داد كوشش اندر عزت مور ذليل
سامي القاب سليمان منزلت سلطان خليل
كعبهٔ حاجات كز حاجت گشاده بر درش
از دو عالم صد طريق و صد صراط و صد سبيل
هم به بخشش بيمثابه هم بريزش بيهمال
هم به همت بيمثال هم به احسان بيعديل
بر صراطي چون دم شمشير آسان بگذرد
نور او گر كور مادرزاد را گردد دليل
اهل خلد از اهل دوزخ آب خواهند ار كند
سلسبيل لطف او يك رشحه بر دوزخ سبيل
شير در پستان نهد بهر جنين سر در رحم
رازق واسع كند در رزق اگر او را كفيل
پاس او تاوان ز عزرائيل گيرد تا ابد
مردگان در دعوي جان گر كنند او را وكيل
نرگس اعمي ببيند روز بر گردون سها
حكمت او چون برد بيرون علل را از عليل
حدت طبعش شود بالفرض اگر كافور كار
در هواي زمهرير از وي دماند زنجبيل
ني دل و ني دين بماندني روان ني عقل و هوش
گر قبول او فتد ماكان من هذاالقبيل
اي به مصر آفرينش آفريده ذوالجلال
سيرت ذات تو را چون صورت يوسف جميل
شكوه ناكند از تو جمعي كز گريبان سخا
هر كه در عهد تو سر بر زد فلك خواندش بخيل
از عناصر ميل آتش ميكند هر شب شهاب
تا كشد بر ديده كج بين اعداي تو ميل
خصم الكن گز حديث شكرينت زر دروست
در مزاجش گشته شيريني به صفرا مستحيل
پشه ز امداد تو شايد گر به تار عنكبوت
پاي ميكائيل بندد بر جناح جبرئيل
دشمنت كامروز خود آهنين دارد به سر
خواهد از تيغ تو فردا داشت بر گردن دو بيل
خصم مقراض حيل هرچند سازد تيز تر
اي تو را در غالبيت مدت فرصت طويل
دست جرات ز آستين برزن كه صورت ياب نيست
كندي چنگال شير از كيد روباه محيل
پشهاي كز وادي حلم تو خيزد گرد ناك
بال خود را گر غبار افشان كند بر پشت پيل
بنددش بر كوهه گاو زمين از تقل باد
اي غبار راه تمكين تو بر غبرا ثقيل
گر اثر را از مؤثر دور خواهي تا به حشر
بيضهٔ ابيض نگيرد رنگ در درياي نيل
در كف ساقي بزمت شد مزيد عقل و هوش
رطل مرد افكن كه آمد عقل عالم را مزيل
من كه چون قرباني تيغ خليل اندر ازل
داشتم در سر كه در قربانگهت كردم قتيل
منت ايزد را كه بر وفق مراد خويشتن
زود در خيل فدائي گشتگان گشتم دخيل
وز دل پر آتشم زد چشمهٔ مهر تو سر
آن چنان كز قعر دوزخ سر برآرد سلسبيل
سرو را بي آن كه سازي در نظم محتشم
گوشوار گوش دراك از كثير و از قليل
قيمتش ارسال كردي خانهات آباد باد
وز خدايت هم به اين احسان جزائي بس جزيل
تا بود ظل طويل الذيل سلطان نجوم
بر جهان گسترده و مبسوط و ممدود و ذليل
سايهٔ اقبال و احسان تو بادا مستدام
برغني و بر فقير و بر عزيز و بر ذليل
بر فلك بهر تو بادا كوس دولت پر صدا
وز براي دشمنانت بر زمين طبل رحيل
ز آتش كيد سپهرت دارد ايمن آن كه گشت
مانع گرم اختلاطيهاي آتش با خليل
اقبال بين كه از پي طي ره وصال
پرواز داده شوق به مرغ شكسته بال
بردميد از آن تن خاكي كه جنبشش
صد ساله بعد داشت ز سر حد احتمال
افتادهاي كه بود گران جان تر از زمين
شوقش به ره فكند شتابان تر از شمال
شد دست چرخ پر شهب از بس كه ميجهد
در زير پاي خيل بغال آتش از امال
احداث كرده جذبه راه ديار شوق
در مركبان سست پي من تك غزال
دارد گمان زلزله از بيقراريم
سرهنگ جان كه قلعهٔ تن راست كوتوال
منت خداي را كه رفاهيت وطن
گر شد به دل به تفرقه كوچ و ارتحال
نزديك شد كه ذرهٔ بيتاب ناتوان
يابد به آفتاب جهانتاب اتصال
زد آفتاب چرخ كه از دولت سريع
بعد از عروج روي كند در ره زوال
آن آفتاب كز سبب طول عهد او
جويد هزار ساله گران نقص از كمال
سلطان شاه مشرب كم كبر و پرشكوه
داراي داد گستر جم قدر يم نوال
آن برگزيدهٔ يوسف مصر صفا كه هست
آئينه جمال خداوند ذوالجلال
در مصر سلطنت نه همين اسم بود و بس
ميراث يوسفي كه به او يافت انتقال
زان يوسف جميل به اين يوسف جليل
دادند صد كمال كزان بد يكي جمال
بر خويش ديدگان و مكان را چو بيضهٔ تنگ
مرغ جلال او چو برآورد پر و بال
شايد كه بهر نوبت سلطانيش قضا
بر طبل آسمان زند از كهكشان دوال
گردون برد پناه به تحت الثري ز بيم
آيد گر آتش غضب او به اشتغال
نام مرا كسي نبرد روز حشر نيز
حلمش شود چه اهل گنه را قرين حال
گر باد عزم تو گذرد بر بلند و پست
بيرون رود سكون ز زمين نعل از خيال
دريا به لنگرش سپر خويش را به چرخ
باشد تحركش چو زمين تا ابد محال
اي برقد جلال تو تشريفها قصير
جز عز ذوالجلال كه افتاده بيزوال
بر تاج خسروي كه ز اسباب سروريست
فرق توراست منت تعظيم لايزال
حاتم ز صيت جود تو گشت از مقام خويش
راضي كه در جهان نكشد از تو انفعال
اين سلطنت كه شاهد طاقت گداز بود
در ابتداي ناز نمود از تتق جمال
اينك جهان گرفته سراسر فروغ وي
كه افزوني اندرون چو ترقيست در هلال
اي داور ملك صفت آسمان شكوه
وي سرور نكوسير پادشه خصال
روزي كه محتشم پي تقديم تهنيت
آمد به نفس كامل خود بر سر جدال
وز تازيانه كاري تعجيل داد پر
آن باره را كه بود تحرك در او محال
هريك قدم كه مانده به ره نجم طالعش
گرديد دور صد قدم از عقده وبال
يارب به لايزالي سلطان لميزل
كز اشتغال سلطنت دير انتقال
بر مسند جلال براني هزار كام
با رتبهٔ جليل بماني هزار سال
اي نثار شام گيسويت خراج مصر و شام
هندوي خال تو را صد يوسف مصري غلام
چهرهات افروخته ماه درخشان را عذار
جلوهات آموخته كبك خرامان را خرام
كاكلت بر آفتاب از ساحري افكنده ظل
سنبلت بر روي آب از جادوئي گسترده دام
طوبي از قدت پياپي ميكند رفتار كسب
طوطي از لعلت دمادم ميكند گفتار وام
گل به بويت گرچه ميباشد نميباشد بسي
مه به رويت گرچه ميماند نميماند تمام
گر نسازم سر فدايت بر تو خون من حلال
ور نميرم در هوايت زندگي بر من حرام
كوكب اوج جلالي باد حسنت لايزال
آفتاب بي زوالي باد ظلت مستدام
شاه خوباني چو جولان ميكني بر پشت زين
ماه تاباني چو طالع ميشوي از طرف بام
صد هزاران شيوه دارد آن پري در دلبري
من ندارم جز دلي آيا نهم دل بر كدام
يافتم دي رخصت طوف رياض عارضش
زد صبا زآن گلستان بوي بهشتم بر مشام
روضه ديدم چو جنت از وي برده فيض
چشمه ديدم چه كوثر كوثر از وي جسته كام
بر لب آن چشمه از خالش نشسته هندوئي
چون سواد ديده مردم به عين احترام
مانع لب تشنها زان چشمهٔ زمزم صفات
ناهي دلخستها زان شربت عناب فام
غيرتم زد در دل آتش كز چه باشد بيسبب
هندوي شيرين مذاق از دلبر ما تلخ كام
خواستم منعش كنم ناگاه عقل دوربين
بانگ بر من زد كه اي در نكتهداني ناتمام
هندوئي كز زيركي و مقبلي رضوان صفت
گشته كوثر را حفيظ و كرده جنت را مقام
خود نميگوئي كه خواهد بود اي ناقص خرد
جز غلام شاه انجم چاكر كيوان غلام
سرور فرخ رخ عادل دل دلدل سوار
قسور جنگ آور اژدر در ليث انتقام
حيدر صفدر كه در رزم از تن شير فلك
جان برآرد چون برآرد تيغ خونريز از نيام
ساقي كوثر كه تا ساقي نگردد در بهشت
انبيا را ز آب كوثر تر نخواهد گشت كام
فاتح خيبر كه گر بودي زمين را حلقهاي
در زمان كندي و افكندي درين فيروزه بام
قاتل عنتر كه بر يكران چه ميگردد سوار
ميفرستد خصم را سوي عدم در نيم گام
خواجه قنبر كه هندوي كميتش ماه را
خوانده چون كيوان غلام خويش به درش كرده نام
داور محشر كه تا ذاتش نگردد ملتفت
بر خلايق جنت و دوزخ نيابد انقسام
بان عم مصطفي بحرالسخا بدرالدجي
اصل و نسل بوالبشر خيرالبشر كهفالانام
از تقدم در امور مؤمنان نعمالامير
وز تقدس در صلوة قدسيان نعمالامام
آن كه گر تغيير اوضاع جهان خواهد شود
شرق و مغرب غرب مشرق شام صبح و صبح شام
وانكه گر جمع نقيضين آيد او را در ضمير
آب و آتش را دهد با هم به يكدم التيام
آب پيكانش گر آيد در دل عظم رميم
از زمين خيزد كه سبحانالذي يحييالعظام
سهمه في قوسه كالطير في برجالسما
سيفه في كفه كالبرق في جوفالغمام
پشت عصيان را به ديوار عطايش اعتماد
دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام
گر نبودي صيقل شمشير برق آئين وي
ميگرفت آيينهٔ اسلام را زنگ ظلام
ور نكردي مهر ذاتش در طبايع انطباع
نور ايمان را نبودي در ضماير ارتسام
اي كه هر صبح از سلام ساكنان هفت چرخ
بارگاهت ميشود از شش جهة دارالسلام
وي بهر شام از سجود محرمان نه فلك
هست قصر احترامت ثاني بيتالحرام
گر نبودي رايض امرت به امر هيچكس
توسن گردن كش گردون نميگرديد رام
ور نكردي پايهٔ عونت مدد افلاك را
اين رواق بيستون ايمن نبودي ز انهدام
آب دريا موج بر گردون زدي گر يافتي
قطرهاي از لجه قدر تو با وي انضمام
بس كه دست انتقام از قوت عدلت قويست
لاله رنگ از خون شاهين است چنگال حمام
از ائمه ذات مرتاض تو ممتاز آمده
آن چنان كز اشهر اثنا عشر شهر صيام
اي مقالت مثل ما قالالنبي خيرالمقال
وي كلامت بعد قرآن مبين خيرالكلام
من كجا و مدحت معجز كلامي همچو تو
خاصه با اين شعر بيپرگار و نظم بينظام
سويت اين ابيات سست آورده و شرمندهام
ز آن كه معلوم است نزد جوهري قدر رخام
ليك ميخواهم به يمن مدحتت پيدا شود
در كلام محتشم ايشان گردون احتشام
زور شعر كاتبي سوز كلام آذري
گرمي انفاس كاشي حدثابن حسام
صنعت ابيات سلمان حسن اقوال حسن
لذت گفتار خواجو قوت نظم نظام
حاصل از اكسير لطف چاشني بخشت شود
طبع نامقبول من مقبول طبع خاص و عام
يك تمناي دگر دارم كه چون در روز حشر
بر لب كوثر بود لب تشنگان را ازدحام
زان ميان ظل ظليلم بر سر اندازي ز لطف
وز شراب سلسبيلم جرعهاي ريزي به كام
مدعا چون عرض شد ساكت شو اي دل تا كنم
اختيار اختصار و ابتداي اختتام
تا درين ديرينه دير از سير سلطان نجوم
نور روز و ظلمت شب را بود ثبت دوام
روز احباب تو نوراني الي يومالحساب
روز اعداي تو ظلماني الي يومالقيام
من و دو اسبه دوانيدن كميت قلم
به مدح يكه سوار قلم رو آدم
من و مجاهده در راه دين به كلك و زبان
ز وصف شاه مجاهد به ذوالفقار دو دم
من و رساندن صيت ثنا ز غرفهٔ ماه
به آفتاب فلك چاكر فرشتهٔ حشم
ولي خالق اكبر علي عالي قدر
كه هست ناطقه پيش ثناي او ابكم
عليم علم لدني كزو وراي نبي
همين يگانه خداوند اعلم است علم
امين گنج الهي كه راز خلوت غيب
تمام گفته به او مصطفي بوجه اتم
محيط مركز دل كانچه در خيال هنوز
نداده دست بهم هست پيش او ملهم
شهي كه خواهد اگر اتحاد نوع به جنس
دهند دست معيشت به هم رمض و اصم
و گر اراده كند فصل را مبه اين نوع
كمند ربط و مساوات بگسلند ز هم
دل حقير نوازش كه جلوهگاه خداست
چو كعبهايست كه از عرش اعظم است اعظم
ز فرش چون ننهد پا به عرش بتشكني
كه بختش از بردوش نبي دهد سلم
به معجزش زد و صد ساله ره رساند باد
زبان ابكم فطري سخن به گوش اصم
به جنب چشمهٔ فيضش سر تفاخر خويش
به جيب جاه فرو برده از حيا زمزم
چه او كه ديده اميني كه در حريم وصال
ميان سر خدا و نبي بود محرم
پس از رسول به از وي گلي نداد برون
قديم گلبن گل بار بوستان قدم
در آمدن به جهان پاي عرش ساي نهاد
ز بطن شمسه برج شرف به فرش حرم
قدم نهاد برون هم به مسجد از دنيا
ز فتنه زائي افعال زاده ملجم
دو در يك صدفش را نمونه بودندي
به عيسي ار ز قضا موسي شدي توام
به بحر اگر فتد اوراق مدح و منقبتش
ز حفظ خالق يم تا ابد نگيرد نم
ببين چنين كه رسيده است از نعيم عطا
به بلبلان گلستان منقبت چه نعم
عليالخصوص به سر خيل منقبت گويان
كه ريختي در جنت بها ز نوك قلم
فصيح بلبل خوش لهجه كاشي مداح
كه بود روضهٔ آمل ازو رياض ارم
به مدح شاه عدو بندش از مهارت طبع
چو داد سلسلهٔ هفت بند دست بهم
اگر به سر خفي بود اگر بوجه جلي
براي او صلهها شد ز كلك غيب رقم
به پيروي من گستاخ هم برسم قديم
به حكم شوق نهادم بر آن بساط قدم
به قدر وسع دري سفتم از تتبع آن
كه گر ز من نبدي قيمتش نبودي كم
ورش خرد به ترازوي طبع سنجيدي
شدي هر آينه شاهين آن ترازو خم
در انتظار نشستم به ساحل اميد
كه موج كي زند از بحر من محيط كرم
كي از رياض امل سر برآورد نخلي
كي از دلم برد آرد زمانه بيخ الم
رساند مژده به يك بار هاتفي كه نوشت
برات جايزه شاه عرب به شاه عجم
سپهر كوكبه طهماسب پادشاه كه برد
به يمن نصرت دين برنهم سپهر علم
مجاهدي كه ز تهديد او بديدهٔ كشند
غبار راه عباد صمد عبيد صنم
شهي كه خادم شرعند در عساكر او
ز مهتران امم تا به كهتران خدم
ز صيت تقويش از خوف نام خود لرزد
چو لاله در گذر باد جام در كف جم
ز بيم شحنهٔ ناموس او عيان نشود
ز سادگي نرسد تا بس كه روي درم
ز دست از شفق آتش بساز خود زهره
كه داده زان عملش اجتناب شاه قسم
سحاب با كف او داشت بحث بر سر فيض
ز شرم گشت عرق ريز بس كه شد ملزم
دل و كفش گه ايثار در موافقتاند
دو قلزم متلاطم به يكديگر منضم
سهيل لطفش اگر پرتو افكند بر زير
ز آتش حسد آيد به جوش خون به قم
مه سر علم او كند چو پنجه دراز
به اشتلم ز سر مهر بركند پرچم
عمود خاره شكن گر كند بلند شود
ز باد ضربت او كوره در كمر مدغم
خمد ز گرز گران سنگ او اگر به مثل
شود ستون سپر و دست و بازوي رستم
مبار زانش اگر تاخت بر زمانه كنند
دهند گاو زمين را ز فرط زلزله رم
به خيمهگاه سپاهش زمين كند پيدا
لكاشف از كشش بيحد طناب خيم
سگ درش نبود گر به مردمي مامور
به زهر چشم كند آب زهره ضيغم
فسون حفظش اگر بر زمين شود مرقوم
رود گزندگي از طبع افعي ارقم
ز شهسوار عرب كنده شد در از خيبر
ز شهريار عجم از زمانه بيخ ستم
فلك به باطن و ظاهر نميتواند يافت
دو شهسوار چنين در قصيده عالم
جهان به معني و صورت نميتواند جست
دو شاه بيت چنين در قصيدهٔ عالم
عجبتر آن كه يكي كرده با يكي ز خلوص
بهم علاقه فرزندي و غلامي ضم
فلك سئوال كنانست ازين تواضع و نيست
جز اين مقاله جواب شه ستاره حشم
بدر كه شاه ولايت بود چرا نزند
پسر كه شاه جهان باشد از غلامي دم
مهم دنيي و عقبي فتاده است مرا
به اين شهنشه اعظم به آن شه اكرم
كزو به روضهٔ رضوان رسم چه مرده به جان
وزين بلجهٔ احسان رسم چه تشنه بيم
يگانه پادشها يك گداست در عهدت
كه رفع پستي خود كرده از علو همم
ز بار فقر به جانست و خم نكرده هنوز
به سجدهٔ ملكان پشت خود براي شكم
برون نرفته براي طمع ز كشور شاه
اگر به ملك خودش خوانده فيالمثل حاتم
كنون كه عادت فقرش نشانده بر سر راه
كه روبراه نياز آر يا به راه عدم
همان به حالت خويش است و بينيازي را
شعار و شيوهٔ خود كرده از جميع شيم
هان به وقت همت مدد نميطلبد
ز اقوياي جهان در ميان لشگر غم
اگر كريم به بارد ز آسمان حاشا
كه جز ز پادشه خود شود رهين كرم
چو داغ با دل خونين نشسته تا روزي
ز لطف شاه پذيرد جراحتش مرهم
قسم به شاه و به نعماش كانچه گفتم ازو
فلك مطابق واقع شنيد و گفت نعم
چو محتشم شده نامش اگر مسمي را
به اسم ربط دهد شاه ازو چه گردد كم
هميشه تا ز پي بردن متاع بقا
كند فنا بره دست برد پا محكم
براي پاس بقاي تو از كمند دعا
دو دست او به قفا بسته باد مستحكم
خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم
به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم
خون آن بنان كه چو در خامه آورد جنبش
نخست ثبت كند مدحت امام امم
خوش آن بيان كه بود همچو لعل در دل سنگ
در مناقب شاه نجف در آن مدغم
دمي ز نخل خيالت ثمر دهد شيرين
كه جز به مدح شه نخل برنياري دم
به خاك رفته فرو نظم آبدار تو به
اگر از آن نشود باغ منقبت خرم
درين جهان به ستايش مشو نديم كسي
كه در جهان دگر همينت نديم ندم
فسانه طي كن و در مدحت كريمي كوش
كه در كرم سگ او عار دارد از حاتم
به مدح كام دهي عقد نطق بند كزو
شوي به منعي بكري زمان زمان ملهم
به مجلس كرم از ساقي طلب كن جام
كه تا ابد نكني عرض احتياج به جم
برات خويش به مهر دهندهاي برسان
كه در ركوع به خواهنده ميدهد خاتم
حيات جو زدم زندهاي كه ميآيد
ز طفل مكتب او كار عيسي مريم
به سايه اسدي رو كه گرگ مردم خوار
ز بيم او نتواند شدن غنيم غنم
ببر به محكمه قاضي شكايت چرخ
كه در ميانهٔ بازو كبوتر است حكم
به صدق شو سگ آن آستان كه محترمند
سگان شير خدا همچو آهوان حرم
به دانكه در كتب آسماني آمده است
ابوالحسن همهجا بر ابوالبشر اقدم
مهم خويش بود خلق را اهم مهام
مرا ثناي امام امم مهم اهم
رسيد مطلع ديگر ز سكه خانهٔ فكر
كه ميدود چو زر سكهدار در عالم
روزه رفت و آمد از نزديك مخدوم الانام
بر سر من مشفقي با عيدي عيد صيام
وه چه مخدوم آن كه هست از رفعت ذات كريم
سرور اهل كرم سردار و سرخيل كرام
وه چه سر خيل آن كه خيل خسروان عصر را
ميتواند داد در يك بزم باهم انتظام
اختر بيضا تجلي گوهر دري شعاع
داور دارا تجمل والي والامقام
كار فرمايندهٔ طبعش زبان علم و حلم
سده فرزينه بزمش جبين خاص و عام
چرخ اعظم را مقابل قابل ديهيم و گاه
شاه عالم را مصاحب صاحب القاب و نام
روزگارش زان محمد خواند كاندر نه حرم
ميستايندش مقيمان سپهر از احترام
ميزند مانند طفل مريم از اعجاز دم
هرچه طبع مبدعش ميآفريند در كلام
نژاد زد ميان نظم گوئي تيغ زد
ورنه چون بينالمسارع منقطع شد التيام
معني كز دل بود چون صيد وحشي در گريز
خاطر او را بود چون مرغ دست آموز رام
بحر اول بر بقاي خويش ميلرزد كه هست
كمترين قايم دست فياضش غمام
قرص خورشيد از عطا ميافكند پيش گدا
طشت حاتم چون نيفتد در زمان او زبام
بيطلب چون كرد جيب و آستينم پر درم
يافتم كاندر كرم حاتم كدامست او كدام
مدح گفتن و آن گه از ممدوح جستن جايزه
نيست جز فعل اداني نيست جز كار لئام
مدح كردن نيز گوش آنگه گشودن دست جود
در حقيقت هست سوداي درم بخشيش نام
بخشش آن باشد كه كس ناديده شخصي را به خواب
بخشد از خواب پريشانيش بيداري تمام
مدح گفتن آن چنان اولي كه بيذل طمع
در سخن مرد سخن گستر نمايد اهتمام
زين دو حالت آنچه از من بود خود نامد به فعل
وين خجالت ماند بهر من الي يومالقيام
و آنچه زان دريادل زر بار گوهرريز بود
از وجود آمد به استمرار و ادرار و دوام
مالك الملك سخن خلاق اقوال حسن
سامي الرتبت سمي جد خود خيرالانام
پستي ما كردار تقصير اين فعل ارتكاب
وان بلنديهاي همت كرد آن امر التزام
اي به دوران تو دولت را رواج اندر رواج
وي به تدبير تو عالم را نظام اندر نظام
در ازل ذيل جلالت از غبار خود كشيد
سرمهٔ اميدواري در دو چشم اعتصام
در عبارت آفريني گرنه يكتائي چرا
خلقت خلاق و اقوال تو را نشاست نام
زين شرف كاندر بنان اشرف در جنبش است
تا به زانو ميرود در مشگ كلك خوشخرام
كز لك مژگان خود چشمت برون آرد ز سر
سوي بدبينت اگر بيني به چشم انتقام
در ثنايت معترف گردم به عجز خويشتن
گرنه با طبع من اقبال تو يابد انضمام
سرورا بيجد و جهدي از رياض لطف تو
محتشم را خورد اگر بوي عطائي بر مشام
طوق در گردن غلامي هم شدش پيدا كه هست
در لقب مالك رقاب پادشاهان كلام
ابتدا به در دعا اكنون كه گر سحرست شعر
پيش نازك طبع دارد لذت تام اختتام
تا سپهر پير را در سايه باشد آفتاب
ز اقتصاي وضع دوران سال و ماه و صبح و شام
ظل شاه نوجوان بر فرق فرقد ساي تو
باد چون ظل تو بر فرق خلايق مستدام
باد در عيش مدام از بهجت عيد صيام
پادشاه محتشم سلطان گردون احتشام
داور مرفوع تخت خوش بساط خوش نشاط
سرور مسعود بخت نيك راي نيك نام
آفتاب اوج استيلا ولي سلطان كه باد
بر سلاطين به سند اقبال مستولي مدام
در صبوح سلطنت ميخواند از عظمش قضا
قيصر فغفور بزم اسكندر جمشيد جام
هست طول روز اقبالش فزون از روز حشر
زان كه از دنبال صبح دولت او نيست شام
چار ركن از صيت استقلال او پر شد كه دور
از برايش پنج نوبت ميزند در هفت بام
كار او هر روز ميآرد قضا صد ساله پيش
بس كه دارد در مهم احترامش اهتمام
در زمان او كه ضديت شد از اضداد رفع
صعوه با باز است يار و گرگ با ميش است رام
رايض امروز بر دستش ز روي اقتدار
كرده خنگ بيلجام چرخ را بر سر لجام
آن كه لطف و قهر او در يك طبيعت آفريد
آب و آتش را به قدرت داد باهم التيام
گر زمين ناروان راطبع او گويد برو
در شتاب افتاده دشت لامكان سازد مقام
ور سپهر تيز رو را امر او گويد بايست
تا دم صور قيامت گام نگشايد ز گام
از نفايس بخشي او صد هزار احسان خاص
هست روز بذلش اندر ضمن هر انعام عام
قطرهاي از لجهٔ جودش توان كردن حساب
هفت دريا را اگر با هم توان داد انضمام
نيست باران بر زمين از آسمان باران كه هست
ز انفعال ابر دستش در عرق ريزي غمام
اي تو را از قوت طالع درين نخجيرگاه
شاهبازان رام قيد و شهسواران صيد رام
از مهابت در ته چاه عدم گردد مقيم
گر در آئي با سپهر اندر مقام انتقام
مهر از بهر اجاق افروزي در مطبخت
روز تا شب ميپزد سودا ولي سوداي خام
هست بر درگاهت اي دريادل مالك رقاب
حاتم طي يك گدا و خسرو چين يك غلام
كمبضاعتتر ز قارون كس نماند در زمين
گر يك احسان تو يابد بر خلايق انقسام
مخزن خويش از زر انجم كند در دم تهي
گر فلك يكدم كند طبع درم بخش از تو وام
بس كه از حصر افزون بس كه رفت از حد برون
ميل خاص و لطف عامت با خواص و با عوام
نيك و بد را با تو اخلاصيست كز آرام خود
دست ميدارند تا آرام گردد با تو رام
آن زجاجي چامه هر شب بر تو ميسازد حلال
خون خود تا بادلارايان بيارامي به كام
من ز چشم آرام غارت ميكنم تا از دعا
خواب را بر ديدهٔ بخت تو گردانم حرام
وز پي حمل دعايت با خشوع بيشمار
زين بلند ايوان فرود آرم ملايك را تمام
سرورا در شكرستان ثنايت محتشم
كش خرد ميخواند دايم طوطي شكر كلام
حال با صد تلخ كامي گشته در حبس قفس
مبتلاي صد الم بند مؤيد هر كدام
گر نميبود اين چنين ميگشت گرد درگهت
با دگر خوش لهجههاي باغ معني صبح و شام
الغرض نواب سلطان را سلام و تهنيت
ميتواند از زبان خامه گفتن والسلام
تا بود در روزگار آئين عيد و تهنيت
خاصه بر درگاه تعظيم سلاطين عظام
از زبان لوح و كرسي و سپهر و مهر و ماه
تهنيت گويت لب روحالامين باشد مدام
ز تاب مشگل اگر نگسلد رگ جانم
كه كار تنگ شد از پيچ و تاب دورانم
نميرود به جنان پاي كس به اين تعجيل
كه دست من ز جنون جانب گريبانم
بجاست پردهٔ گوش فلك كه بسته هنوز
درون سينه به زنجير صبر افغانم
جهان ز فتنه چه دارد خبر كه در بند است
هنوز سيل جهانگير چشم گريانم
ستون كوه سكون بناي صبر مرا
خلل مباد كه صد هزار طوفانم
عجب اگر نزند روح خيمه جاي دگر
كه سخت رفته ز جا جسم سست بنيانم
اگر بهم زنم از كين هزار سلسله را
عجب مدان كه چو زلف بتان پريشانم
ازين بدتر گلهاي نيست از زمانه مرا
كه برده ريشه فرو در زمين كاشانم
ز بس نفاست ذاتي كه خلق كاشان راست
من از صفات زبون ننگ شهر ايشانم
به من تراوش نزلي كه لطف ايشان راست
نزول آيت بيزاريست در شانم
ازين ملك صفتان نفيس فطرت نيست
يكي كه آورد اندر شمار انسانم
در اين ميانه من پست فطرتم خزفي
كه منتظم شده در سلك درو مرجانم
شود نصيب كه دامان سلك گوهرشان
ز گرد صحبت جانگاه خود بيفشانم
بزرگ اين همه گر خلق مشفق خلقيست
به حاجتي من اگر در زمانه درمانم
برآورد به طريقي كه عقل ماند مات
ولي غبار ز جسم و دمار از جانم
درين بلا كه منم با وجود ضعف قوا
به جز جلاي وطن نيست هيچ درمانم
مرا كه دل كشد آزار رنج ويراني
ازين چه سود كه خوانند گنج ايرانم
مراست در ملكوت آشيان و همت پست
به خاك تيره در اين ملك كرده يكسانم
ز حمل جور من اين جا ذليل در همهجا
عزيز پادشهان حاملان ديوانم
اگر به هند روم طوطيان ذخيره كنند
جهان شكر از ريزه چيني خوانم
و گر به چين كنم آهنگ نقش ماني را
كشد به خاك سيه كلك عنبرافشانم
ور انتخاب كنم از جهان خراسان را
كسي نبيند از اعدا دگر هراسانم
و گر به خاك سياهم كشد زمانه هنوز
ز سرمه بيش بود قدر در صفاهانم
ز شاك شوق كشندم به پا خزاين لعل
اگر به خواب ببيند در بدخشانم
كشند رنج ستورانم از كشيدن گنج
اگر نصيب ز ايران برد به تورانم
به هم نميرسد از شغل طرفةالعيني
چو چشم فكرت من چشم عيب جويانم
به سحر طبع مهندس اگر كنم هنري
كه چشم دهر شود تا به حشر حيرانم
ز لفظشان نرسد شهد باركالهي
به كام طوطي خوش لهجه زبان دانم
ور از زبان سخني سر زند كه بايد شد
به حكم عقل از آن اندكي پشيمانم
كنند نسبت چندان خطا به من كه مگر
به كفر كرده تكلم زبان ايمانم
اگر شوند ز تعليم عندليب زبان
هزار مرغ زبان بسته در گلستانم
همين كه در سخن آيند از كمال غرور
كنند نام زبون لهجه و بد الحانم
حجاب يك دوكسم گشته بس كه دامنگير
ز داغ كاري خامان كشيده دامانم
رسد چو كار به اين كان حجاب هم برود
چه شعلهها كه برآيد ز سوز پنهانم
من از ستايش اشراف ملك اين ديدم
كه رفته رفته سيه گشت روي ديوانم
هنوز با دل پرداغ و سينهٔ پردرد
زبان پر خطر خويش را نگهبانم
ز تاب رنگ بگرداند آفتاب آن روز
كه من ز دفتر عزت ورق بگردانم
غرور غفلتشان بين كه ايمنند به اين
كه در نيام شكيب است تيغ برانم
اگر چه نرم كمان آفريدهاند مرا
گذار ميكند از سنگ خاره پيكانم
به بيگزندي من نيست هيچ انساني
ولي دمي كه دمم گرم گشت ثعبانم
مرا به تيغ زبان رنجه كردن آسان نيست
كه قتل عام جهانيست كار آسانم
گرفتهام دو جهان در هنر وليك هنوز
برون نيامده الماس ريزه از كانم
اگرچه كرده خدا شير بيشه سخنم
از آن ستمكش خلقم كه كند دندانم
به دامن كسي از من نمينشيند گرد
اگر كند ز مذلت به خاك يكسانم
بدين كه سنگ گران نيست در ترازوي هجو
چه ارزن از سبكي كردهاند ارزانم
اگر به فرض زنم لاف كز جميع جهات
منم كه زينت و زيبت جهات و اركانم
ور از يكانگي فطرت آورم به زبان
كه كرده واحد يكتا وحيد دورانم
و گر بلند بگويم كه از بلندي نظم
رسيده نوبت زدن بر ايوانم
و گر ملوك سخن را به گردن از دعوي
كنم كمند كه مالك رقاب ايشانم
كه ميزند در انكار اين ز دشمن و دوست
به غير من كه ز خود كمتري نميدانم
اي جهان را به دولت تو نظام
آسمان را به خدمت تو قيام
نقطهٔ پاي كبرياي تو راست
حيز افزون ز ساحت اوهام
آتش قهرت ار زبانه كشد
چون سپند از فلك جهند اجرام
گر شكوهت مكان طلب گردد
پا ز حيز برون نهند اجسام
كرده رايت براي راه صواب
بر سر بختي زمانهٔ زمام
گر نه سررشته در كف تو بود
بگسلد توسن سپهر لجام
تيغ كه آيين اوست خونريزي
مانده در عهد تو به حبس نيام
صعوه در دور تو اسير عقاب
باز در عهد تو اسير حمام
گر زند بانگ بر جهان غضب
جهد از بيم تا عدم بدو گام
ور دهد مهلت زمان كرمت
پا به ذيل ابد كشد ايام
آيد از همگنان خصايص تو
صمديت گر آيد از اصنام
سگ كوچكترين غلام تو را
مهتران بندهٔ آن دو بنده غلام
كه در آفاق ديده از حكما
دين پناهي كه بهر نفي حرام
در ميان لاي نفيش ار نبود
غير اسمي نماند از اسلام
افتخار قبيلهٔ آدم
شاه بيت قصيدهٔ ايام
آصف جم صفات قاسم بيك
راي لقمان ضمير خضر الهام
عامل كارخانهٔ رزاق
قاسم روزي خواص و عوام
كمترين پاسبان او كيوان
كمترين تيغ بند او بهرام
بهر طي ره ستايش او
اگر امروز تا به روز قيام
دريد كاتبان هفت اقليم
بر صحايف قدم زنند اقلام
طي نگردد ره آن قدر كه بود
كلك را در ميانه اقدام
اي پي طوف بارگاه شما
بسته خلق از چهار ركن احرام
من كوته قدم ز طول امل
به صد اميد و صدهزار مرام
دو خزانه در از كلام بديع
هر دري گوشوار گوش گرام
كردم ارسال از عراق به هند
بعد ابلاغ صد درود و سلام
كه نثار دو بارگه سازند
حاملانش به اهتمام تمام
دو معاذ خلايق آفاق
دو معز مفاخر ايام
يكي از عين قدر قبلهٔ خاص
يكي از فرط فيض كعبهٔ عام
قصه كوته خلاصه دوسرا
مجلس شاه و محفل خدام
وز خداوند خود اميدم بود
كه نهد حكمتش به دقت تام
دست بر نبض كار اين بيكس
گوش بر شرح حال اين گمنام
تا مزاج سقيم مطلب من
صحتي تام يابد از اسقام
يعني از مال طفلم آن چه بود
در دكن پيش بد ادايان وام
به نخستين اشارهاي كه كند
بستانند چاكران عظام
بلكه با آن به لطف ضم سازد
صلهاي از شه بزرگ انعام
باري آنها فتاد در تعويق
از تقاضاي بخت نافرجام
اين زمان از كمال لطف و كرم
اي خجل از مكارم تو كرام
بهر عرض كلام من يملك
اي سخنهاي تو ملوك كلام
به زكات قدوم فيض لزوم
وقت فرصت به بزم شام خرام
در ميان مهم من نه پاي
ساز كار مرا نظام انجام
گر نه پاي تو در ميان باشد
نرسد كار عالمي به نظام
نيست مخفي ز عالم و جاهل
كه به توفيق خالق علام
ميتواند نهاد حكمت تو
نرمي موم در مزاج رخام
ميتواند شد از تصرف تو
نطفهٔ تغييرياب در ارحام
پس مهمات محتشم هرچند
گشته باشد ز بيكسيها خام
دور نبود كه پيش تدبيرت
گردد آسانترين جملهٔ فهام
متصل خواهم از خدا كه به دهر
ز اتصال ليالي و ايام
بس كه عهدت شود طويل الذيل
سر برآرد ز جيب صبح قيام
ايا صبا برسان تحفهٔ درود و سلام
ز كمترين خلايق به بهترين انام
پناه ملك و ملل پاسبان دين و دول
جهان علم و عمل كاشف حلال و حرام
سمي صدر رسل هادي جميع سبل
سر رئوس امم تاج تارك اسلام
خدايگان صدور جهان كه در آفاق
صدارت از شرفش در تفاخر است مدام
بگو ولي به زباني كزو اثر بارد
كه اي جلال تو را جلوه در لباس دوام
غلام بي بدلت محتشم كه خواند اول
بر آسمان ملكش زيب و زينت ايام
بر او زمين وسيع آخر آن چنان شد تنگ
كه گشت شيرهٔ جان در تنش فشرده تمام
نه پاي راه نوردي كه در گشايش كار
ره اميد به دستش دهد گشايش كام
نه يك سرو تن فردي كه سوي حاتم طي
كند به كبر نگاه و كند به ناز خرام
اگر چه گه گهش از شاخسار اين دولت
سبك بهاثمري تازه ميكند لب و كام
ولي ز گلشن جود شهش ز بخت زبون
نسيم لطف تمامي نميرسد به مشام
كه چون دهد به تنعم دماغ را ترطيب
شود ز فيض پذيراي صد هزار الهام
درين زمان كه غم انگيز گشتنش ميكرد
زمانه بادهٔ عيشي كه ريختش درجام
همان رحيق روان كلام مولي بود
كه بود هم طرب آغاز و هم نشاط انجام
كلام ني كه زلالي بديع سلسلهاي
طراز دوش امم گوشوار گوش گرام
زهر دوا و مصرع آن گشته از فصاحت باز
دري جديد به روي دل ذوي الافهام
به مرده خضر كلامش چو داد آب حيات
حديث زيره و كرمان ز كلك خوش ارقام
چنان نمود كه شيرين تكلمان ظريف
نبات را به تكلف نهند حنظل نام
ز فيض ابر مقالت چو مستفيض شدند
به قدر جوهر ادراك خود خواص و عوام
ز سرزمين فصاحت روايح گلها
بسيط روي زمين را فرو گرفت تمام
در آن خجسته زمين هر غزل غزالي بود
به طبع مستمع از مردم آشنائي و رام
در آستين بودش دست صنع هر كه ز لفظ
لباس برقد معني برد به اين اندام
بزرگوارا دارم دلي و صد اميد
جهان مدارا دارم لبي و صد پيغام
كه هست از مدد منعم غني و قدير
كريم عام كرم واهب جميع مرام
بلاي فقر درين عهد در تزلزل صرف
صلاي جود درين دور در ترقي تام
مرا به طبع ز اشباه خود تفاوت خاص
تو را ز لطف به امثال من توجه عام
بود بعيد كه عرش مكان من نرسد
در ارتفاع به فرش مقام هيچكدام
ازين بعيدتر اين كاندرين بساط وسيع
مهام را به يد قدرت شهيست زمام
كه در نوازش و دريادلي و زربخشي
هزار حاتمش از روي نسبت است غلام
مضيق است زمان اي زمان مزين ساز
صحيفهٔ سخنت را به مهر ختم كلام
براي دولت دير انتقال تا يابد
دعا به ذكر ثبات و دوام استحكام
ز پايداري اقبال باد مستحكم
صدارتت به ثبات و جلالتت به دوام
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد