رفتي به حرب باد رفيقت درين سفر
فتح از قفاي فتح و ظفر از پي ظفر
باد از حفيظ ايزديت خاطر خطير
هم مطمئن رافت و هم ايمن از خطر
گفتند تيغ بار كه هست از ازل تو را
عين فراخ دامن عون خدا سپر
اي تاج بخش فرق سلاطين كامكار
وي نور بخش چشم خوانين نامور
هستم اميدورا كه چون باد برگ ريز
بر هر زمين كه روز جدال افكني گذر
رمحت ز صدر زين بربايد هزار تن
تيغت به خاك معركه ريزد هزار سر
عيش تو را زياد كند عون كردگار
جيش تو را حصار شود حفظ دادگر
تيغت شود مقلد سبابه نبي
خصمت اگر كند سپر از قبهٔ قمر
بر خرمن حيات عدو برگ ريز باد
چون تيغ شعلهاش ز نيامآوري به در
بار زره بر آن تن نازك منه كه من
افكندهام ز داعيه صد جوشنت ببر
بر لشگر خود آيت اميد خوانكه زود
ميآيد از دعا ز قفا لشگري دگر
دشمن اگر شود به مثل كوهي از حديد
خواهد به خون نشست ز تيغ تو تا كمر
خصمت كه كرده است به زر ساز كارزار
از بهر خود خريده همانا بلا بزر
تو ميروي و گريهٔ اين بيدل اسير
در سنگ خاره ميكند از دوريت اثر
چون استجابت دعوات از رياضتست
اي قبلهٔ امم چه مطول چه مختصر
با محتشم گرت همهٔ عالم دعا كنند
آيا بود كدام دعا مستجابتر
دارم از گلشن ايام درين فصل بهار
آن قدر داغ كه بيرون ز حسابست و شمار
اولين داغ تف آتش و بيداد سپهر
كز تر و خشك من زار برآورده دمار
داغ ديگر روش طالع كجرو كه شود
كشتي نوحم اگر جاي نيفتد به كنار
داغ ديگر نظر دوست به دشمن كه از آن
دلم از رشگ فكار است و رخ از اشك نگار
داغ ديگر ستمانديشي اعدا كه نيند
راضي الا به هلاك من آزرده زار
داغ ديگر غم افتادگي از پا كه مدام
به عصا دست و گريبانم ازو نرگس وار
داغ ديگر اسف و قر خود آن كوه گران
كه شدش از سبب فقر سبك قدر و عيار
داغ ديگر سبب انگيختن از بهر طلب
كه ازين شغل خسيساند عزيزان همه خوار
اثري مانده ز هر داغ وزين داغ عجب
اين اثر مانده كه نگذاشته از من آثار
كاش صد داغ ديگر بودي و بر دل نبدي
زخم اين داغ كزو جان عزيز است فكار
اي فلك اين چه بهارست كه از بوالعجبي
مينمايد به من از هيات گل هيبت خار
غنچه در ديدهٔ من اخگر و گل آتش تيز
ارغوان بر سر آن شعلهٔ ريزنده شرار
لالهٔ پيراهني آلوده به خونابهٔ داغ
چاك چون جيب شكيب من بيصبر و قرار
مينمايد به نظر سايهٔ سرو و چمنم
روز پرنور چو گيسوي شب صاعقه بار
بر لب آب روان سبزه شبنم شسته
مژه اشك فشانيست به چشم من زار
نيست در گوشه باغم متميز در گوش
بانگ زاغ و زغن و نغمهٔ قمري و هزار
كرده از سلسله جنباني سلطان جنون
صبر و آرام و قرار از من ديوانه فرار
از ثريا به ثري برده فرو بخت نگون
مهجه رايت اقبال مرا از ادبار
از رياض طرب آورده به دشت تعبم
چرخ غدار كه بر كينه نهادهست مدار
دهر مشكل كه ازين پستيم آرد بيرون
دور هيهات كزين ورطهام آرد به كنار
مگر از زير و زبر كردن بنياد غمم
قدرت خويش كند آينهٔ دهر اظهار
مريم ثانيه كز رابعهٔ چرخ اسير
سجده خواهند كنيزان وي از استكبار
آسمان كوكبه شهزاده پريخان خانم
كاسمان راست به خاك در او استظهار
آفتابي كه اگر از تتق آيد بيرون
ظلمت اندر پس صد پرده گريزد به كنار
كاميابي كه اگر طول بقا در خواهد
بر حياتش كشد ايزد رقم استمرار
حفظ او گر نبود دست بدارد از هم
چون حباب اين كروي قلعه روئينه حصار
حرف تانيث گر از آينه گردد منفك
نيست ممكن كه برو عكس فتد زان رخسار
ز جهان راندنش از غيرت هم نامي خود
گر پري همچو بشر جلوه كند در ابصار
از نگارين صور جاريههاي حرمش
صورتي را كه كشد كلك مصور به جدار
ز اقتضاي قرق عصمت او شايد اگر
روي برتابد و از شرم كند در ديوار
در رياض حرم او كه دو صد گلزار است
نكند آب و هوا تربيت نرگس زار
كه مبادا فتد از هيات نرگس چشمي
به گل عارض آن شمسهٔ خورشيد عذار
گر به سيماي وي از روزن جنت حوري
خفته خواب عدم را به نمايد ديدار
تا نگويد كه چه ديدم فلكش گرچه ز نو
بدهد جان ولي از وي بستاند گفتار
گر زمين حرمش از نظر نامحرم
روز و شب مخفي و مستور ندارد ستار
سايه زان پيكر پر نور بيفتد به زمين
نه به اعجاز به ميراث رسول مختار
قصد ايثار ذخاير چكند در يك دم
بحر ذخار برآرد ز كف او زنهار
بهر يك تن چو كند قافلهٔ جود روان
نگسلد تا به دم صور قطارش ز قطار
عدل او چون شكند صولت سر پنجهٔ ظلم
خنده بر باز زند كبك دري در كوهسار
سايهٔ بخت سياه از سر خصمش نرود
گر شود فيالمثل از مرتبهٔ خورشيد سوار
سروراوندي دلشاد كه از مرتبه است
فرش روبندهٔ كنيزان تو را ز آنها عار
وز دل و دست تو بر دست و دل با ذلشان
بيش از آنست تفاوت كه زيم بر انهار
يافت از جايزه مدحت ايشان سلمان
آن قدر رتبه كه گرديد سليمان مقدار
من كه سليمان زمان توام از طبع سليم
وز در مدح تو بر بحر و برم گوهربار
وز سخنهاي قوي خلعت پر زور مدام
بختيانم به قطارند و روان در اقطار
وز جواهر كشي بار دواوين منست
حاملان را همهجا گرمتر از من بازار
با چنين قدر رفيعي كه درين قصر وسيع
بر دل تنگ حسود آمده آشوب گمار
آن چنانم كه اگر حال مرا عرض كند
به جناب تو خبيري به سبيل اخبار
دهي انصاف كه اعجاز بود ناكردن
با چنين خاطر افكار خطا در افكار
طرفه حالي است كه گر خاك مرا باد برد
از تبرك به خطا و ختن و چين و تتار
دور نبود كه ز انصاف سپهر كحلي
توتيا وار عزيزش كند اندر انظار
وندرين ملك اگر راه كنم در بزمي
يا به راهي ابدالدهر نشينم چو غبار
به سخط كس نكند با من بيچاره سخن
به غلط كس نكند بر من افتاده گذار
گرچه از بيبدلي مركز نه دايرهام
نيست ديار به من يار درين طرفه ديار
قصد كوته ملكا بلبل خوش لهجهٔ تو
محتشم نادره انديشهٔ شيرين گفتار
دارد آزرده دروني ز وضيع و ز شريف
دارد اشفته دماغي ز صغار و ز كبار
حال خود عرض نميدارد از آن رو كه مباد
طبع عليا كشد از رهگذر آن آزار
يك دعا ميكند اما و دعا اين كه ز غيب
فكند در دل الهام پذيرت جبار
كه ز افراد بشر پيش ز فوق بشري
كيست مشغول دعايت به عشي و ابكار
وز غلامان تو آن بندهٔ بيهمتا كيست
كه مباهيست به او دور سپهر دوار
وز كدامين فدوي چاكر كار آمدني
خواهد آمد به زبان تو ز ياد از همه كار
وز كجا نظم كه خواهد به ميان باقي ماند
نام نواب معلي تو تا روز شمار
گشت در مهد گران جنبش دهر آخر كار
خوش خوش از خواب گرانديدهٔ بختم بيدار
ادهم واشهب پدرام شب و روز شدند
زير ران امل از رايض صبرم رهوار
داروي صبر كه بس دير اثر بود آخر
اثري داد كه نگذشت ز دردم آثار
كشتي را كه به يك جذبهٔ گرداب تعب
دور ميبرد به ته بخت كشيدش به كنار
دير شد خسرو بهجت سپهانگيز ولي
زود از خيل غم و درد برآورد دمار
آخر آن كلبه كه زيبش ز حجر بود اكنون
بدر و گوهرش آراسته شد سقف و جدار
خشك بومي كه برو چشم جهان زار گريست
شد به يك چشم زدن رشك هزاران گلزار
اين نسيم چه چمن بود كه از بوالعجبي
در خزان زد به مشام دل من بوي بهار
اين رحيق چه قدح بود كه بر لب چو رسيد
دگر از ذوق نيابد به زبان نام خمار
منم آن نخل خزان ديده كه دارم امروز
به بشارات بهار ابدي استبشار
گلشن بخت من است آن كه ز اقبال درو
زده صد خرمن گل جوش زهر بوتهٔ خار
به زمين دشمن سركوفتهام رفته فرو
ز جهان حاسد كمحوصلهام كرده فرار
اين ازان رشك كه الحال از آن حالت پيش
آن ازين غصه كه امسال به صد عزت بار
كرده از قوت امداد خودم رتبه بلند
داده در ساحت اعزاز خودم رخصت يار
پايهٔ تقويت زهرهٔ برجيس مقام
سايهٔ تربيت شمسهٔ بلقيس وقار
پادشاه ملك و انس پريخان خانم
كه ز شاهنشهي حور و پري دارد عار
مريم فاطمه ناموس كه ناموس جهان
دارد از حسن عفافش چو ملك هفت حصار
قسمت آموخته در گه رزاق كبير
كه كفش واسطهٔ رزق صغار است و كبار
آن كه با عصمت او رابعهٔ حجلهٔ چرخ
در پس پرده به رسوائي خود كرد اقرار
وانكه با عفت وي كوه گران سنگ نمود
دعوي وزن ولي پيش خرد كرد انكار
تا درين قصر مقرنس نتواند دادن
كش نشان از رخ آن شمسهٔ خورشيد عذار
به كسي بخت به خوابش هم اگر بنمايد
نگذارد كه شود تا به قيامت بيدار
عهد علياي كمين جاريهاش بندد اگر
چرخ بر ناقهٔ خود گيردش از بهر مهار
دركشد ناقهٔ مهار از كف او گر نكند
سر تانيث خود اول به ضرورت اظهار
عطر پروردهٔ هواي حرم عالي او
بر زمين مشك فشان چون شود و عاليه بار
جنبش از باد برد حكمت بي چون بيرون
كه مبادا به مشامي كند آن نفخه گذار
ماه كز خيل ذكور است ز غم ميكاهد
كه ز نامحرميش نيست در آن حضرت بار
مهر كز سلك اناث است اميدي دارد
كه به آئين كنيزان شودش آينه دار
ماه اگر برقع از آن رخ به غلط بردارد
غضبش حسن بصيرت ببرد از ابصار
نيست بر دامن پاك آنقدرش گرد هوس
كه بر آئينهٔ مهر از اثر هيچ غبار
لرزد از نازكي خوي لطيفش چون بيد
باد چون بر قدمش گل كند از شاخ بهار
شمع بزمش اگر از باد نشيند مه و مهر
سر بر آرند سراسيمه ز جيب شب تار
سايه را خواهد اگر از حرم اخراج كند
مانع پرتو خورشيد نگردد ديوار
اي كهان سپه صف شكنت پيل شكوه
اي سگان حرم محترمت شير شكار
حكم جزمت همه جا همچون قضا بيمهلت
تيغ قهرت همه دم همچون اجل بي زنهار
تقويت جسته ز عونت قدر ذي قدرت
تربيت ديده به دورت فلك بيپرگار
صيت انصاف تو چون آبروان در اطراف
ذكر الطاف تو چون باد وزان در اقطار
بر نشان كف پايت رخ صد ماه جبين
بر هلال سم رخشت سر صد شاه سوار
در ركابت همه اصناف ملك غاشيه كش
از صفات همه اوراق فلك غاشيهدار
از براي مدد لشكر منصور تو بس
نصرت و فتح كه تازان ز يميناند و يسار
گر فتد بر ضعفا پرتوي از تربيتت
اي قدر قضا قدرت گردون مقدار
پشه و مور و ملخ فيالمثل ار عظم شوند
همه پيل افكن و اژدر در و سيمرغ شكار
من كزين بيشتر از رهگذر پستي بخت
داشتم تكيه كه از خار و خس راهگذار
اين دم از لطف تو اي شمسهٔ ايوان شرف
اين دم از عون تو اي زهرهٔ گردون وقار
پاي بر مسند مه مينهم از استيلا
تكيه بر بالش خود ميكنم از استكبار
وين هنوز اول آثار ترقيست كه من
تازه باغ شجرانگيزم و تو ابر بهار
بنده پرور ملكا گر چه ز دارائي ملك
داري از هند و حبش تا بدر چين و تتار
جان فشانند غلامان فدائي بيحد
مدح خوانند مطيعان ثنائي بسيار
يك غلام است وليكن ز سياه و ز سفيد
يك مطيع است وليكن ز كبار و ز صغار
كه اگر دست اجل جيب حياتش بدرد
وندرين بقعه كند نقد بقا بر تو نثار
وز گلستان ثناي تو به حسرت به برد
بلبل نطق وي آن طاير نادر گفتار
جاي او هيچ ستاينده نگيرد در دور
گر كند تا بايد سعي سپهر دوار
محتشم لاف گزاف اين همه سبحانالله
خود ستائيست كند به كه كني استغفار
پيش بلقيس و شي كز پيش از حور و پري
فوج فوجاند دوان بندهوش و چاكروار
تو كه باشي كه كني چاكري خود ظاهر
تو كه باشي كه كني بندگي خود اظهار
از تو اين بس كه دهي آينهٔ او ترتيب
از تو اين بس كه كني ادعيهٔ او تكرار
آفتابا به خدائي كه خداوندي اوست
سبب ظابطه رابطهٔ ليل و نهار
به رسولي كه شب طاعت از افراط قيام
خواند مزملش از غايت رافت جبار
به اميري كه در احرام نمازش هر شب
بانگ تكبير ز تكبير رسيدي به هزار
كاندرين ظلمت شب كز اثر خواب گران
نيست جز چشم من و چشم كواكب بيدار
آن قدر ميكنم از بهر بقاي تو دعا
كه مرا ميرود از كار زبان زان اذكار
آنقدر ذكر تو ميآورم از دل به زبان
كه مرا ميفكند كثرت نطق از گفتار
تا شود ظل هماي عظمت گسترده
ز خديوان جهان حارث گيتي سالار
ظل نواب همايون نشود كم ز سرت
وز سر خلق جهان ظل تو تا روز شمار
بيماريي به پاي حضورم شكسته خار
كز رهگذار عافيتم برده بر كنار
بر تافتست ضعف چنان دست قوتم
كز سر نهادنم به زمين هم گذشته كار
جسمم كه گرد راه عيادت نقاب اوست
پامال عالمي شده چون خاك رهگذار
نيلوفر رياض رياضت رخ من است
از سيلي كه ميخورم از دست روزگار
هرگز ز هم نميگسلد كاروان لعل
زان قطرهها كه بر رخ من ميشود قطار
دست فلك ز رشتهٔ تدبير تافتن
دامان من به جيب زمين بسته استوار
تدبير اين كه پيش عزيزان مصر جود
خود را نسازم از سبكيها ذليل و خوار
واندر فضاي عالم علوي به طعمهاي
شهباز همتم نكند پستي اختيار
با آن كزين سكون قوي لنگرم ز كوه
سنگينتر است كفه ميزان اعتبار
غبني است بس گرانم از اين رهگذر كه نيست
پايم روان به درگه نواب نامدار
سلطان كامكار محمد امين كه هست
نازان به آفريدن او آفريدگار
آن قبلهٔ امم كه به تنگ است سدهاش
از اختلاط ناصيهٔ شاه و شهريار
وان قلزم كرم كه كشيده ز ساحلش
تا سقف عرش بر سر هم در شاهوار
گشت از صلاي موهبتش گوشها گران
وز حمل بار مكرمتش دوشها فكار
در كلك صنع صانع او عز شانه
هر دقتي كه بوده در او گشته آشكار
دارم گمان كه خالق مخلوق آفرين
كرده در آفريدنش اظهار اقتدار
عكس جمال او به جمادات اگر فتد
بر دلبري مدار نهد صورت جدار
ذرات خاك پاش شمارند اگر به فرض
مه در حساب نايد و خورشيد در شمار
آهو شكاري از سگ آن نامجو مجو
كز مردمي سگان ويند آدمي شكار
امرش به سير گوي زمين حكم اگر كند
بي دست و پا فتد بره از روي اضطرار
نهيش به روي سيل نگون دست اگر نهد
پس خم زنان رود به عقب تا به كوهسار
بر رخش گرم جوش ببين گر نديدهاي
كانسان ز اقتدار بود اژدها سوار
از هم بپاشد و تل خاكستري شود
بيند اگر به قهر درين نيلگون حصار
هست از براي سوختن خرمن عدو
كافي ز آتش غضبش گرمي شرار
اي مالك رقاب ملوك سخن كه هست
بر مدحت تو سلسلهٔ نظم را مدار
هركس به مدعاي دگر از سحاب نظم
بر كشت دولت تو ز شعر است رشحه بار
مقصود ومدعاي من اما ز مدح تو
اينست اين كه نام تو سلطان نامدار
زيب كلام و زينت ديوان من شود
گوش قواي مدركه را نيز گوشوار
هر نقطه هم شود ز سوادش به هند و روم
داغ دل هزار خديو بزرگوار
زين لاف و دعوي احسن و اولاست محتشم
خاموش گشتن و به دعا كردن اختصار
تا نام داوران به دواوين شود رقم
وز خوش كلامي شعرا يابد اشتهار
از نام آن سپهر امارت كلام من
مشهور شرق و غرب بود آفتابوار
به ساحل خواهد افتادن دگر بار
دري از جنبش درياي اسرار
بنان در كشف رازي خواهد آورد
زبان كلك را ديگر به گفتار
حديث لطف و بيلطفي مولي
لب تقرير خواهد كرد اظهار
چه مولي آن كه در بازار معني است
سخن را بهترين ميزان و معيار
بليغي كاندر اوصاف كمالش
به عجز خود بلاغت راست اقرار
مهين دستور اعظم راي اكبر
كز اخلاصند شاهانش پرستار
سمي نير اوج رسالت
محمد مهرانور نور انوار
كه بر روي زمينش خالقالارض
ز آفات زمان بادا نگهدار
به بازارش سه در برد از من ايام
يكي فرد و دو از نسبت بهم يار
چه درها گنجهاي خسروانه
ز حمل هر يكي گيتي گران بار
ولي از همت آن فرزانه گنجور
چو از من آن در را شد خريدار
دو در را ثلث يك در داد قيمت
وزين خاطر نشينم شد كه اين بار
در اين بازار از بخت بد من
از آن سودا به غايت بود بيزار
خدا را اي صبا در گوش آصف
بگو آهسته كاي داناي اسرار
شناساي دم و نطق گهر ريز
خداوند دل و دست درم بار
شنيدم از بسي مردم كه داري
به مرواريد و گوهر ميل بسيار
و گر گاهي به دست در فروشي
به كف ميآيدت يك در شهوار
چو باد گلفشان ميريزي از دست
زر سرخش بپا خروار خروار
بفرما كز گهرها چيست حالي
تو را در مخزن اي درياي ذخار
كه مينازد به آنها گوش شاهان
جز آنها كت من آوردم به بازار
به تخصيص آن چنان كز بهر شهرت
بر آن نام خوشت كندم نگينوار
خموش اي محتشم كز بالغان است
به غايت خود ستائي ناسزاوار
درين سان سرزميني تخم دعوي
نميآرد بجز شرمندگي بار
در نظم تو را با اين زبوني
بهائي داد آن راي جهاندار
كه در چشم دل از صد گنج بيش است
به قيمت نه به عظم و قدر و مقدار
سراسر تحفههاي برگزيده
علم از بينظيريها در انظار
اگر ديگر دري داري بياور
كزين به نيست در عالم خريدار
شروع اندر ثنايش كن كه چون او
كريمي نيست در بازار اشعار
زهي برگرد قصرت پاسبانوار
بسر تا روز گردان چرخ دوار
زهي اعظم وزيري كز شكوهت
وزارت راست از شاهنشهي عار
زهي گردون سريري كز سرورت
ابد سير است چنگ زهره بر تار
تو آن مسند نشيني كايستاده
ز تعظيمت به خدمت چرخ سيار
تو آن آصف نشاني كاوفتاده
ز توصيف سليماني در اقطار
اگر بالفرض باشد راي امرت
برون آيد چو تيغ از جلد خودمار
و گر در جنبش آيد باد نهيت
بره سيل نگون ماند ز رفتار
كني گر منع وحشت از طبايع
به شهر آيند يك سر وحش كوهسار
چراغ دين چو گردد از تو ذوالنور
بسوزد كافر صد ساله زنار
اگر جازم شود دهقان سعيت
دماند در جبل ز احجار اشجار
نيابد در پناه حفظت آسيب
حرير برگ گل از سوزن خار
و گر ماه از تو پوشد كسوت نور
شود از روز روشنتر شب تار
اگر يكبار خواهي رفع ظلمت
برآرد خور سر از ظلمات ناچار
گر از حكمت زني دم در زمانت
چه عنقا و چه اكسير و چه بيمار
اگر حيز طلب گردد جلالت
برون تازد فرس زين چار ديوار
دو عالم بر در و گوهر شود تنگ
شوي غواص چون در بحر افكار
ز گل گر پيكري سازي و در وي
دمي يك نفخه گردد مرغ طيار
جهان را سر به سر اين قابليت
نبود اي قيصر اسكندر آثار
كه گرد خوب و زشتش باشد از حفظ
حفيظي چون تو گردانندهٔ پرگار
اگر كس از سر ملكت گزيني
جرون را حاليا تالار سالار
و گرنه گر بدي در بسته از تو
همهٔ انصار بياعوان و انصار
چنان حفظش نمودي كز دل مور
ضمير انورت بودي خبردار
سراي جغد هم گشت از تو معمور
چو گرديدي درين ويرانه معمار
گر از مرغان اين گلشن مرا نيز
كه جز شكر نميريزم ز منقار
دهي زين بيش ره در گلشن خويش
شود شكرستان اين طرفه گلزار
وز اوصافت چنان عالم شود پر
كه بر امسال صد حسرت برد پار
غرض كز بهر ترتيب ثنايت
من از بحر ضمير معجز آثار
كشم در رشتهٔ فكرت لالي
ز آغاز ليالي تا به اسحار
خموش اي دل كه از بسيارگوئي
دل نازك دلان مييابد آزار
عنان تاب از ره افكار شو هان
كه شد ز اطناب پاي خامهٔ افكار
به تنگ آمد ثنا از دست نطقت
دعا نوبت طلب شد دست بردار
درين سطح از پي رسم دواير
بود تا گردش پرگار در كار
ز امرت هر كه در دوران كشد سر
چو پرگارش فلك سازد نگونسار
بود تا ملك جسم از خسرو روح
بود تاسر بر آن اقليم سردار
تو سردار جهان باشي و دايم
بود جاي سر خصمت سر دار
به كينت هر كه بر بالين نهد سر
نگردد تابه صبح حشر بيدار
در نسبت است خسرو شاهان نامدار
فرهاد بيك معتمد شاه كامكار
خورشيد راي ماه لواي فلك شكوه
نصرت شعار فتح دثار ظفر مدار
زور آور بلند سنان قوي كمند
شيرافكن نهنگ كش اژدها شكار
رستم شجاعتي كه چو دست آورد به حرب
صد دست از نظارهٔ حربش رود به كار
دريا سخاوتي كه چو گرم سخا شود
بحر از كفش برآورد انگشت زينهار
كوه وجود خصم ز باد عمود او
چون بيستون ز تيشهٔ فرهاد شد غبار
در گوي باختن نبود دور اگر كند
گوي زمين ز هيبت چوگان او فرار
گر در مقام تربيت ذرهاي شود
در دم رساندش به فلك آفتابوار
ور التفات تقويت پشهاي كند
خوش خوش برآرد از دم پيل دمان دمار
بر مرد عرصه تنگ كند وقت دارو گير
بر خصم كارزار كند روزگار زار
اي شهسوار عرصهٔ قدرت كه ايزدت
بر هرچه اختيار كني داده اختيار
دارم حكايتي به تو از دور آسمان
دارم شكايتي به تو از جور روزگار
سي سال شد كه از پي هم ميكنم روان
از نظم تحفهها بدر شاه شهريار
وز بهر من ز خلعت و زر آن چه ميرسد
بيش از دو ماه يا سه نميآيدم به كار
وز بيع سست مشتريانم هميشه هست
ز افكار خويش نفرت وز اشعار خويش عار
حالا كه بيهدايت تدبير همرهان
يعني به همعناني تقدير كردگار
فرهاد شد دليل و به خسرو رهم نمود
وز بيستون زحمتم آورد بر كنار
دارم اميد آن كه بود ز التفات او
در يك رهم تردد و بر يك درم قرار
وز بهر يك كريم مطاع سخن نهم
بر تازه بختيان ز يكي تا ز صد هزار
وانعام اولين كه بامداد او بود
ممتاز باشد از همه در چشم اعتبار
وان لافها كه من زدهام از حمايتش
بر مرد و زن نتيجه آن گردد آشكار
وين پا كه من براي اميدش نهادهام
دست مرا به سر ننهد نااميدوار
وان نرد غائبانه كه با من فكند طرح
كم نقش اگر شود ننهد بر عقب مدار
حاصل كه همعناني همت نموده چست
بر توسن مراد به لطفم كند سوار
اي هادي طريق مراد از قضا شبي
بودم ز نامرادي خود سخت سوگوار
كانروز گرد راه پيام آوري برون
وز غائبانه لطف توام ساخت شرمسار
كاي خوش كلام طوطي بستان معرفت
وي شوخ لهجه بلبل گلزار روزگار
شعر تو كسوتيست شهانش در آرزو
نظم تو گوهريست سرانش در انتظار
هر دوش نيست قابل اين نازنين وشق
هر گوش نيست لايق اين طرفه گوشوار
گر صاحب بصارت هوشي متاع خويش
در بيع آن فكن كه دهد در خورش نثار
يعني وليعهد شهنشاه تاج بخش
شهزادهٔ قدر خطر صاحب اقتدار
اميد محتشم كه بماند مدار دهر
بر ذات اين يگانه جهانگير كامكار
بر دوش حاملان فلك باد پايدار
برجيس وار هودج بلقيس كامكار
مريم عفاف فاطمه ناموس كش سپهر
خواندست پادشاه خوانين روزگار
مخدومهٔ جهان كه اگر ننهد آسمان
بر راي او مدار نيابد جهان قرار
تاج سر زمان كه زمين حريم او
فرسوده شد ز ناصيهٔ شاه و شهريار
تا كار آفتاب بود سايه گستري
گسترده باد بر سر او ظل كردگار
اي شمسهٔ جهان كه جهان آفرين تو را
بر هرچه اختيار كني داده اختيار
دارم طويل عرضهاي اما به خدمتت
خواهم نمود عرض به عنوان اختصار
شش سال شد كه راتبه من شدست هشت
در دفتر عنايت نواب نامدار
اما ندادهام من زار از دو سال پيش
دردسر سگان در آن جهان مدار
از بس كه بودهام ز عطاهاش منفعل
از بس كه بودهام ز كرمهاش شرمسار
حاصل كه از تكاهل من بوده اين فتور
ني از درنگ بخشش آن حاتم اشتهار
حقا كه گر چنين بشدي جان گداز من
اين فقر خانه سوز كزو مرد راست عار
جنبش نكردي از پي خواهش زبان من
گر آتشم زبانه زدي از دل فكار
حالا كه نااميدم ازين بخت بيهنر
وز لطف پروندهٔ خويشم اميدوار
آن زهرهٔ سپهر شرف گر مدد كند
گردون كند خزاين زر بر سرم نثار
تا پايهٔ سپهر بود زير طاق عرش
بادا بناي جاه تو را پايهٔ استوار
همايون باد شغل آصفي بر آصف عادل
چه آصف ظل ظلالله عبداله دريا دل
خداوندا كف به اذل كه كرد آيات احسان را
پس از شان خود ايزد يك به يك در شان او نازل
عموم سجدهٔ شكر ظهور او رسانيده
سر هاروت را هم بر زمين اندر چه بابل
فلك يابد زمين را بر زبر از نقطه كوچكتر
ز بار حلم او گر نقطه بارا شود حامل
عقيمالطبع شد در زادن شه مادر دوران
چو آن دستور اعظم شد در افعال جهان فاعل
خلايق ظرف را در پي دوند از بهر زر چيدن
چو پاي كلك او گردد به راه جود مستعجل
خراج هند و باج صد قلمرو ضم كند باهم
مداد نازل از اقلام او هرگه شود به اذل
هزارش بنده بر در سر گران از بار تاج زر
همه مدرك همه زيرك همه قابل همه مقبل
به صد فرمانبري مسند بر خاصان او خاقان
به صد منتكشي طغراكش احكام او طغرل
نهد گر حكمت او بر خلاف رسم قانوني
كه از قدرت نمائي هر محالي را شود شامل
مريض صرع را كافور در پيكر زند آتش
حرارت از مزاج صاحب حمي برد فلفل
نگيرد ماه تا نور ضمير وي به رو تابد
ميان آفتاب و او شود صد كوه اگر حايل
تصرفهاي طبع ميرزا سلمانيش دارد
به عنواني كه يك دم نيست از ضبط جهان غافل
خروج زر ز مخزنهاي او وقت كماحساني
خراج هفت اقليم است بهر كمترين سايل
تعاليالله از آن دريا كه از وي اين در يكتا
براي تاج شاهان روزگار آورده بر ساحل
نبودي گر به گوهرخيزي او بحر ذخاري
در آفاق اين در شهوار گشتي از كجا واصل
تعجب خود زبان گرديده سرتاپا و ميگويد
كه اين گلزار دولت گشته پيدا از چه آب و گل
فلك را بر زمين بينند اگر قايم كند ديوان
جهان را در جهان يابند اگر سامان دهد محفل
اگر در هر نفس صد كاروان معني از بالا
شود نازل به غير از خاطر او نبودش منزل
مرا كايام از قدرت زبان دهر ميخواند
در انشاي ثناي او به عجز خود شدم قائل
الا اي نير گيتي فروز اوج استيلا
كه خشت آستانت راست سقف آسمان در ظل
تو نور تربيت از ثقبه ميم كمال خود
اگر بيرون فرستي ذات هر ناقص شود كامل
ز روي خشم اگر چشم افكني بر چشمهٔ حيوان
شراب وي به آن جانپروري زهري شود قاتل
عمل فرما توئي كاندر جهانند از هراس تو
همه عمال ديوان بهترين عمال را عامل
عجالت خواه شد خصم تو از دولت به حمداله
كه بر وي زود شد ظاهر مل دولت عاجل
اكابر اعتضادا محتشم ادني غلام تو
كه هست از حق گذاريها به شغل مدحتت شاغل
ندارد هيچ چيز اما چو زلف عنبرين مويان
پريشان حالتي دارد مباش از حال او غافل
ز بخت سعد تا فرزند ذوالاقبال ذي فطرت
بجاي جد و اب قائممقامي را بود قايل
تو باشي جانشين اعتمادالدوله از دولت
دگر نايب مناب جد عالي داور عادل
خلايق تا امان يابند از دست اجل بادا
به قصد جان بد خواهت اجل عاجل امان راجل
باز نوبت زن دي بر افق كاخ فلك
ميزند نوبت من ادر كه البرد هلك
باز لشگر كش برد از بغل قلهٔ كوه
ميدواند به حدود از دمه چون دود برگ
باز از پرتو همسايگي شعلهٔ نار
ميفرستد ز دخان تحفهٔ سمندر به ملك
برف طراحي باغ از رشحات نمكين
آن چنان كرده كه ميبارد از اشجار نمك
بحر مواج چنان بسته كه هر موجي از آن
اره پشت نهنگي شده بر پشت سمك
نكشد تا زيخ آهنگر بردش در غل
دست و پا ميزند از واهمه در آب اردك
آب گرمابه چنان گشته مزاجش كه از آن
نتوان تا ابد انگيخت بخار از آهك
يخ زجاجي شده از برد كه ميبايد اگر
خردسالي كندش ضبط براي عينك
جمرات از دمه بر قله منقل زرماد
پشت گرمند بمانائي سنجاب و قنك
كف دريا شده از شدت سرما مشتاق
به گراني كه گر آيد ز سر آب به تك
برف گسترده بساطي كه زد هشت ننهند
پا به صحن چمن اطفال رياحين به كتك
شده آن وقت كه از خوف ملاقات هوا
به صد افسون نشود دود ز آهك منفك
سپه برد بهر بوم كه تازد ز قفا
لشگر برف چو مور و ملخ آيد به كمك
دمه سر كرده به يك سردمه بگريزاند
خيمهپوشان خزان را ز بساتين يك يك
برد چون قصد رياحين كند اندازد پيش
چشم خود نرگس و دزديده رساند چشمك
گر نهد موسي عمران يد و بيضا در آب
چون كشد جانب خود باشدش از يخ انجك
به مقر خود از آسيب هوا گردد باز
مهرهاي كاتش داروش جهاند ز تفك
روبهي را كه شود پشت به جمعيت موي
ذره گرم شود بر سر شيران شيرك
كرده يخ استره چرخ كه گرديده از آن
حرف اميد بهار از ورق بستان حك
كوه ابدال كه از سبزهٔ پژمرده و برف
پوستين ميكشد آن روز به زير كپنك
مجمعي ساخته وز قهقهه انداختهاند
هرزهٔ خندان جبل جمله به او طرح خنك
نزهت انگيز هوائي كه ز محروسهٔ باغ
كرده بيرون يزك لشگر بردش به كتك
رجعتش نيست ميسر مگر آرد سپهي
از رياض چمن شوكت مولي به كمك
آفتاب عرب و ترك و عجم كهف ملوك
پادشاه طبقات به شر و جن و ملك
حجةالله علي الخلق علي متعال
كه در آئينه شك شد به خدائي مدرك
آن كه چون گشت نمازش متمايل به قضا
بهر او تافت عنان از جريان فلك فلك
آن كه بعد از دگران روي به خيبر چو نهاد
آسمان طبل ظفر كوفت كه النصرة لك
بسته بر چوب ز اعجاز ظفر دست يلان
كرده هرگاه برون دست ولايت ز ملك
گاو از بيم شدي حمل زمين را تارك
خصم را ضربت اگر سخت زدي بر تارك
گر كشد بر كرهٔ مصمت خورشيد كمان
همچو چرخش كند از ضربت ناوك كاوك
در پناهش متحصن ز ممالك صد ملك
در سپاهش متمكن ز ملايك صد لك
حكم محكم نهجش قوس قضا را قبضه
امر جاري نسقش تير قدر را بيلك
او خدا نيست ولي در رخ او وجهالله
ميتوان يافت چو خطهاي خفي از عينك
پيش طفل ادب آموز دبستان ويست
با كمال ازلي عيسي مريم كودك
بهر جمعيت خدام مزارش هر صبح
فكند سيم كواكب فلك اندر قلك
اي به جاهي كه درين دايرهٔ كم پركار
درك ذات تو به كنه آمده فوق المدرك
در زمان سبق عالم و آدم بوده
حق سخنگوي و تو آئينه و آدم طوطك
پايهٔ عون تو گرديده درين تيره مغاك
اين مخيم فلك بي سر و بن را تيرك
پيلبانان قضا تمشيت جيش تو را
چرخ از اكرام به دست مه نوداده كچك
گر نيابد ز تو دستوري جستن ز كمان
در كمان خانه كند چله نشيني ناوك
دو جهانند يكي عالم فاني و يكي
عالم قدر تو كاندر كنف اوست فلك
واندرين دايره در پهلوي آن هر دو جهان
چرخ بسيار بزرگ است به غايت كوچك
گر كند نهي سكون امر تو در پست و بلند
تا دم صبح نه شور اي ملك انس و ملك
نستد آب ز رفتار و نه باد از جنبش
نه فتد مرغ ز پرواز ونه آهو از تك
با سهيل كرمت در چمن ار تيغ غرور
نشكافد سپر لالهٔ حمرا سپرك
رتبهٔ ذات تو را شعلهٔ انوار ظهور
تا به حديست كه بيمدر كه گردد مدرك
داندت بيبصري همسر اغيار كه او
تاج شاهي نشناسد ز كلاه ازبك
صيت عدل تو و آوازهٔ اوصاف عدوت
غلغل كوس شهنشاهي و بانگ تنبك
هم ترازوي تو در عدل بود آن كه چو تو
سر نيارد به زر و سيم فرو چون عدلك
گر شود پرتو تمييز تو يك ذره عيان
زرد روئي كشد از پيشهٔ خود سنگ محك
از درت كي به در غير رود هركه كند
فهم لذات جنان درك عقوبات درك
بك في دايرةالارض و ما حاديها
طرق سالكها في كنف الله سلك
هر كه ريزد مي بغض تو به جام آخر كار
از سر انگشت تاسف دهدش دور گزك
به ميان حرف تو در صفحهٔ دل كرده مقام
دگران جا به كران يافته چون نقطهٔ شك
پركم از سجدهٔ اصنام نبد خصم تو را
نصب بيگانه به جاي نبي و غصب فدك
از ازل تا به ابد بهره چه بايد ز سلوك
سالكي را كه ره حب تو نبود مسلك
محتشم صبح ازل راه به مهرت چون برد
لقد استعصم والله به واستمسك
گرچه هستش ز هوا و هوس و غفلت نفس
جرم بسيار و خطا بيحد و طاعت اندك
غير از آن عروه وثقي و از آن حبل متين
نيست چيز دگرش در دو جهان مستمسك
دست چوبك زن تقرير به آهنگ رحيل
چون زند در دروازهٔ عمرش چوبك
به دعا بعد ثنا عرض چو شد خواهد بود
هرچه گويم بس ازين غير دعا مستدرك
تا نهد شاهد روز از جهت سير جهان
هر سحر بر جمل چرخ زر اندود كلك
آن فلك رتبه كه شد باعث اين نظم بلند
در فلك باد عماريكش او دوش ملك
در وثاق خاص خود گرد يساق افشاند باز
آصف كرسي نشين مسند فراز سرفراز
باشكوه دور باش صولت هيبت لزوم
با فروغ آفتاب دولت حاسد گداز
وه چه آصف آن كه در حصر صفاتش لازم است
با علو فطرت و طي لسان عمر دراز
اصل قانون بزرگي ميرزا سلمان كه هست
بينوايان را ز كوچك پروريها دلنواز
از دعاي او به آهنگ اجابت در عراق
راست جوش كاروانست از صفاهان تا حجاز
ترك و تازي از مخالف تا مؤالف نسپرند
راه ايوان همايون گر ازو نبود جواز
راي ملك آرا كه كرد از دانش عالم فروز
بيمشقت بر رخ دشمن در عالم فروز
گر نبودي سد او بودي چو سيلاب نگون
ظلم را بر ملك عيش ترك و تازي تركنار
هست نازش بر نياز پادشاهان دور نيست
گر به ايجاد چنين ذاتي بنازد بينياز
كارسازيهاي او در سازگار سلطنت
هست نقش منتخب از نقش دان كارساز
محض اعجاز است در اثناي حكم دار و گير
از تعدي اجتناب و از تطاول احتراز
بر خلاف راي او گر آسمان را از كمان
تير تدبيري جهد گرداندش تقدير باز
خوانده خوان نوال از همت او جن و انس
رانده ملك وجود از بخشش او حرص و آز
اي صبا در گوش شه گو كاي سليمان زمان
بر سليمان ناز كن اما به اين آصف بناز
ميشود ز آهنگ دور اما محل نفخ صور
بهر دفع ظلم قانوني كه عدلش كرده ساز
در حقيقت آن قدرها از مزاج اوست فرق
بر مزاج پادشاهان كز حقيقت بر مجاز
اي مهين آصف كه بر گرد سرت در گردشست
مرغ روح آصفبن برخيا از اهتزاز
برخي از اوصاف ذاتت طبع ازين طرز جديد
تا نكرد تا انشا به كام دل نشد ديوان طراز
نيست روزي كز براي ضبط گيتي نشنود
گوش تقدير از زبان شخص تدبير تو راز
آستانت را خرد با آسمان سنجيد و يافت
عرش آن را در نشيب وفرش اين را برفراز
گر كني در ايلغاري حكم بيمهلت روند
بختيان آسمان در زير بارت بيجهاز
هست در چنگال عصفور تو عنقاي فلك
راست چون پر كنده گنجشكي به چنگ شاهباز
مصر دولت را عزيزي و به منت ميكشند
يوسفان با آن همه نازك دليها از تو ناز
بس كه با يك يك ز مملوكان خويشي مهربان
كار عشق افتاده يك محمود را با صد اياز
خصم كج بنياد اگر زد با تو لاف همسري
راستان را در ميان باز است چشم امتياز
در مشام جان خيال عطر نرگس پختهٔ عشق
گو علم برميفراز از خامي سودا پياز
ناتوان بازار رشك از بهر خصم ناتوان
گرم مي ساز و بهر وجهش كه خواهي ميگداز
دشمن آهن دلت از سختي اندر بغض و كين
كام خواهد يافتن آخر ولي در كام گاز
داري اندر جمله معني هزاران پردگي
همچو من شيداي هر يك صد هزاران عشقباز
نظم لعب آيين ما نسبت به آن لفظ متين
چون معلقهاي طفلانست در جنب نماز
تا ره خواهش به دست آز پويد پاي فقر
تا در دلها ز تاب فقر كوبد دست آز
چون در رزق خدا بر روي درويش و غني
بر گدا و محتشم بادا در لطف تو باز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد