قصيده شماره ۲۲ - وله في در الفاظه في مديحه ايضا

۳۲ بازديد


شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد
كه هركس را زباني بود با من در فغان آمد
چو باد شعلهٔ جنبان زد حريفان را به جان آتش
مرا هر حرف كز سوز دل خود بر زبان آمد
تزلزل بس كه برهم زد سراپاي وجود را
چو موسيقار صد فريادم از هر استخوان آمد
به زعم بردباري هركه را از دوستان گفتم
كه باري از دلم بردار بر طبعش گران آمد
به خود تا نقش مي‌بستم كزين غمخانه بگريزم
سپاه غم به ره بستن جهان اندر جهان آمد
برون جست از حصار استوار سينهٔ مجنون‌وش
دل صابر كه قصر پيكرم را پاسبان آمد
گريبان مي‌دريدم كز جنون عريان شود ناگه
نويد خلعت خاص از بر نواب خان آمد
سر گردنكشان داراي جم فرمان محمدخان
كه خاك پاي او تاج سر هفت آسمان آمد
جوانبخت جهان صاحب كز استعداد دانائي
مصاحب با شه دانا دل صاحبقران آمد
امير آسمان رفعت كه خورشيد درخشانش
به جاروب زرافشان خاك روب آستان آمد
سجودش واجبست از بهر شكر دفع آفتها
كه در عالم وجودش مايهٔ امن و امان آمد
نماند نامسخر هيچ‌جا در مشرق و مغرب
ز عزم او كه با حزم سكندر توامان آمد
باستقلال بادا بر سرير سلطنت دايم
كه استقرار دوران را زمان او ضمان آمد
به سرداري و سلطاني و خاني كي فرود آيد
سر كرسي‌نشيني كز ازل كرسي نشان آمد
مروت با وجود جود حاتم ختم شد به روي
كه از كتم عدم بيرون به دست زرفشان آمد
قباي دولت او را نخواهد بود كوتاهي
كه ذيلش متصل با دامن آخر زمان آمد
به هر جا شد عنان تاب آن جهانگير قوي طالع
سپاه نصرتش از پي عنان اندر عنان آمد
ز تعجيل قضا تير دعا در دفع خصم او
ملاقات كمان ناكرده پران بر نشان آمد
پريد از آشيان چرخ نسر طاير از دهشت
پي صيد آن شكار انداز هرگه در كمان آمد
بنا كرد آشياني برفراز لامكان دوران
كه مرغ همتش را عار ازين هفت آشيان آمد
همانا آيت گيتي ستاني و جهانباني
پس از شاه جهان در شان آن كشورستان آمد
آيا مسندنشين داراي ملك آراي نيكوراي
كه ملك خوش سوادت خال رخسار جهان آمد
به مسند كامران بنشين ز دولت دادخود بستان
كه دوران تو را مدت بقاي جاودان آمد
عجب آبيست در جوي تو فرمان قضا جريان
كه بر پست و بلند و سفلي و علوي روان آمد
براي دشمنت خوش مژده‌اي از آگهان دارم
كه از غيبش به سر اينك بلاي ناگهان آمد
عدوي گاو دل كامد بحر بت كيست ميداني
زيان كاري كه پيش حملهٔ شير ژيان آمد
به بال كاغذين شد مرغ جود از هر طرف پران
تو را بهر عطا هرگاه كلك اندر بنان آمد
به بحر آشامي از دنبال لب تر كردن قطره
پس از طوف در حاتم بدين در مي‌توان آمد
تو از اهل زمين مدحت طلب شو محتشم حالا
كه هركس مدح خان گفت آسمانش مدح خوان آمد
چه گفتي مدح و سفتي درو زيب گوش جان كردي
دعا را باش آماده كه اينك وقت آن آمد
تواند تا سخن از پرتو الهام رباني
فرو بر خاطر اهل زمين از آسمان آمد
ز دلها هرچه آيد بر زبانها مدح خان بادا
كه از بدو ازل دقت شناس و نكته‌دان آمد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد