چون شاه نطق دست به تيغ زبان كند
فتح سخن به مدح شه كامران كند
چون خسرو سخن ز قلم بركشد علم
اول ستايش شه گيتي ستان كند
چون فارس خيال زند بانگ بر فرس
ورد زبان ثناي خديو زمان كند
بر ملك شعر تاخت چه آرد شه شعور
نقدش نثار بر ملك نكتهدان كند
چون شهسوار طبع جهاند سمند فكر
نشر جهان ستاني شاه جهان كند
طغراي فتحنامهٔ انديشه را خرد
نامي ز نام خسرو صاحبقران كند
طوق افكن رقاب سلاطين نظامشاه
كه ايام بندگيش به از بندگان كند
دانادلي كه تربيتش سنگ ريزه را
در بطن روزگار بدر توامان كند
فرماندهي كه تمشيتش جسم مرده را
بر مركب گلين به صبا همعنان كند
عدلش مدققي است كه زنجير اعتراض
در گردن عدالت نوشيروان كند
رايش محققي است كه آيندهٔ روزگار
در كتم غيب هرچه نمايد عيان كند
گر صعوهاي به گوشه بامش كند مقام
چرخش لقب هماي سپهر آشيان كند
ور ذرهاي به نعل سمندش شود قرين
از سركشي به نير اعظم قران كند
باشد نظر به نعمت او قوت لايموت
گر خلق را به نزل بقا ميهمان كند
آن قبله است در گه گردون نظير شه
كش آستان مقابله با كهكشان كند
نگذاشت چون فلك كه سر من برابري
با آسمان به سجده آن آستان كند
كردم روان بدرگهش از نظم يك گهر
كارايش خزاين هفت آسمان كند
گفتم مگر به قيمت آن شاه تاجبخش
فرق مرا بلندتر از فرقدان كند
هم تابداده پنجهٔ گيراي خانيان
نقد برادرم به سوي من روان كند
هم نقدي از خزانهٔ احسان به جايزه
افزون بر آن ز دست جواهر فشان كند
ناگه پس از دو سال فرستاده فقير
كايام روزيش اجل ناگهان كند
آورده نقد نقد برادر ولي چه نقد
نقدي كه دخل كيسه ز خرجش زيان كند
من مرد كمبضاعت و او طفل پرهوس
با اين دو وضع مرد معيشت چسان كند
چشمم به اوست باز ولي روز مفلسي
از چشم من به گريه جهان را نهان كند
پشتم به اوست راست ولي وقت بيزري
قد من از كشاكش خواهش كمان كند
پايم روان ازوست ولي چون بيطلب
گيرد مرا ميان روش از من كران كند
آرام بخشم اوست ولي چون برغم زر
دست آردم به جيب دلم را طپان كند
ادبار بين كه بي درمي چون من از عراق
نظمي روان به جانب هندوستان كند
كاندر چهار ركن فصيحي كه بشنود
وصف فصاحتش به دو صد داستان كند
وآن نظم مدح نكته شناسي بود كه او
از بهر نكتهدان كف و دل بحر و كان كند
وز راي چارهساز به اندك توجهي
قادر بود كه در بدن مرده جان كند
ممكن بود كه نيم اشارت ز حاجبش
حاجت روائي من بيخانمان كند
وان گه كند تغافل و آيد رسول من
نوعي كه از جفاي مقارض فغان كند
خواهد كرايه دو سره يك سر از فقير
وز بار قرض پشت فقيرم گران كند
حاشا كه جنس شعر به بازار جودشاه
آرد كسي به نيت سود و زيان كند
گويا نديده خسرو عهد آن قصيده را
تا كار من به عهدهٔ يك كاردان كند
يا ديده و نخواهد ز اشغال سلطنت
تا خود رسد به دردم و درمان آن كند
يا خوانده و نكرده تحمل رسول من
تا شه به وقت خود كرم بيكران كند
يا كرده او تحمل و ديگر به ياد شاه
نورده كس كه به اصلهٔ او را روان كند
يا شه بياد داشته و ز كين مصابري
نگذاشته كه چاره اين ناتوان كند
يا دزد برده جايزهٔ من و گرنه چون
شاهي چنين رعايت مادح چنان كند
عالم مطيع دادگرا چرخ چاكرا
اي كانقيادا امر تو گردون به جان كند
تير قدر گهي كه نهد در كمان قضا
هرجا اشارهٔ تو بود او نشان كند
زخمي اگر ز چرخ مقوس خورد كسي
او را خرد ز لطف تو مرهم رسان كند
تيغ قضا دمي كه كشد به هر كس قدر
افشاني آستين كه بر او ترك جان كند
پس محتشم كه دارد ازو صد هزار زخم
قطع طمع ز مرهم لطفت چسان كند
دستي ز روي مرحمتش گر نهي به دل
غم را به دل به خوشدلي جاودان كند
تا باغبان صنع درين سبز مرغزار
ترتيب كار و بار بهار و خزان كند
لطف تو دست شيخ و صبي گيرد از كرم
خوان تو سازگاري پير و جوان كند
تا دور بر فراز و شيب بسيط خاك
همواره سايه گستري خسروان كند
ظل تو را ز فرط بلندي هزار سال
بر فرق آفتاب فلك سايبان كند
دوش ز ره قاصدي خرم و خندان رسيد
كز نفس او به دل رايحهٔ جان رسيد
از سرو بر چون فشاند گرد معنبر نسيم
فيض به پست و بلند از اثر آن رسيد
روي بشارت نمود زآينهٔ صدق و گفت
از پي آئين و عدل داور دوران رسيد
پيك صبا هم رساند مژده كز اقبال و بخت
بر در شهر سبا تخت سليمان رسيد
از عقبش فوج فوج لشگري آمد گران
شور ز گردون گذشت گرد به كيوان رسيد
تا شود اطفاي ظلم بر سر ذرات ملك
گرمتر از آفتاب سايهٔ سبحان رسيد
عزم دل شهريار سوي ره اين ديار
بود چنان كز بهار مژده به بستان رسيد
كرد بدين سو عبور لشگر عيش و سرور
غصه به تاراج رفت قصه به پايان رسيد
موكب پر كوكبه با دو جهان دبدبه
از حركات نسيم غاليه افشان رسيد
گرد سپه كوه بر رخ گردون نشست
كوكبهٔ خور شكست دبدبهخان رسيد
خان معلي لقب كه اسم محمد بر او
خلعت توفيق بود كز بر يزدان رسيد
والي والا سرير آن كه بر ايوان قدر
پايهٔ بالائيش تا نهم ايوان رسيد
مير سكندر سپاه آن كه به پابوس او
صد جم و دارا چو رفت نوبت خاقان رسيد
عازم كاشان هنوز ناشده انديشهاش
طنطنهٔ شوكتش تا به خراسان رسيد
غوث بلندست و پس ابر وجودش كزو
سايه بگردون فتاد مايه به عمان رسيد
تا نپذيرد خلل سلسلهٔ مملكت
سلسلهها را تمام سلسله جنبان رسيد
باد مرادي برخاست برق رواجي بجست
فلك ز طوفان گذشت ملك به سامان رسيد
تا شكند در جهان رونق ديوان ظلم
با دو جهان عدل و داد حاكم ديوان رسيد
چاره بر ملك را مالك دوران رساند
بس كه به چرخ بلند زين بلد افغان رسيد
در عظمت هرچه داشت صورت فرض محال
از پي تعظيم او جمله به امكان رسيد
روز دغا در مصاف تيغ مبارز شكاف
بر سر فارس چو راند بر فرس آسان رسيد
سينهٔ اعداي او خانهٔ زنبور شد
بس كه ز شستش بر او ناوك پران رسيد
خصم دغا هركجا كرد ز دستش فراز
مرگ همانجا به او دست و گريبان رسيد
بس كه شد از هيبتش جان ز بدنها برون
تيغ بهر سو كه راند بر تن بيجان رسيد
جانب او بس كه داشت بيش ز امكان فضا
بر سر خصمش اجل پيش ز فرمان رسيد
اي مه انجم حشم وي ملك محتشم
كز نسقت ملك را كار به سامان رسيد
من برهٔ طاعتت گرچه ز دوران نيم
جان به لب طاقتم از غم دوران رسيد
شربت لطفي فرست كاين تن رنجور را
درد كشيدن خطاست حال كه درمان رسيد
تا ز صعود بخار خواهد از ابر بهار
قطره ز بالا فتاد رشحه به بستان رسيد
ابر نوال تو را مايه كم از يم مباد
كز تو به هر كس كه بود رشحهٔ احسان رسيد
ز پرگار فلك نقشي به روي كار ميآيد
كزو كاري به ياد دور بيپرگار ميآيد
جهان عالي بنائي مينهد كز ارتفاع آن
اساس قوت شاهي به پاي كار ميآيد
چو نقد مهر اينك ميدود در مشرق و مغرب
در اين دارالعيار آن زر كه پر معيار ميآيد
سواري ميكند زين رخش ناهموار دوران را
كه از دهشت بزير ران او هموار ميآيد
همايون گلبني سر ميكشد زين گلستان كزوي
به دست دوست گل در چشم دشمن خار ميآيد
در آيين بندي مصر دل افزائيد كز كنعان
نوآئين يوسفي ديگر به اين بازار ميآيد
ز باغ پادشاهي صد نهال آمد به بار اما
به بار اين بار زرين نخل گوهر بار ميآيد
شه شهزادههاي دهر سلطان حمزه غازي
كه بختش را ز تاج و تخت كسري عار ميآيد
به هر جا مينهد پا بر زمين در گوش اقبالش
مبارك باد شاهي از در و ديوار ميآيد
به بام بار گاه او به تقريب كشك داري
قمر هر شب فروزين گنبد دوار ميآيد
به عنوان تقاضا دولت پر صولت شاهي
به پاي خويش روزي بردرش صدبار ميآيد
عنان رخش اگر تا بد ز جولانگه سوي بستان
ز شوق اندر ركابش سرو در رفتار ميآيد
سبك وزن است سنگ پادشاهي در ترازويش
كه در چشم كياست بس گران مقدار ميآيد
به ملك خصم حالا ميرود آوازهٔ تيغش
چوبانگ سيل شهرآشوب كز كوهسار ميآيد
جهان بادا به او نازان كه در بدو جهانگيري
زر ز مش بوي رزم حيدر كرار ميآيد
دو پيكر ميكند در يك نفس صد كوه پيكررا
چو با شمشير بران بر سر پيكار ميآيد
به سهمي فرد و يكتا ميشود توسن سوار اكنون
كه بر وي آفرين از واحد قهار ميآيد
اگر باشد حصار چار ركن عالم از آهن
به دست فتح آن گيتيستان ناچار ميآيد
امل پاي ظهورش در ميان آورده كاغذ را
مراد اندر كنار آرزو دشوار ميآيد
در استقبال عهدش وقت را سعيست روزافزون
كه از سرعت به دهر امسال بيش از پار ميآيد
ز وي اي دهر ايمن باش در سالاري عالم
كزوالحال كار صد جهان سالار ميآيد
هلالي ميشود پيدا به زير دامن گردون
چو با چتر شهنشاهي سليمان وار ميآيد
ولي تابان هلالي كافتاب اندر جوار آن
به صد ضعف سها در ديدهٔ پندار ميآيد
در آئين جهانداري ازين خرد بزرگ آئين
زياد از صد جم و دارا و كسري كاري ميآيد
در آفاق آن چه ابر دست او برخلق ميبارد
حساب آن زدست خالق جبار ميآيد
اگر صد بحر احسان محتشم من بعد از هر سو
به جنبش بهر بيع گوهر اشعار ميآيد
تو از همت باب لطف اين شهزاد لب تر كن
كز انهار نوالش بحر در زنهار ميآيد
به مدت گرچه شد سيسال كز نزد شهنشاهان
برايت نقد و جنس از اندك و بسيار ميآيد
بشارت باد كايندم روي دربخشندهاي داري
كه عارش از عطاي درهم و دينار ميآيد
زري و خلعتي هربار ميآمد تماشا كن
كه چون با خلعت زر اسب زين انبار ميآيد
به شاهان تا به اولاد جهانبان نوبت شاهي
مدام از اقتضاي دولت بسيار ميآيد
همين شهزاده تا روز جزا زيب جهان بادا
كه خوش زيبنده در چشم اولوالابصار ميآيد
شبي به دايتش از روزگار هجر به تر
نهايتش چو زمان وصال فيض اثر
شبي در اول دي شام تيرهتر ز عشا
ولي در آخر او صبح پيشتر ز سحر
شبي عيان شده از جيب او ره ظلمات
ولي زلال بقا زير دامنش مضمر
شبي چو غره ماه محرم اول او
ولي ز سلخ مه روزهٔ آخرش خوشتر
شبي مشوش و ژوليده موي چون عاشق
ولي به چشم خرد سيم ساق چون دلبر
شبي جواهر فيضش ز افسر افتاده
ولي رسيده به زانويش از زمين گوهر
شبي ز آهن زنگار بسته مغفروار
ولي به پاي تحمل كشيده موزهٔ زر
ز شام تا به دو پاس تمام آن شب بود
مرا صحيفهٔ حالات خويش مد نظر
زمان زمان به سرم از وساوس بشري
سپاه غم به صد آشوب ميكشيد حشر
گهي ز وسوسه بي كسي و تنهائي
چو غنچه دست من تنگ دل گريبان در
گهي ز كيد اعادي دلم در انديشه
كه منزوي شده بر روي خلق بندد در
گهي ز فوت برادر غمي برابر كوه
دل مرا ز تسلط نموده زير و زبر
گهي ستاده مجسم به پيش ديده و دل
پسر برادرم آن كودك نديده پدر
كه در ولايت هند از عداوت گردون
فتاده طفل و يتيم و غريب و بيمادر
گذشت برخي از آن شب برين نمط حاصل
كه دل فكار و جگر ريش بود جان مضطر
چو بعد از آن سپه خواب براساس حواس
گشود دست و تنم را فكند در بستر
گذشت اول آن خواب اگرچه در غفلت
ولي در آخر آن فيض بود بيحد و مر
چه ديد ديدهٔ دلافروز عالمي كه در آن
گوهر به جاي حجر بود و در به جاي مدر
ز مشرقش كه نجوم بروج دولت را
ز عين نور صفا بود مطلع و مظهر
ستارهاي بدرخشيد كز اشعهٔ آن
فروغ بخش شد اين كهنه تودهٔ اغبر
سهيلي از افق فيض شد بلند كزان
عقيق رنگ شد اين كهنه گنبد اخضر
غرض كه پادشهي بر سرير عزت و جاه
به من نمود جمالي ز آفتاب انور
من گدا متفكر كه اين كدام شه است
كه آفتاب صفت سوده بر سپهر افسر
ز غيب هاتفي آواز داد كه اي غافل
برآوردندهٔ حاجات توست اين سرور
پناه ملك و ملل شاه و شاهزادهٔ هند
كه خاك روب در اوست خسرو خاور
فلك سرير و عطارد دبير و مهر ضمير
ستارهٔ لشگر و كيوان غلام و مه چاكر
نظام بخش خواقين دين نظامالملك
كمين بارگه كبريا شه اكبر
نطاق بند خواقين گره گشاي ملوك
خدايگان سلاطين جسم جهان داور
بلند رتبه سوراي كه رخش سركش او
نهد ز كاسهٔ سم بر سر فلك مغفر
هژبر حملهٔ دليري كه شير چرخ پلنگ
چنان هراسد ازو كز درندهٔ شير نفر
مصاف بيشه نهنگي كه زورق گردون
ز پيش او گذرانند حاملان به حذر
ز جا بجنبد اگر تند باد صولت او
ز هيبتش گسلد كشتي زمين لنگر
گهي ز دغدغهٔ ناقه كش بر افتد نام
چو فاق تير مرا كام پر ز خون جگر
گر استعانه كند ماه ازو به وقت خسوف
زمين ز دغدغه از جا رود به اين همه فر
و گر مدد طلبد مهر ازو محل كسوف
ز جوز هر جهد از سهم وي چو سر قمر
چو خلق او ره آزار را كنند مسدود
گشايد از بن دندان مار جوي شكر
ز گرمي غضبش سنگ ريزه در ته آب
ز تاب واهمه يابد حرارت اخگر
مهي بتافت كه از پرتو تجلي آن
فرود ديدهٔ ايام را جلاي ديگر
سپهر مرتبهٔ شاها به رب ارض و سما
به شاه غايب و حاضر خداي جن و بشر
به شاه تخت رسالت محمد عربي
حريف غالب چندين هزار پيغمبر
به جوشن تن خيرالبشر علي ولي
حصار قلعهٔ دين فاتح در خيبر
كه نور چشم من آن كودك يتيم غريب
كه دامن دكن از آب چشم او شده تر
به لطف سوي منش كن روانكه باقي عمر
مرا به بوي برادر چه جان بود در بر
اميد ديگرم اينست و نااميد نيم
كه تا جهان بودي خسرو جهان پرور
به اهل بيت محمد كه ذيل طاهرشان
بود ز پردهٔ چشم فرشتگان اطهر
به آب چشم يتيمان كربلا كه بود
بر او درخت شفاعت از آن خجسته ثمر
به دفتر كرامت نام اين گدا بنگار
به حال محتشم اي شاه محتشم بنگر
چنان به كام تو باشد كه گر اراده كني
سفال زر شود و خاك مشك و خار گوهر
زهي محيط شكوه تو را فلك معبر
سفينهٔ جبروت تو را زمين لنگر
ضمير خازن راي تو را ز دار قضا
زبان خامهٔ حكم تو هم زبان قدر
ز نعل رخش تو روي زمين پر از خورشيد
ز عكس تيغ تو سطح زمين پر از جوهر
ز قبهٔ سپرت لامع آسمان شكوه
ز مهجه علمت طالع آفتاب ظفر
ز خاكروبي كاخ تو كام جو خاقان
ز پاسباني قصر تو نام جو قيصر
ز آفتاب اگر نيم شب سراغ كني
به جذبهٔ تو ز تخت الثري برآرد سر
و گر به بزم گه عيش طول شب خواهي
فلك چدار كند دست و پاي توسن خور
ز ابر لطف تو گر رشحهاي رسد به جماد
هزار گونه ثمر سر بر آورد ز حجر
و گر رسد اثري از صلابتت به نبات
به جاي ميوه برآيد حجر ز شاخ شجر
كند چو ساقي لطفت مي كرم در جام
شود به آن همه زردي رخ طمع احمر
نظر به جود تو بخلي ز حد بود بيرون
اگر دهي به گدائي خراج صد كشور
و گر به شورهٔ زمين بگذري ز رهگذرت
سر از سراب برآرند زمزم و كوثر
و گر به چشمهٔ حيوان نهد عدوي تو رو
به غير خاك سيه هيچ نايدش به نظر
ميان مردم و يا جوج ظلم ديواري
كشيده عدل تو مانند سد اسكندر
چو اشبهت گه جولان جهد به شكل شهاب
ز عرصه گرد رساند به هفتمين اختر
تباركالله ازين پيكر پري تمثال
كه مثل او نكشيده است دست صورتگر
كجا رسد به عقاب براق پويهٔ تو
اگر گرنك فلك چون ملك برآرد پر
ز گوش تا سردم نازكي و حسن سكون
ز كوهه تا كف سم چابكي و لعب و هنر
بلند كوهه و كوتاه پشت و كوه سرين
كشيده گردن فربه تن ميان لاغر
پلنگ مشرب و آهو تك و نهنگ شكوه
جبال گرد و بيابان نورد و بحر سپر
سبك تكي كه اگر هم سمند و هم او را
بروي بحر دواني سمش نگردد تر
گه روش كه ملايم رود چو آب روان
نيابد از حركت كردنش سوار خبر
گه شتاب كه چون برق گرم قهر شود
بود ميان عرق آتشي جهنده شرر
اگر به دعوي با مهر تازيش دم صبح
رسد به مغرب و بر پيكرش نتابد خور
خلا محال نباشد گه دويدن او
كز التفاي هوا سير اوست چابكتر
به پيش رو فكند راكبش اگر تيري
رسد ز پويه بر نشانه از پي سر
به چشم وهم نمايد به سرعتش ساكن
چو وقت پويه سر اندر پيش نهد صرصر
چنان بره رود آزاد كش نلغزد پاي
چو آسمان گره گر ببيند از مه و مهر
اگر بسان بشر حشر وحش كردندي
به نيم چشم زدن كردي از صراط گذر
به قدر رتبه اگر خطبهات بلند كنند
بر آسمان فكند سايه پايهٔ منبر
كميت ناطقه در عرصهٔ ستايش او
بماند از تك و وصفش نگفته ماند اكثر
شهنشها ملكا داورا جهان دارا
زهي ز داوريت در جهان جهان دگر
به صعوهٔ تو بود باز را هزار نياز
ز روبه تو بود شير را هزار خطر
چنان شده است جهان فراخ بر من تنگ
كه در بدن نفسم را نمانده راه گذر
اگر نيافتي از منهيان عالم غيب
دلم ز لطف تو در عالم مثال خبر
مثال نال شدي در مضيق ناكامي
من گداخته جان را تن بلا پرور
غريب واقعهاي بود كز وقوعش شد
دل مرا غرفات نشاط و عيش مقر
قصيدهاي دگر از بهر شرح آن گويم
كه بر ضمير منيرت سخن شود اظهر
دي قاصدي به كلبهٔ اين ناتوان رسيد
كز مقدمش هزار بشارت به جان رسيد
از مژدهاي كه فهم شد از دلنوازيش
دل را نويد خرمي جاودان رسيد
گردي كه سرمهٔوش زرهٔ خود به من رساند
آسايشي به ديدهٔ بيخواب از آن رسيد
عطري كه چون عنبر بر اطراف من فشاند
از جنبش نسيم بهر بوستان رسيد
شهدي كه از عبارت شيرين به دل چشاند
ذوقش به جان زياده ز حد بيان رسيد
حرفي كه ساخت گوش زدم در ازاي آن
از من هزار شكر به گوش جهان رسيد
حرفش چه بود اين كه ايا همنشين غم
برخيز هان كه تير دعا بر نشان رسيد
از بر لباس غصه بيفكن كه بهر تو
تشريف خاص شمسه گردون مكان رسيد
بلقيس كامكار پريخان كه حكم او
تا پاي تخت رابعهٔ آسمان رسيد
مسجود بر و بحر كه فرسود سدهاش
بس كز ادب بر آن سر سلطان و خان رسيد
در موكبش به حاشيهٔ كهترين سوار
دوش هزار خسرو خسرو نشان رسيد
در محفلش به حاشيه كمترين جدار
روي مزار قدسي عرش آشيان رسيد
هرگه كه داد عرض سپه طول و عرض او
چون نور آفتاب كران تا كران رسيد
هرجا كشيد خوان كرم فيض عام آن
چون رزق كاينات جهان تا جهان رسيد
امداد هركه كرد براي وي از سراب
صد چشمهٔ حيات چو صرصر دوان رسيد
اقبال هركه خواست به پاي خود از پيش
سيلاب سان ذخيره در ياوكان رسيد
ابر عطاي او ز كدامين محيط خاست
آثار فيض او ز كدامين زمان رسيد
نخل نوال او ز كدامين رياض است
كز وي بر حيات به پير و جوان رسيد
توقيعي از عطيهٔ او بر كنار داشت
هر جا برات بخشش روزي رسان رسيد
زنجير عدل او چو در آفاق بسته شد
صد چشم بر عدالت نوشيروان رسيد
تا ظلم را عدالت او پايمال كرد
صد بار روي گرگ به پاي شبان رسيد
تا جور را سياست او خوار و زار كرد
بر دزد صد ستم ز سگ كاروان رسيد
پرسيد راه خانه خصمش ز آگهان
هرگه ز آسمان اجل ناگهان رسيد
خود را به دشمنش چه قضا بيخبر رساند
هر تير كز كمان بلا بيگمان رسيد
شاهنشها اگر برسانم به عز عرض
از دشمنان چها به من ناتوان رسيد
وندر چه وقت خلعت و پروانه عطا
زان شمع مهر پرتو مه پاسبان رسيد
زان ميل غم كه در پي من سر نهاده بود
از من چسان گذشت و به دشمن چسان رسيد
نواب پيش از آن شود از لطف خويش شاد
كاندر حساب آن به نهايت توان رسيد
گويا به آن ضمير همايون به آسمان
الهام غيبي از ملك غيب دان رسيد
كاي شاهزاده محتشم دل شكسته را
درياب كز شماتت اعدا به جان رسيد
تا ز انقضاي قسمت رزاق صبح و شام
رزق وسيع خواهد ازين گرد خوان رسيد
بادا كشيده خوان نوالت كه در جهان
فيضش به صد جفاكش بيخانمان رسيد
سهي بالاي بزم آراي مه سيماي مهرآسا
قدح پيماي غمفرساي روحافزاي جانپرور
سرت گردم چه واقع شد كه در مجموعهٔ ياري
رقمهاي محبت را قلم بر سر زدي اكثر
ازينت دوستر دانسته بودم كز فراق خود
گماري دشمني از مرگ بدتر بر من ابتر
نه من آن كوچه پيمايم كه شبها تا سحر بودي
براي شمع راه من چراغ روزن و منظر
چه شد آن مهربانيها كه دايم بود در مجلس
ز تر داماني چشم نمينم آستينت تر
كجا رفت آن خصوصيت كه از همدم نوازيها
نبود آرام از آن دست نگارين حلقه را بردر
گمان دارد دلم زين سركشي اي شمع بيپروا
كه داري از هواي دل سر پروانهاي ديگر
ز پايت برندارم سر اگر دارم كني برپا
ز كويت وانگيرم پا اگر تيغم زني برسر
تو را بازار گرم و من زرشك نو خريداران
از آن بازار در آزار از آن آزار در آذر
من از تشويش جان با اين گران باري سبك نمكين
تو از تمكين دل با آن سبك روحي گران لنگر
ازين پس محتشم مشكل كه آن صياد مستغني
كند ضايع خدنگ خويش بر صيدي چنين لاغر
بساط عاشقي طي ساز كز بهر دعاي شه
در نه آسمان باز است و آمين گوت هفت اختر
چو از جوزا برون تازد تكاور خسرو خاور
تف نعلش برآرد دود ازين درياي پهناور
فتد در معدنيان آتشي كز گرمي آهن
زره سازي كند آسانتر از داود آهنگر
گر افتد مرغي از تاب هوا در آتش سوزان
پي دفع حرارت تنگ گيرد شعله را در بر
سمندر گر برون آيد ز آتش دوزخي بيند
كه تا برگردد از تف هوا در گيردش پيكر
گنهكاران سمندر سان به آتش در روند آسان
نسيمي گر ازين گرما وزد بر عرصهٔ محشر
يخ اندر زير و آتش بر زبر يابند بالينه
به تخت اخگر و تخت هوا از عجز خاكستر
به جز سطح معقر آن هم از نزديكي آتش
نماند هيچ جز وي مضحل ناگشته از مجمر
به نوعي مايعات بيضه گردد صلب از گرمي
كه هرچندش به جوشاني شود صلبيتش كمتر
نظير اين هوا ظاهر شود اما به شرط آن
كه در هر ذره از اجزاش باشد دوزخي مضمر
بود در شدت حدت مساوي هر دو را مدت
ازين گرما اگر يخ در گدازيد و اگر مرمر
شود نقش حجر زايل ولي از حفظ يزداني
نگردد زايل از زر سكهٔ شاه جهان پرور
محيط مركز دوران طراز سكهٔ شاهي
كه ميگردند گوئي گرد نامش سكهها بر زر
جهان سالار اعظم حارس محروسهٔ عالم
قوام طينت آدم دليل قدرت داور
جلالالدين محمد اكبر آن خاقان جم فرمان
حفيظ عالم امكان عزيز خالق اكبر
جهانباني كه گر طالب شود دربسته ملكي را
فلك صد عالم در بسته را به روي گشايد در
سليماني كه گر خواهد صبا را ز يرران خود
تكاسف كرده سازد جاي يك زين پشت پهناور
قدر امري كه گر در قطرهٔ عظم او دمد بادي
كند در شش جهت هفت آسمان را از تخلخل تر
نظير شام اجلاسش بساط صبح نوراني
عديل روز اقبالش شب معراج پيغمبر
به يك احسان كند از روي همت كار صد حاتم
به يك سائل دهد در روز بخشش باج صد كشور
برد باد از شكوه صعوهٔ او شوكت عنقا
شود آب از هراس روبه او زهره قصور
زند گر بر زمين رمح دو سر از زورمنديها
رود از ناف گاو و سينهٔ ماهي برون يكسر
صفآراي يزك داران خيلش خسرو خاقان
پرستار كشك داران قصرش كسري و قيصر
هنوز اندر دغانا گشته گرد آلود ميآرد
به جنبش بهر گرد افشاندنش روحالامين شهپر
به يك هي بر درد از هم اگر هفتاد صف بيند
در آن مرد آزما ميدان و چون حيدر شود صفدر
نچربد يك سر مو راست بر چپ ز اقتدار او
كند چون در كشش تقسيم ترك تارك و مغفر
اگر جنبد ز جا باد قيامت جنبش قهرش
تزلزل بشكند نه كشتي افلاك را لنگر
سم گاو زمين يابد خبر از زور بازويش
زند چون بر سر شير فلك گر ز جبل پيكر
اگر راند به خاور خيل زور آور شود صدجا
خلل از غلظت گرد سپه در سد اسكندر
به عزم كبريا با خسروان گر سنجدش دروان
ز ديوار آيد آواز هوالاعظم هوالاكبر
زهي شاه بزرگ القاب كادني بندگانت را
به خدمت نيز اعظم نويسد ذرهٔ احقر
اگر خواهي ز دوران رفع ظلمت در رسد فرمان
كه در ظلمات از هر ذره خورشيدي برآرد سر
و گر تاريك خواهي دهر را چون روز خصم خود
به جاي مشعل بيضا برآيد دود از خاور
بروز باد اگر خواهي روان جسم جمادي را
جبل را چون حمل در جنبش آرد جنبش صرصر
به جيب جوشن جيشت سراغ مثل اسب خود
در و دروازه كنكان زند هنگامهٔ محشر
وجودنازكت رونق ده بازار حلاجي
هراس نيزهات غارتگر دكان جوشن گر
ز تاب شعلهٔ رمحت درخت فتنه بار افكن
ز آب چشمه تيغت نهال فتح بارآور
در آن عالم كه ميگنجد شكوهٔ كبرياي تو
زمين و آسمان ديگر است و وسعت ديگر
سرايت گر كند در عالم استغناي ذات تو
رضيع از خشك لب سير و نگيرد شير از مادر
اگر تبديل طبع آب و خاك اندر خيال آري
بجنبد كشتي اندر بحر چون صرصر دود دربر
وگر حفظت به حال خويشتن خواهد طبايع را
كبود از سيلي سرما نگردد چهرهٔ اخگر
خورد گر بر زمين و آسمان زور تلاش تو
زمين را بگسلد لنگر فلك را بشكند محور
ز مصباحي كه خواهي كلبهٔ احباب از آن روشن
نخيزد دود تا محشر چه قنديل مه انور
وزان آتش كه خواهي تيره از وي خانهٔ اعدا
تولد يابد از هر يك شرر صد تودهٔ خاكستر
شها مشتاق خاك هند ايراني غلام تو
كه از توران بر او بار است محنتهاي زور آور
اگر ميداشت تا غايت شفيعي كز رحيق او
كند پر ساقيان بزم شاهنشاه را ساغر
درين ملك از خرابيها نميديدند چون دريا
لبش خشك و كفش خالي و آهش سرد و چشمش تر
به اين بعد مسافت چشم آن دارد كه خسرو را
ز مدحت گستري گردد به قرب معنوي چاكر
كه چون مرغان بيبال و پر از بار دل ويران
ز ايران نيستش جنبش ميسر گرد برآرد پر
در اقطار جهان تا ز اقتضاي گردش دوران
به نوبت بر سر شاهان نهد ظل هما افسر
نهد بر سر يكايك مستعدان خلافت را
كلاه پادشاهي سايهٔ شاه همايون فر
تو بر روي زميني آن بلند اقبال كز گردون
رسد در روز هيجا به هر عون عسكرت لشگر
نهد يك دم به نظم اين غزل سمع همايون را
كه هست از مخزن پرگوهرش كوچكترين گوهر
بگو اي نامهبر به يار كاي منظور خوش منظر
ملايم خوي زيبا روي مشگين موي سيمين بر
اي به فر ذات بيهمتا دو عالم را مقر
سايهٔ خورشيد عونت هفت گردون را سپر
بهر حمل بار حملت كاسمان هم سنگ اوست
كوه ميبندد خيال اما نميبندد كمر
چرخ كاندر ضبط گيتي نيست رايش را نظير
نسخهٔ قانون تدبير تو دارد در نظر
از تو عالم كامرانست اي كريم كامكار
چون زبان از نطق و گوش از سامعهٔ چشم از بصر
آسمان عظم تو سنجيد و شكستي شد پديد
در يكي از كفههاي اعظم شمس و قمر
هيئتت وقت ظفر چون جبنبش آرد در زمين
گويد از دهشت زمين با آسمان اين المفر
كاروان سالار فتحت چون رسد از گرد راه
از سپاه خصم بربندد ظفر بار سفر
دولتت نخلي است كز خاصيت فطري مدام
نصرتش شاخ است و فتحش برگ و اقبالش ثمر
گر پناه محرمان گردي نباشد هيچ جا
فتوي آزارشان از هيچ مفتي معتبر
گر كني استغفرالله قصد تا مجرم كشي
گردد اندر هفت ملت خون معصومان هدر
از كمال افزائي اكسير حكمتهاي تو
ميتوان نقص جماديت بدر برد از مدر
ز اقتضاي عهد استغنا خواصبت ميشود
حالت جر زود در تركيب رفع از حرف جر
ديدهٔ جن و ملك كم ديده در يك آدمي
اي خديو نامدار نامجوي نامور
اين همه فر و جلال و اين همه شان و جمال
اين همه لطف مقال و اين همه حسن سير
گردد از افراط مالامال نعمت صد جهان
توشمالت بهر يك مهمان چو آرد ماحضر
بر درت كانجا مكرر گنجها را برده باد
نيست در چشم گدا چيزي مكررتر ز زر
وقت زر بخشيدنت گردد زمين هم پر نجوم
بس كه شهري را درد دامن سپاهي را سپر
شهريارا سروران عالم مدارا داورا
اي ضميرت با قضا در كشتي دانش قدر
دارم از كم لطفيت در دل شكايت گونهاي
ز اعتماد عفوت اما ميكنم از دل بدر
در تمام عمر امسال اين شكست آمد مرا
كز ممر مسكنت شد خانهام زير و زبر
وز سموم فاقه در كشت وجود من نماند
يك سر مو نشاهٔ نشو و نما در خشك و تر
وز ضرورت بر درت هرچند كردم عرض حال
از جوابي هم نشد گوش اميدم بهرهور
در چه دوران رشك نزديكان شدند امسال و پار
از درت من دورتر هر سال از سالي دگر
چشم اين كي از تو بود اي داور كي اقتدار
كاندرين حالت به خويشم واگذاري اين قدر
من نه آخر آن ثناخوانم كه در بزم تو بود
مسندمنصوب من از همگنان مرفوع تر
زر برايت در قطار اهل دعوت داشتند
بختيان من به پيشآهنگي از گردون گذر
وين زمان هم هر شب از شست دعايم بهر تو
قاب و قوسين است آماج سهام كارگر
دشمن از بيمهريت آرد اگر روزم به شام
پشت من گرم است ازين اي آفتاب بحر و بر
كانكه ميداند كه شبها در چه كارم بهر تو
باز شامم ميتواند كرد از مهرت سحر
هست چون زيب لب اطناب مهر اختصار
بر دعاي او كن اي داعي سخن را مختصر
تا ز اخيار است رضوان روضهٔ آراي جنان
تا ز اشرار است مالك آتش افرزو سقر
از سعادت دوستانت را جنان بادا مكان
وز شقاوت دشمنانت را سقر بادا مقر
وقت كم بختي كه مرغ دولتم ميريخت پر
بهر دفع غم شبي در گلشني بردم بسر
از قضا در حسب حال من به آواز حزين
بلبلي با بلبلي ميگفت در وقت سحر
كاندرين خاكي رباط پرملال كم نشاط
وندرين سفلي بساط كم ثبات پرخطر
ذرهاي را آفتابي بر گرفت از خاك راه
ساختندش حاسدان يكسان به خاك رهگذر
صعوهاي را شاهبازي ساخت هم پرواز بخت
واژگون بختان شكستندش ز غيرت بال و پر
تشنهاي را كام بخشي شربتي در كام ريخت
مفسدان كردند كامش راز حنظل تلخ تر
بينوائي راسخي طبعي به يك بخشش نواخت
از حسدهاي گدا طبعان رسيدش صد ضرر
بر غريبي شهرياري از تفقد در گشود
در به روي خيربندان بر رخش بستند در
صيدي ازنخچير بندي بود در قيد قبول
رشگ مردودان به صحراي هلاكش دادسر
بود ويران كلبهاي از لطف گردون رتبهاي
در بلندي طاق دوران ساختش زير و زبر
قصه كوته ماه ايران مير ميران كايزدش
كرد ازبس سربلندي سرور جن و بشر
وز طلوع آفتاب دولتش از فرش خاك
سر به سر ذرات عالم را به عرش افراخت سر
از ترشح كردن ابر كف كافيش داشت
محتشم از پيشتر چشم تفقد بيشتر
آن ترشح بيخطائي ناگهان باز ايستاد
و آن تفقد بيگناهي گشت مسدودالممر
من نميدانم چه واقع شد كه كرد از جرم آن
لطف آن سرور ز جيب سر گراني سر بدر
و اندر اوقات مريدي جز خلوص از وي چه ديد
آن سرو سرخيل افراد بشر از خير و شر
آن خدنگ اندازي از قوس دعا صبح و مسا
يا نه آن بيداري از عين بكا شام و سحر
يا نه آن بيعيب مدحتها كه از انشاي آن
ذيل گردون پر در است و جيب دوران پر گوهر
يا نه آن بيريب ياربها كه از دل بر زبان
نارسيده ميكند از سقف اين منظر گذر
يا نه آن اخلاص ورزيها كه اخلاص فقير
با نصير ملت اندر جنبش آمده مختصر
بلبل افسانه گو چون پرده از مضمون كشيد
بلبل مضمون شنو گفت اي رفيق چارهبر
خيز و در گوش دل آن بيگنه خوان اين سرود
كاي ز طبعت جلوه گر اشخاص معني در صور
آن كه در دانستن قدر سخن همتاش نيست
كي معطل ميكند او چون توئي را اين قدر
در تو پوشانند اگر از عيب مردم صد لباس
كي شود پوشيده پيش خاطر او اين هنر
كز ني خوش جنبش كلك تو در اوصاف او
ميرود زين شكرستان تا به خوزستان شكر
وز ثنايش طبع مضمون آفرينش ميكند
در تن شخص فصاحت هر زمان جان دگر
وز مديحش كاروان سالار فكرت ميدهد
كاروانهاي جواهر را سر اندر بحر و بر
گر نصيحت ميپذيري خيز و در باغ خيال
از زلال نظم كن نخل قلم را بارور
وز سحاب تربيت هرچند بر كشت دلت
ز اقتضاي خشگ سال لطف كم ريزد مطر
آن چنان رو بر سر مدحش كز اعجاز سخن
از حجر دهقاني طبعت برانگيزد شجر
وز شجر بيانتظار مدت نشو و نما
دامن آفاق هم پر گل شود هم پر ثمر
من كه بر لب داشتم ز افسردگي مهر سكوت
بر گرفتم مهر و بگرفتم ثنا خواني ز سر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد