار است
سهي سرو رياض سرفرازي
غلام شاه ابراهيم غازي
الهي تا ابد آن نيك فرجام
بوده شيرازهٔ اوراق ايام
اي بلند اختر سپهر وجود
وي گران گوهر خزانه جود
به خدائي كه داشت ارزاني
به تو در ملك خود سليماني
كه اگر زين فتاده مور ضعيف
برسد عرضهاي به سمع شريف
آن چنان كن كز استماع نويد
نشود نااميد گوش اميد
اي دل سخن از شه نجف كن
مداحي غير برطرف كن
بگشاي منقبت زبان را
بگذار حديث اين و آن را
تا رشحهاي از سحاب غفران
شويد ز رخت غبار عصيان
از رهبر خود مباش غافل
كز بحر گنه رسي به ساحل
سر نه به ره اطاعت او
تا بر خوري از شفاعت او
جرم تو ز كوه اگر چه كم نيست
چون اوست شفيع هيچ غم نيست
دارم سخني ز كذب عاري
بشنو اگر اعتقاد داري
روزي كه فلك درين غم آباد
اقليم سخن به حيرتي داد
از پاكي گوهر آن يگانه
ميسفت ز طبع خسروانه
دريا دريا در لي
در منقبت علي عالي
ليكن به هواي نفس يك چند
در دهر بساط عيش افكند
در شوخي طبع معصيت دوست
كالايش مرد را سبب اوست
گه دير مغان مقام بودش
كه لعل بتان به كام بودش
با اين همه از عتاب معبود
ايمن به شفاعت علي بود
روزي كه درين سراي فاني
طي كرد بساط زندگاني
روز شعرا سيه شد از غم
عيش همه شد به دل بماتم
شب بر زانو جبين نهادم
بر توسن فكر زين نهادم
كايد مگرم به دست بيرنج
تاريخ وفات اين سخن سنج
بسيار خيال كردم آن شب
فكر مه و سال كردم آن شب
در فكر دگر نماند تابم
تاريخ نگفته برد خوابم
در واقعه ديدمش پياده
نزديك ركاب شه ستاده
شاهي كه به ذات او عدالت
ختم است چو بر نبي رسالت
خورشيد لواي آسمان رخش
اقليم ستان و مملكت بخش
طهماسب شه آن سپهر تمكين
كز وي شده تازه پيكر دين
و آن مهر سپهر خسروي بود
با طالع سعد و بخت مسعود
در سايهٔ چتر پادشاهي
جولان ده باد پاي شاهي
آن چتر قريب صد ستون داشت
وسعت ز نه آسمان فزون داشت
القصه به سوي مولوي شاه
ميكرد نظر ز روي اكراه
زيرا كه ز بس گناه و تقصير
بر گردن و دست داشت زنجير
وز پشت سرش سوار بسيار
با او همه در مقام آزار
صد تيغ و سنان باو كشيده
ديو از حركاتش رميده
ناگاه شهم به سوي خود خواند
وز درج عقيق گوهر افشاند
كاي گشته چو موي از تخيل
بگداخته ز آتش تامل
بر خيز و شفاعت علي را
تاريخ كن از براي ملا
كاين موجب رستگاري اوست
تسكين ده بيقراري اوست
چون داد شهنشه اين بشارت
گوئي كه ز غيب شد اشارت
كارند برون ز بند او را
تشريف و عطا دهند او را
آن گه بر شه به رسم معهود
تشخيص به سجدهٔ امر فرمود
چون سجده به خاك پاي شه كرد
برداشت سر ودعاي شه كرد
هم خلعت عفو در برش بود
هم تاج نجات بر سرش بود
من ديده ز خواب چون گشادم
در فكر حساب اين فتادم
در قول شه و وفات ملا
يك سال نبود زير و بالا
از بهر شفاعت علي مرد
جان هم به شفاعت علي برد
شايد كه خرد خرد به جاني
اين نكته كه گفته نكته داني
جنت به بها نميدهد دوست
اما به بهانه شيوهٔ اوست
رحمت چو كند بهانهجوئي
كافيست ز بنده يك نكوئي
نيكو مثلي زد آن سخن رس
كز آدمي است يك هنر بس
يارب به علي و طاعت او
كز مائدهٔ شفاعت او
محروم مساز محتشم را
تقصير مكن ازو كرم را
كان دلشده هم گداي اين كوست
مداح علي و عترت اوست
نفير مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا
پريد زاغ شب از روي بيضهٔ بيضا
طلايهدار سپاه حبش كه بود قمر
ربود رنگ ز رويش خروج شاه ختا
سوار يك تنه چين دواسبه تاخت چنان
كه خيل زنگ شد از باد او به باد فنا
گريخت گاو شب از شير بيشهٔ مشرق
وز آن گريز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب كه سحر شد كلاغ ابيض بال
عقاب خور ز سرش پوست كند از استيلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوز
كه برد دزد سحر خال شب ز روي هوا
چو صبح بر محك شب كشيده شد زرمهر
به يكدم آن سيه آيينه گشت غرق جلا
رياض چرخ ز انجم شكوفهٔ نارنج
چو ريخت در دو نفس شد برش رياض آرا
ترنج دافع صفراست وين عجب كه نبرد
ترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روي تختهٔ افلاك چون ز مهرهٔ مهر
بياض صبح به آن طول و عرض يافت صفا
نشان مير ختن شد چنان نوشته كه هيچ
نماند دوده درين كاسهٔ نگون برجا
سحر ز يوسف گمگشته پيرهن چو نمود
ز مهر ديدهٔ يعقوب دهر شد بينا
ز صبح سينه صافي نمود ماهي شب
كه روي يونس خورشيد بود ازو پيدا
گليم تيره فرعون شب در آب انداخت
يد كليم كزو يافت بر و بحر ضيا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبح
وز آن نمود زري سكهاش به نام خدا
اگر نه سكه به نام خدا بر او بودي
چنين روان نشدي در بسيط ارض و سما
چه سكه است بر اين زر كه نيستش كاري
بكار خانه تغيير تا به روز جزا
چه داور است جهان را كه سكهٔ خانهٔ اوست
رواق چرخ پرانجم به آن شكوه و بها
چه كردگار ستائيست اين خموش اي نطق
بوادي به ازين كن روان سمند ثنا
زري كه در خور آئين پادشاهي اوست
به جنب او زر مهر است كم ز سيم بها
زهي به ذات جليلي كه برقد صفتش
قصير مانده لباس فصاحت فصحا
زهي به وجه جميلي كه شخص معرفتش
به صد حجاب كند جلوه پيش ذهن و ذكا
كشنده طبقات نه آسمان برهم
بهر يك از جهتي سير مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غرب
لواي زركش خورشيد هر صباح و مسا
فزون كننده و كاهنده قمر به مرور
ره حساب شهور و سنين به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالي و سافل
وجود بخش خلايق ز اسفل و اعلا
به دست قابلي محرمان خلوت قرب
جميله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون كشنده حوا ز پهلوي آدم
خمير مايهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلك ادريس را و بر تن او
برنده رخت اقامت به قامت دنيا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالم
به استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود كه يك نيمه در زمين رفتند
درو كننده نيمي دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقه
دعاي بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان براي خليل
اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان كننده به هنگام ذبح اسماعيل
بشير حكم كه گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عيوق شهر مردم لوط
نگون كننده ز وارونه رائي فسقي
لباس باصره پوشان بديدهٔ يعقوب
ز بوي پيرهن يوسف فرشته لقا
بطي خشك و تر الياس و خضر را چو ملك
ز خلق خاكي و آبي كننده مستثني
عطا كننده به او وعدهٔ بعيد به موت
بقا دهنده به اين تا قريب صبح جزا
به بانگ صيحه روحالامين ز قوم شعيب
دهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوي كنندهٔ دست كليم لجه شكاف
روان كنندهٔ احكام وي به چوب و عصا
در آب كوچه پديد آورنده از هر سو
به محض صنع مشبك كننده دريا
درآورنده موسي ز گرد راه به بحر
روان كنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاري كشنده فرعون
وز التفات به ساحل كشنده موسي
به بطن حوت مقيد كنندهٔ يونس
به جرم سركشي از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قيد جسد گداز چنان
گرفته دست اميد افكنندهاش به عرا
به مال و ملك و باولاد و عترت ايوب
زننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از يد داود
به زير ران سليمان ستور كش ز صبا
به عهد شيب ز همخوابه عقيمالطبع
به حضرت زكريا دهنده يحيا
ز ابر صلب بشر قطره ناچكانيده
صدف گران كن مريم ز گوهر عيسا
به يك اشاره ز انگشت آفتاب رسل
محمد عربي شاه يثرب و بطحا
شكاف در قمر افكن به آسمان بلند
به دهر غلغله افكن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رماننده
ز قصد موي دلاويز بوي آن مولا
براي گفتن تسبيح خويش در كف وي
زبان دهنده و ناطق كننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز كز نبوت او
خبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوي وي اشجار را دواننده
كه ستر خويش كند آن يگانه دو سرا
مكان دهندهٔ آن مهر منجلي در غار
كشان ز تار عناكب بر او نقاب خفا
سر نياز غضنفر نهنده بر ره عجز
بر كمينه محبش به كوري اعدا
به دست خادم وي چوبي از ارادهٔ او
بدل كننده به شمع منير شعشعه زا
گه از ميان دو انگشت معجز آثارش
به آب مرحمت آتش فشان مسربها
گه از كفش به طعام قليل بخشنده
كفايتي كه به خلق كثير كرده وفا
هم از سحاب برد سايبان فرازنده
هم از تنش نرساننده سايه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو ناله
چو تكيهگاه دگر شد ز منبرش پيدا
زبان به بره بريان دهنده تا نشود
ز شكر انا املح دهان به زهر آلا
لبن كش از بز پستان اثر نديده ز شير
به يمن مس سر انگشت آن طلم گشا
كننده شجر از جا براي معجز او
كننده ره سپرش سوي وي به يك ايما
دگر باره حكمش دو نيم سازنده
كشنده نيمي از آنجا و در كشنده به جا
مراجعت ده نيمي دگر به موضع خويش
كه جلوهگر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتي گذرانندهاش ز هفت سپهر
براي گفتن اسرار خود شب اسرا
كه از حرارت بستر هنوز بود اثر
به خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به يكدو چشم زدن ز آب چشمه دهنش
دهنده چشم رمد ديده را كمال شفا
يد مؤيد حيدر علي عالي قدر
كننده در خيبر كننده در هيجا
عنان مهر ز مغرب كشنده تا نزند
نماز كامل او خيمه در فضاي قضا
سخن به گوش رسان وي از زبان زمين
شب وقوع زفافش به بهترين نسا
پي جواب حسن در سؤال ابن اخي
به نطق ضبي زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائي روان كننده ز دشت
به مسجد از پي تسكين سيدالشهدا
تكلم از حجرالاسود آورنده به فعل
به استغاثه سجاد آن محيط بكا
به باقر از لغت گرگ آگهاننده
حقيقت مرض جفت وي براي دوا
دهنده از دم صادق به چار طير قتيل
حيات نو كه خليل اين چنين نمود احيا
به آب چاه نداده كه دلو افتاده
پي طهارت كاظم ز ته برد بالا
به شير پرده حوالت كن هلاك عدو
پي رضاي امام امم علي رضا
به محهاي ثمرتر ز نخل خشگ رسان
ز فيض آب وضوي تقي شد اتقا
صفاي جان صعاليك ده ز حور و قصور
برغم باز رهان نقي در آن ماوا
به صيقل سر انگشت نور بخش ز كي
برون ز ديده اعمي برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستي بخش
ز مهدي آن مه غايب به غيبت كبرا
ز نور مخفي او تا به انقراض جهان
فروغ ده به چراغ بقيه دنيا
در التفات نهاني به اين اجله دين
كه حصر معجزشان نيست كم ز حصر و حصا
اگر نه طي مباحث شود چگونه بود
به قدر شاهد معني لباس لفظ رسا
درين قصيده كه سر رشتهٔ كلام كشيد
به يك خزانه گهر جمله ناگزير احصا
ملول اگر نشدي باش مستمع كه كنم
قصيدهاي دگر از بحر معرفت انشاء
چه گويم نطقم آن قدرت ندارد
كه اينجا كلك خود در جنبش آرد
كند آغاز ناخوش داستاني
برد خوشحالي از طبع جهاني
سخن طي ميكنم ناگاه در خواب
در آن بيگه كه در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدايي در چنانم
كه كرد از هزيمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوش
كه برخيزد سپند از روي آتش
چنان بيرون دويدم بيخودانه
كه خود را ساختم گم در ميانه
من درمانده كز بيرون اين در
به آن صياد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تيري خورده بودم
كه تا در ميگشودم مرده بودم
گرت هواست كه دايم درين وسيع فضا
بود قضا به رضايت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضي
خدا بهر چه نه راضي بود مباش رضا
مريض جهلي از آن كت هوس بود نشكيب
كه جز غذاي مضر نيست مرضي مرضا
نشان رخصت عيشت نويسد ارشه دل
طلب نماي ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسري مرض مرو كه مدام
مريض مهر الهيست را ده مرضا
ز صولت صمدي باش همچو بيد ز باد
مدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
چو بي گمان اجلت ميرسد تو آب كسي
رضا نجسته مخور بر اميد استرضا
مساز شعبده با آن كه قدرتش هر شام
شكسته در كله چرخ بيضهٔ بيضا
چنان به خلق به آهستگي بزي كه زند
فرشته بر تو برين بام چرخ كوس وفا
ز شش جهت نكشي دردسر اگر نكشي
نفس مبند درين هفت گنبد مينا
فراز قاف قناعت گر آشيان سازي
فروتني نكشد پشه تو از عنقا
مباش عاشق افراط و مايل تفريط
كزين دو خصلت بد خسروان شوند گدا
نكوترين صور در معاشت از كم و بيش
توسطت كه بخيرالامور اوسطها
ولي ز خرج تو گر بحر و بر شود بهتر
كه قطرهاي ز كف ممسكت شود دريا
گه سخا مكن ابرو ترش ز عادت كبر
تو چون حلاوه فروشي مباش سركه نما
اگر نهي قدمي بيرضا دوست بنه
هزار بار جبين بر زمين به استعفا
به آب حلم بشو روي تابناك غضب
چو آتش تو نيايد به هيچ رو اطفا
به هيچ خلوتي از روي راز خلق مشو
نقابكش كه محال است در زمانه خلا
به باغ روي كسي كز محرمات بود
چو محرمان مبر آهوي چشم را به چرا
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع
كه او عقيم نما جادوئيست تفرقهزا
به پاي نفس جنون پيشه بند محكم نه
كه اين سرآمد ديوانهايست سلسله خا
نظر به پوش ز خوان طمع كه مائدهايست
پر از گرسنه ربا طعمههاي جوع فزا
به دست صبر ز خالق نعيم باقي گير
بخوان خلق بناني مشو بنان آلا
به نفس بانگ زنان آگهش كن ازو يلي
كه كس بر آن نكند غير بانك واويلا
بگرد قلعهٔ دين آنچنان حصاري بند
كه عاجز آيد از آن صد هزار قلعه گشا
به تازيانه همت براق سان برسان
كميت نفس به ميدان عالم بالا
براي عزم تو زين بستهاند بر فرسي
كه هست غاشيهاش چرخ را كتف فرسا
تو پاي خود به ركابي رسان كه چون مه نو
بود بنعل سمندت فرشته ناصيه سا
فكن گذار به جائي كه نعل اگر فكند
تكاور تو مكرر شود هلال سما
گرت هواست ز شاخ بلند گل چيدن
مكش ز زير قدم بوتههاي خار جفا
دلير باش كه صبرآزمائي است غرض
تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
به درد كو مرض خود كه درد چاربريست
به داغ سوزنشان و به زخم ريش دوا
چو گيردت تب شهوت به نيش نهي بزن
رگ هوس كه بود فصد ماحي حما
بكوش كز چمن تن چو مرغ روح پرد
رسد ز سير رياض دگر به برگ و نوا
ازين منازل اسفل چنان گذر كه شود
نزول گاه تو اين طرفه غرفهٔ اعلا
نه آن چنان كه قدم زين سرا نهي چو برون
كني سراي دگر را ز نوحه نوحهسرا
متاز در عقب عيش دنيوي كه هم اوست
برندهٔ تو بسوي عقوبت عقبا
چه حرص معصيت اين كه هيچ صيد گنه
نميشود ز كمند تعلق تو رها
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش است
كه شرب آب به طبع مريض استسقا
ز نشههاي جزا غافلي و ميسازي
مفرح گنه خويش را تمام اجزا
فغان از آن كه شود نشهٔ بقا آخر
دمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
تو با بضاعتي از طاعت ريائي خويش
كزان كننده معاذالله ار رسد به سزا
چنان خجل ز احد سر برآوري ز لحد
كه بيشتر كني از حشر دوزخ استدعا
چو از عدم بوجود آمدي خطا پيشه
اگر به خطه اولا روي بود اولي
نعوذبالله اگر خود ز بيشه امروز
كنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
كلاه ترك به دست نصيحتت بر سر
چنان نهم كه تو را يك سر است و صد سودا
سر و كلاه عجب گر به باد بر ندهي
كه چون حباب هوا در سري و سر به هوا
رياي محضي و محض ريا و هر عملي
كه بيرياست به كيش تو باطل است و هبا
اگر برابر مردم به طاعتي مشغول
نماز مغربت ار طول ميكشد به عشا
و گر نميكني از نقص دين نماز تمام
نگشته در ته پاي تو گرم روي روا
عبارت تو به شكل نخست بدشكلي است
پي فريب به رخ بسته به رقع زيبا
به صورت دوم آن زشت روي بيشرم است
كه خويش را كند از پرده افكني رسوا
به هيچ فعل دني ننگرم ز افعالت
كه نايدم به نظر ديگري از آن ادنا
دو روز اگر ملك از آب و نان كند منعت
نه وعدهاي ز عطا و نه مژدهاي ز سخا
نه آن خطر كه اگر داد اكل و شرب دهي
به خلوتي كه تو داني از آن شود دانا
ز بس كه خوف بري از سياست قروقش
ز بس كزو بودت بيم در خلا و ملا
به آب لب نكني تر زتاب اگر سوزي
بنان بنان ننهي گر شوي ز ضعف دوتا
ولي ز فعلي اگر آفريدگار ملوك
دهد به منع تو فرمان به وعدههاي عطا
تو را ز دست نيامد كه در شب ديجور
به حيله جنبش موئي ازو كني اخفا
ز شيشههاي هوس از شراب كم حذري
ز بس كه پر بودت كاسهٔ سر شيدا
چنان قروق شكن او شوي كه پاي نهد
به سبزه پدر خويش طفل ناپروا
چنين شعاري و اسلام شرم دار اي نفس
اگر رسي به جزا واي بر تو روز جزا
دگر به بزم شه اندر سلوك خويش نگر
ببين كه طاعت او ميكني چگونه ادا
كه موي بر بدنت از ادب نميجنبد
مگر بر رعشه ز خوف وي وز فرط حيا
به صد هزار تعشق به جاي ميآري
هزار حكم اگر بر تو ميكند اجرا
چو برگ بيد زبانت ز بيم ميلرزد
به عرض حاجتي از خود چو ميشوي گويا
به آن شهي كه شهان آفريدگان ويند
چو در نماز سخن ميكني صباح و مسا
ببين كه صد يك آن بيم هست در دل تو
به آن ادب نفسي ميشوي نفس پيما
به خويش هست گمانت كه هرگز آن خدمت
ملول ناشده آوردهاي تمام به جا
اگر بساط ريائي نبوده گسترده
ز سرعتت متميز شدست دست از پا
از بن شعار تو صد ره صنم پرستي به
كه با ملك به خلوصي و با خدا به ريا
روايت است كه عبدالله مبارك داشت
هواي سرو قدي از بتان مه سيما
شبي كه بود چنان برف از آسمان باران
كه بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
شبي كه استره آبدار سرما بود
به دست باد ز رخسار مرد موي ربا
به پاي منظر وي آنقدر به پاي استاد
كه شد بلند ز هر سو نداي حي علي
گمان به بانگ عشا برده بود تا در ديد
رسانده بود به عيوق شاه صبح لوا
ز جان غريو برآورد و بانگ زد بر نفس
كه اي ز بوالهوسي ننگ كافر و ترسا
گر از شبي دو نفس ميكني به طاعت صرف
نميشوي نفس نفس را سكون فرما
هلاك سوره كوچكتري كه زود ترك
ز امر حق بگريزي چو مجرم از ايذا
ور آيدت به زبان سوره قريب به طول
به آن رسد كه كني از ملال جبه قبا
ز شام تا سحر امشب براي بيخبري
ستادهاي نه ز سر باخبر نه از سرما
عجبتر آن كه شبي رفته و تو يك ساعت
خيال كردهاي از شغل عشق وسوسهزا
به گفت اين وره قبلهٔ حقيقي جست
نشان حسن ازل را به چشم سر جويا
بسي نرفت كه ديدند خفته در چمنش
مگس نموده بر او از جوانب استيلا
گرفته ماري از اخلاص نرگسي به دهن
ز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
تو هم اگر به خود افتي ز كوي بوالهوسي
شوي رهي و كني دامن مجاز رها
تو هم به شهد حقيقت اگر لب آلائي
كند هواي مگس راني تو بال هما
در آخر سخن اي نطق بهرهاي برسان
به آن بهار هوس زان نصيحت عظما
الا يگانه جگرگوشه كز تو دارد و بس
فروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
ايا نتيجهٔ آمال كز برادر من
تو ماندهاي به من اندر امل سراي بقا
به نفس اگرچه خطائي كه در نصايح تند
ز روي قصد تو بودي مخاطبش همه جا
بيا كه ختم نصيحت كنم به حرف دگر
به شرط آن كه به سمع رضا كني اصغا
قدم نهادهاي اندر رهي كه وادي امن
دروست منحصر اندر منازل اولا
به قطع پانزدهم منزلي در آن وادي
كه بر تو نيست گرفتي ز كج روي قطعا
ز چار منزل ديگر چو بگذري و كني
به باج خانهٔ تكليف خيمهها برپا
وزان تجارت كم مدت سبك مايه
اثر ز سود و زيان عمل شود پيدا
پي حساب تو خواهند طرح كرد به حكم
محرران فصول عمل مفصلها
كه گر خوري لب ناني بر آن شود مرقوم
و گر كشي دم آبي در آن بود مجرا
غرض همين كه چو فارغ شوي ز شغل و عمل
تو را به فاضل و باقي دهند اجر و جزا
پس از تو گر عملي سر زند كه به نشود
به فاضلت قلم كاتبان لسان فرسا
نه به بود كه ز باقي به قيدهاي اليم
تن الم زده فرسايدت هلال آسا
جزاي بد عملي نيست تازيانه و چوب
كه سوز آن بود امروز به شود فردا
جزاي بد عملي تابه ايست تابيده
تن تو ماهي آن تابه خالدا ابدا
نه آنقدر ز مكافات ميدهم بيمت
كه بندي از رخ رحمت به ياس چشم رجا
نه آنقدر دلت از عفو ميكنم ايمن
كه كم زند در طوف دل تو خوف خدا
به صد ثواب ازو گر چه ايمني غلط است
به صد هزار خطا نااميديست خطا
كسي كه سجدهٔ او نارواست در كيشش
هزار باره ازو حاجتش شده است روا
تو كز سعادت اسلام بهرهاي داري
عجب كه تشنه روي از كنار بحر عطا
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضي
اگر بزرگتر از عالم است و مافيها
فتد به معرض عفو غفور چون شويد
به آب توجه رخ معصيت كماي رضا
ولي بدان كه گناه و خطاي توبه پذير
ز غير حق خدا خارج است و مستثنا
چو يافت موعظه اتمام سعي كن كه تمام
بياد داري و آري تمام عمر به جا
كشي هزار زيان گر يكي ازين سخنان
رود زياد تو تا وقت رفتن از دنيا
به قصد تزكيه نفست از نصيحت و پند
چو گشت خاتمه ياب اين قصيدهٔ عزا
به عهد كردم از آن ذكر دايمش تاريخ
كه دايم اين بودت ذكر در خلا و ملا
دگر تو داني و رايت كه رايت فكرت
بلند شد به مناجات حي بيهمتا
بزرگوار خدايا كه ذات بيچونت
كه بسته عالميان را زبان ز چون و چرا
به كنز مخفيت آن شاهد نهفته جمال
كه تا ابد نكند جلوه بر دل عرفا
به اسم اعظمت آن گنج بينشان كه اگر
فتد به دست نهد غير پا بكوي فنا
به آن گروه كه از انقياد فرمانت
به جنس خاك نكردند از سجود ابا
به انبياي اولوالعزم خاصه پاد شهي
كه راند رخش عزيمت بر اوج او ادنا
به اولياي ذوالحزم خاصه كراري
كه بر تو نقد بقا ميفشاند روز دغا
بلابه لب لبيك گوي كعبه روان
به كعبه و عرفات و به مشعر و به منا
به مجرمان پشيمان كه از حيا سوزند
اگر كنند سر از بهر معذرت بالا
به تائبان موفق كه در رسند به عفو
ز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
به بيگناهي زندانيان شحنهٔ عشق
به بينشاني سرگشتگان دشت بلا
به پاكدامني عاشقان عصمت دوست
كه جيب خاطرشان كم كشيده دست هوا
به گريههاي زمان غريو خيز وداع
كه سنگ را اثر آن درآورد به بكا
به آب چشم يتيمان چهره گرد آلود
كه تاب ديدنشان ناورد دل خارا
به بيزباني طفلان مضطرب در مهد
كه دردشان نپذيرد ز نطق بسته دوا
به مادران جگرگوشه در نظر مرده
كه از فلك گذرانند بانگ واولدا
به آن كثير عيالان بينوا كه مدام
خيال بيع مصلي كنند و رهن ردا
بسوز قافله مبتلا به غارت جان
كه آهشان نگذارد گياه در صحرا
به درد پرد گياني كه دست حادثهشان
كشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
كه روي خواب نبينند در شب يلدا
به غازيان مجاهد كه در تكاور شوق
كنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
بهر چه نزد تو دارد نشان خير و بهي
بهر كه پيش تو از اهل عزتست و بها
كه چون لواي شفاعت نهي به دوش نبي
دواني اهل گنه را به ظل آل عبا
چنان كني كه شود محتشم طفيل همه
يكي ز سايه نشينان آن خجسته لوا
كه جرم كافر صد ساله ميتوان بخشيد
به يك شفاعت او يا رسول اشفعنا
ز خاك هر سر خاري كه ميشود پيدا
بشارت است به توحيد واحد يكتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشي جوي
عبارت است ز ابداع مبدع اشيا
به دست شاهد بستان زهر گل آينهايست
در او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز يك آب و گل نموده نمو
كه كس نديده يكي را به ديگري مانا
هزار برگ زهر شاخ رسته كز هر يك
علامتي دگر است از مغايرت پيدا
يكي اگر نه بهر يك تشخصي داده
كه شاخ و برگ نينداز چه رو به يك سيما
تصور حكما آن كه ميكنند پديد
قواي ناميه در چوب خشگ نشو و نما
توهم دگران اين كه ميزند شه گل
به طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا
گرفتم اين كه چنين است اگرچه نيست چنين
كز اقتدار كه زين سان قويست دست قوا
دگر ز آب و هوا هم شكفته گلشن و گل
كه تربيت ده آب و هواست اي سفها
چه شاخ و برگ و چه نور و ثمر چه خار و چه گل
يكايكند خبرده ز فرد بيهمتا
درون مهد زمين صد هزار طفل نبات
به جنبشند به جنبش دهنده راه نما
ز طفل مريم بيجفت حيرت افزاتر
منزه آمده از امهات و از آبا
در آسمان و زمين كردگار را مطلب
كه بينياز نباشد نيازمند به جا
به عقل خواهش كنهش چنان بود كه كنند
به نور مشعله مهر جستجوي سها
مدار اميد به كس كز خدا خبر دهدت
چه عالم و چه معلم چه مفتي و ملا
به ورطهاي كه شوي نااميد از همهكس
ببين به كيست اميدت بدانكه اوست خدا
خداي ملك و ملك سير بخش فلك و فلك
حفيظ سفل و علو پادشاه ارض و سما
مصور صور بيمثال در ارحام
بنان كرده قلم كش قلم مركب سا
جهنده قطرهاي اندر مشيمه سازنده
چمنده سرو سمن چهره و سهي بالا
دگر ز غيرت آن حسن كز زوال بريست
چو چنگ نخل جنان را كننده پشت دوتا
كسي كه در ظلمات رحم كند تصوير
كه در بصيرت او شك كند به جز اعما
زهي حكيم عليمي كه در طلسم نبشت
هزار باب وقوف از قواي خمسه كجا
دهد به باصره نوري كه بيند از پي مهر
هلال يك شبه را چاشت بر فلك مجرا
دهد به سامعه در كي كه فرق يابد اگر
برآيد از قدم آشنا و غير صدا
دهد به شامه آگاهي كه گم نشود
نسيم غنچه و گل بيتفاوتي ز صبا
دهد به ذائقه لذت شناسي كه كند
ز هم دو ميوه يك شاخ را به طعم جدا
دهد به لامسه حسي كه در تحرك نبض
كند ميان صحيح و سقيم تفرقهها
هزار رمز به جنبيدن زبان در كام
فرستد از دل گويا به خاطر شنوا
هزار راز ز سائيدن قلم به ورق
به ديدهها سپرد تا به دل كند انها
هزار قلعهٔ دانش به دست فهم دهد
كه گر تهي كند از كنگرش كمند رجا
هزار گنج ز معني به پاي فكر كشد
كه خسروان جهان را بر آن نباشد پا
طلسم ديده چنان بسته كز گشودن آن
شود حباب حقيري محيط ارض و سما
به نيم چشم زدن پيك تيز گام نظر
عبور ميكند از هفت غرفه والا
به اين سند كه ز برهان قاطعند برين
اكابر علما و اجلهٔ حكما
كه تا خطوط شعاعي نميرسد ز بصر
به مبصرات نهانند در حجاب خفا
پس از نگه به ثوابت ظهور آن اجرام
ز هفت پرده به كرسي نشاند اين دعوا
كدام جزو ز اجزاي آدميست كه نيست
دليل حكمت او عز شانهٔ الاعلا
ز جنبش متشابه زبان به قدرت كيست
زمان رمان به عبارات مختلف گويا
به شغل و شعر و معما بنان فكرت را
كه ميكند همه دم عقده بند و عقده گشا
كه ساخته است دهن كيست آن معين دو دست
كه هر يك از هنري حاجتي كنند روا
ز قوت عصباني براي طي طرق
تكاوران قدم را كه ميكند اقوا
چه راست داشته يارب به خويش لنگر او
عليالخصوص در ايجاد چرخ مستعلا
خيال بسته كه اين طاق خود گرفته علو
قديري از يد عليا نكرده اين اعلا
قرار داده كه اين گوي بيقرار ز خويش
وجود دارد و دارد ز موجد استغنا
لجاج ورزي و اين كار حسن به اين غايت
اثر عجب كه كند در دل اسير عما
نظر به خانهٔ زنبوري افكن اي منكر
ببين بناي چنان ممكن است بيبنا
پس اين رواق مقرنس ببين و قايل شو
بنائي كه نهاده است اين بلند بنا
به حشر مرده اجزا به باد بر شده را
به يك اشارهٔ او منتقل شود اعضا
ز صد هزار حكيم اينقدر نميآيد
كه گر كنند پر پشهاي نهند به جا
ز آفريدن ديو و پري و انس و ملك
ز خلق كردن وحش زمين و طير هوا
به پوش چشم به موري نظر فكن كه بود
به ديدهٔ خرد احقر ز اكثر اشيا
كه چون اراده جنبش كند نميگردد
سكون پذير به سحر ابوعلي سينا
و گر ز جنبش خود باز ماند و افتد
به اهتمام سليمان نميشود برپا
كدام شيوه ز حسن صفات او گويم
كه شيوهاي دگرم در نياورد به ثنا
كدام شاه غني كز نياز ننهاده
نظر به مائدهٔ رزق او فقير آسا
گهي جبابره دهر را رسد كه زنند
سرادق عظمت بر لب محيط غنا
كه روزي از لب ناني زيند مستغني
دو روز بر دم آبي زنند استغنا
ازين جماعت محتاج كز تسلط من
هميشه بر در رزقند چون گروه گدا
چه طرفه بود كه بعضي به دعوي صمدي
نمودهاند بسي را ز اهل جهل اغوا
چنين كسان به خداوندي ارس زا باشند
بتان به اين سمت باطلند نيز سزا
هزار نفس ز بيم هلاك خود فرعون
به خنجر ستم و تيغ كين فكند از پا
يكي نگفت كه معبودي و هراس اجل
به كيش كيست درست و به مذهب كه روا
خدا و بيم ز مخلوق خود معاذالله
خران سزاست كه با اين كنند استهزا
خدائي آن صمدي را رسد كه گرد و جهان
بهم خورد نهراسد بقاي او ز فنا
چرا به زمره شداديان نگفت كسي
كه اي ز نادقهٔ معبود ناسزاي شما
اگر ز تخت زراندود خود نميجنبد
ز فضله ميكند آن را به يك دو روز اندا
ندارد آن كه دو روز اختيار پيكر خويش
چهسان بود گه و بيگه حفيظ هيكل ما
سخن كشيد باطناب و در نصيحت نفس
نگشت بلبل باغ بلاغ نغمه سرا
مگر قصيده ديگر به سلك نظم كشم
كه گوش هوش پر از در شود در آن اثنا
تا نقش ناتواني من چرخ زد بر آب
شد چون حباب خانهٔ جمعيتم خراب
از كاو كاو تيشه پيكر خراش درد
بنياد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسيمه كشتي است
لنگر گسل ز جنبش درياي اضطراب
ز انسان كه گرگ در غنم افتد غنيموار
در لشكر حواس من افكنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حيات
دورم شراب شيب چشانده است در شباب
پيوند تن نميگسلد جان كه تا رهم
با آن كه چرخ ميدهدش صد هزار تاب
مرغيست بخت سوخته من كه آمده
هم پيشهٔ سمندر وهم كسوت عراب
افسردهام چنان كه اگر آه سرد من
بر دوزخ افكند گذراند ازدش زتاب
اما خوشم كه اخگر خس پوش دل ز غيب
ميآيد از خجسته نسيمي به التهاب
بوي بهشت ميشنوم از رياض لطف
گوئي خلاص ميشوم از دوزخ عذاب
از درگهي كه هست سگش آهوي حرم
در گردنم به يك كشش افكنده صد طناب
ليكن چو نيست پاي تردد چه سان شوم
بهر شرف ز سجده آن سده بهره ياب
يك ذرهام توان چو نمانداست چون كنم
خورشيدوار ناصيه سائي بر آن جناب
برخيز اي صبا كه ازين پس نميشود
شوق سبك عنان متحمل گران زكاب
از من دعا و از تو شدن حاملش چنان
كارام را وداع كند عزمت از شتاب
از من ثنا و از تو رساندن دوان دوان
جائي كه قطرهٔ بحر شود ذرهٔ آفتاب
يعني جناب عالي بلقيس روزگار
يعني حريم حرمت نواب مستطاب
شهزادهٔ زمان و زمين شمسهٔ جهان
زهراي زهره حاجبهٔ مريم احتجاب
شاهپري و انس پري خان كه گر بدي
بلقيس پادشاهي ازو كردي اكتساب
خيرالنساء عهد كه دوران جز او نداد
عز مشاركت احدي را به اين خطاب
معصومهٔ زمان كه نبات زمانهاند
از احتسا عصمت او عصمت احتساب
هودج كشان شخص عفافش نميكشند
بر ديدهٔ ملك ز ورع دامن ثياب
گرديده دايمالحركت از عبادتش
دست فرشتگان ز رقم كردن ثواب
ميسنجدش به زهد و طهارت خرد مدام
با طاهرات حجره زهرا و بوتراب
از بهر پادشاهي نسوان قضا نكرد
فردي ز كاينات به اين خوبي انتخاب
مهر فلك كنيزك خورشيد نام اوست
كاندر پس سه پرده نشست است از حجاب
وز شرم كس نكرده نگه در رخش درست
از بس كه دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نيز تا نتواند نظر فكند
نامحرمي بر آن مه خورشيد احتجاب
نبود عجب اگر كند از ديده ذكور
معمار كارخانه احساس منع خواب
خود هم به عكس صورت خود گر نظر كند
ترسم كه عصمتش كند اعراض در عتاب
فرمان دهد كه عكس پذيري به عهد او
بيرون برد قضا هم از آئينه هم ز آب
آن مريم زمان كه به عفت سراي او
بوي كسي نبرده نسيمي به هيچ باب
از عصمتش بديع مدان كز كمال شرم
دارد جمال خود ز ملك نيز در نقاب
گر خاكروبه حرم او كه ميبرند
از بهر كحل ديدهٔ ملايك به صد شتاب
در دامن سحاب فتد ذرهاي از آن
تا دامن ابد دمد از خاك مشگناب
بر بام قصر اگر شب مهتاب پا نهد
گردون به چشم ماه كشد ميل از شهاب
ميبود مهر اگر چو كنيزان ديگرش
هرگز نميفكند ز رخ برقع سحاب
در جنب فر معجر ادني كنيز او
آرد شكوه افسر قيصر كه در حساب
هست از غرور صنعه تانيث صعوه را
در عهد او نظر به حقارت سوي عقاب
گر بگذرد بر آب نسيم حمايتش
گدست صباد دگر ندرد پردهٔ حباب
ناهيد همچو عود بر آتش فكنده چنگ
تقويش ساز كرده چو قانون احتساب
چون گشته شخص شوكت او مايل ركوب
گردون ركاب داري او كرده ارتكاب
سرلشگران عسكر او صاحب الرؤس
گردن كشان لشگر او مالك الرقاب
هردم كند ظفر ز پي زيب دولتش
دست عروس ملك به خون عدو خضاب
از باد حملهٔ سپه او سپاه خصم
بر هم خورد چنان كه ز صرصر صف ذباب
چون خلق در مقام سبك روحي آردش
در زير پاي او نبود مور در عذاب
اما نهد به هيبت اگر پاي بر زمين
بيرون برد مهابت او جنبش از دواب
بر درگهش گداي كمين مملكت مدار
در خدمتش غلام كمين سلطنت مب
اي سجدهٔ درت همه را مقصد و مرام
وي خاك درگهت همه را مرجع و مب
اي قدرت تو چشمهٔ گشاينده از رخام
وي حكمت تو تشنهٔ نوازنده از سراب
راي تو در امور كليد در صلاح
فكر تو در مهام دليل ره صواب
محتاج يك حديث توام در مهم خويش
اي هر حديث از تو برابر به صد كتاب
سيسال شد كه طبع من از گوهر سخن
گرديده گوشواره كش گوش شيخ و شباب
از معني لباب كلامست نظم من
تحيد و نعت و منقبتم لب آن لباب
چون سينهٔ صدف صدف سينهها تمام
در عهد من گران شده از گوهر مذاب
سرتاسر جهان ز در نظم من پر است
الا خزانه دل نواب كامياب
من در زمان اين ملك مشتري غلام
با اين همه در رچو محيطم در اضطراب
يك در به بيع طبع همايون او رسان
تا وارهم ز فاقه من خانمان خراب
بر جان من ترحمي اي ابر مرحمت
كز تاب آفتاب حوادث شدم كباب
از كاينات رو به تو آورده محتشم
اي قبلهٔ مراد ازو روي بر متاب
كاندر ستايش تو ز درهاي مخزني
داده است دقت نظرش داد انتخاب
وقت دعا رسيد دعائي كه از مجيب
بر اوج لامكان به سمعنا شود مجاب
تا در دعا تضرع والحاح سائلان
در جنبش آورد به اجابت لب جواب
بهر تو دعا كه كند در دلي گذر
از دل گذر نكرده به لب باد مستجاب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد