من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۶ - در مدح شاهزاده شهيد سلطان حمزه ميرزا

۳۴ بازديد


رايت فتح جديد گفت شه كامران
داور نصرت قرين خسرو صاحبقران
حمزهٔ ثاني كه كرد صيت جهانگيريش
گام خبرها سبك گوش فلكها گران
مژدهٔ اقبال او شد متحرك جناح
پيش رو صد هزار مرغ بشارت رسان
دهر به يكدم چنان شد متغير كه گشت
ظلم مبدل به عدل فتنه به امن و امان
كشتي عالم كه داشت صد خطر اندر قفا
او به كارش رساند يك نفس اندر ميان
شخص اجل آنچه داشت در پس دندان صبر
گفت با اعداي خويش او به زبان سنان
روز مصافش چو خصم در جدل و انقياد
كرد به خود مشورت با دل و جان طپان
حوصله يك بار اگر گفت بگو القتال
واهمه صد بار بيش گفت بگو الامان
وقت فرس تاختن ميفكند بر زمين
زلزله انگيزيش غلغله در آسمان
مي‌برد از اژدها افعي رمحش سبق
مي‌دهد از ذوالفقار شعلهٔ تيغش نشان
چون كشش شست او پشت كمان خم كند
جان ز جسد رم كند تير همان در كمان
لنگر صبر و سكون بگسلد از اضطراب
گوي زمين در كفش بيند اگر صولجان
روز مصافش كند حلقهٔ زه گير را
كوچهٔ راه گريز پيل بزرگ استخوان
خصم به قدر الم گر بخروشد شود
پنبه گوش فلك نقطهٔ غين فغان
شوق بلند آرزو تا به جنابش رسد
خواسته از نه فلك آلت يك نردبان
دور دو شه در ميان گشت به او منتقل
با دو جهان عدل و داد دولت طهماسب خان
شاه قزلباش اگر راه فدائي دهد
گرد سرش پر زند روح قزل ارسلان
تا كرم و عدل او نوبت شهرت زدند
سخرهٔ عالم شدند حاتم و نوشيروان
روز كم احسانيش نشئه دريا دلي
گرد برآرد ز بحر دود برآرد ز كان
اي مترشح سحاب كز تو و دوران تو
ملك جهان خرم است خلق جهان شادمان
آن چه تو كردي نبود مدركه را در خيال
بلكه گذر هم نداشت واهمه را در گمان
تا به ميان آمدي با سپه عدل و داد
ظلم سپاهي نهاد پا ز ميان بر كران
رخنه گر ملك را زود كشيدي به خاك
ورنه كجا مي‌گذاشت خاك درين خاكدان
نقش حيل را بر آب فايده‌هائي كه كرد
روبه كج باز رنگ پنجهٔ شير ژيان
تيغ تو داسيست تيز كز مدد موج خون
از رخ خصم خجل مي درود زعفران
كين تو صد خانه داد بيش به باد فنا
خوش اثر نيك داد كينهٔ اين خاندان
ظل تو عالم گرفت گرچه نيفتد به خاك
سايهٔ پروسعت از مرغ بلند آشيان
باد مرادي كه هست عزم تواش پيشرو
بحر سپر مي‌كند كشتي بي‌بادبان
چرخ ز پستي خورد كوب ز سم ستور
موكب جاه تو را گر رود اندر عنان
رستم زور آزما باز نبندد كمر
زور تو را گر شود در صدد امتحان
هم ز تلاشت بود پيل دمان را خطر
هم ز مصافت رسد شير ژيان را زيان
چشم جدل ديدگان ديده به عين‌اليقين
با ظفر حيدري تيغ تو را توامان
تيغ تو كز خون خصم قطره‌چكان آمده
گلشن فتح تو راست شاخ گل ارغوان
چرخ زبردست اگر با تو فتد در تلاش
بر كمرش بگسلد منطقهٔ كهكشان
عظم تو گنجد در آن ليك چه در قطرهٔ بحر
گر به مكان ضم شود مملكت لامكان
قبله معين نبود تا به زمان تو گشت
بر دو جهان فرض عين سجدهٔ يك آستان
شعشعه را گر كند روي تو مشرق فروز
صد چوبت خاوري سر زند از خاوران
مشعله را گر كند حسن تو مغرب طراز
از عدم آفتاب شام نگردد عيان
گرم به خورشيد اگر بنگري از تاب تو
در ظلماتش كنند مهر پرستان نهان
دهر عليل تو شد خسته عيسي طبيب
خلق ذليل از تو گشت گلهٔ موسي شبان
ضابطه تا دم به دم رو به ترقي نهد
بهر جهان لازم است پادشه نوجوان
گويم اگر كرده است كار مسيح افعي
وجه بپرس و بنه سمع تهور بر آن
كرد مسيحا اگر در بدن مرده روح
در جسد ملك كرد افعي رمح تو جان
گر نه اجل را يكي داشته بودي به كار
جود تو دادي به خلق عمر ابد رايگان
خسرو هند ار دهد خط به غلامي به تو
بي‌طلب از چين رود باج به هندوستان
اي ملك نامدار سايهٔ پروردگار
دادگر كامكار پادشه كامران
گر نشدي بهر فتح قفل جهان را كليد
رمح تو كشورگشا تيغ تو گيتي ستان
ور نه ز فتح تو و رفع مخالف شدي
دفع پريشاني از خاطر كاشانيان
آن چه ز ايشان رسيد و آن چه بر ايشان گذشت
حرف به حرف آمدي كلك مرا بر زبان
اول از آن ظلم عام ديگر از آن قتل خاص
وان حركتها كه گشت باره از آن سر گران
فرض شمردن دگر سنت ابن زياد
بر لب لب تشنه‌ها بستن آب روان
غارت و قتل دگر در دم تسخير شهر
كز تف اين فتنه خاست دود ز صد دودمان
الغرض اينها كه شد نيست از آن هيچ باك
كز شفقت گستريست لطف تو تن خواه آن
از همه آن به كه هست در عقب از عهد تو
اين غم ده روزه را خوش دلي جاودان
پادشها سرور اگر ز طواف درت
از دگران باز ماند محتشم ناتوان
واسطه اين است اين كز ستمش كرده است
دهر بليت گمار چرخ اذيت رسان
خسته و مشكل علاج كم زر و پر احتياج
راجل بي‌دست و پا مفلس بي خانمان
ور ز شعف كرده است مرغ تمنايش را
بيشتر از بيشتر گرد سرت پر زنان
از شعراي زمان داد گرا يك كس است
عابد شب زنده‌دار قاري و اورادخوان
پاس خود اندر دعا از دي وي جو كه نيست
ملك بقاي تو را بهتر ازين پاسبان
اي شه فرمانروا كز قروق حكم تو
نيست عجب گر شود حكم قضا ناروان
پادشهان در جهان حكم روان تا كنند
پاي جهان گرد باد حكم تو را در جهان


قصيده شماره ۵۵ - در مدح شاه طهماسب صفوي

۳۵ بازديد


صد شكر كز شفاي شهنشاه كامران
نوشد لباس امن و امان در بر جهان
از كسوت كسوف برون آمد آفتاب
وز قيروان كشيد تتق تا به قيروان
ماهي كه يك دو مرحله آمد فرو ز اوج
بازش نشانده است ولايت بر آسمان
نجم سپهر سلطنت آن رجعتي كه داشت
با استقامت ابدي يافت اقتران
شهباز اوج ابهت از باد تفرقه
دل جمع كرد و شد متمكن بر آشيان
نخل بزرگ سايه بستان سروري
رو در بهار كرد و برون آمد از خزان
چابك سوار عرصهٔ اقبال زين نهاد
بر خنگ كامراني و شد باز كامران
در ساحت وجود شه كامياب شد
صحت گران ركاب و تكسر سبك عنان
از بهر زيب دادن اورنگ خسروي
شد بارگه نشين ملك پادشه نشان
طهماسب پادشاه كه پيش درش به پاست
صد پاسبان همه ملك و پادشاه و خان
شاهنشهي كه گشت ازو پاي كاينات
در شاه راه مذهب اثني عشر روان
فرمان دهي كه رونق دين محمدي
داد آن چنان كه بود رضاي خدا در آن
زنجير عدل بسته چنان كه اعتماد پاس
دارد شبان به گرگ ستم پيشه عوان
در جنب كاخ رفعتش افتاده بس قصير
اركان قصر قيصر و ايوان اردوان
نوشيروان كجاست كه بيند كمال عدل
طغرل تكين كجاست كه بيند علوشان
در پاي باد پاي مرادش هميشه چرخ
گوئيست سر نهاده به فرمان صولجان
با قوت قضا نكند رخنه در هوا
كز بي‌نفاذ او بجهد تيري از كمان
روز دغا چو پاي در آرد به رخش كين
گوش فلك گران شود از بانگ الامان
وقت سخا چو دست برآرد به كار بذل
در يك نفس دمار برآرد ز بحر و كان
يك فرد آفريده خدا كز ترحمش
غرق تنعمند درين تيره خاكدان
چندين هزار مفلس و محتاج و بينوا
چندين هزار عاجز و مسكين و ناتوان
داده است ذوالجلال به شخص جلالتش
تشريف عمر سرمدي و عز جاودان
هر يك نفس ز عمر ابد اقتران وي
روح جديد مي‌دمد اندر تن جهان
امن و امان عالم كون و فساد راست
آن خسرو زمين و زمان تا ابد ضمان
خواهد نهاد غاشيه مدت حيات
آن شهسوار بر كتف آخرالزمان
تخت بلند پايه بنو زيب ازو چه يافت
بخت جهان پير دگر باره شد جوان
دشمن كه بسته بود به قصد جدل كمر
فتح آمد از كنار و زدش تيغ بر ميان
هركس كه دعوي فدويت به شاه داشت
گر بود از ته دل و گز از سر زبان
چرخ از دو روزه عارضه آن جهان پناه
در دوستي و دشمنيش كرد امتحان
تا دشمنان آن ملك و انس و جان شوند
از ياس پشت دست گران جيب جان دران
دستي ز غيب آمد و صد ساله راه بست
سدي ميان دست و گريبان انس و جان
يارب مباد عهد شبان دگر نصيب
آن گله را كه موسي عمران بود شبان
شكر خدا كه تخت خلافت ز فر شاه
باز از زمين رساند سر خود بر آسمان
شكري دگر كه از اثر صدق اين خبر
زد تير مرگ بر دل اعدا خبر رسان
وز لطف بر جراحت ما مرهمي نهاد
كاسوده گشت از آن دل و آرام يافت جان
معمورهٔ جهان كه نبود ايمن از خطر
بخشيد از انقلاب زمان ايزدش امان
شكر دگر كه در حرم آن جهان پناه
ضايع نگشت خدمت معصومهٔ جهان
زهرا ز هادتي كه ندادست روزگار
شهزاده‌اي به طاعت و تقواي او نشان
مريم عبادتي كه سزد گر سپهر پير
سجاده‌اش به دوش كشد همچو كهكشان
بلقيس روزگار پريخان كه روزگار
از صبر بر مراد خودش ساخت كامران
واندر تن مباركش از محض لطف كرد
جاني دگر ز صحت شاه جهانيان
وان سيل غم كه در پي آن شاه‌زاده بود
از وي گذشت و شد متوجه به دشمنان
وان آتشي كه مضطربش داشت چون سپند
ابر كرم ز غيب برو شد مطر فشان
تابنده باد در دو جهان كوكبش كه هست
شاه سپهر كوكبه را شمع دودمان
عمرش دراز باد كه تدبير صايبش
دولت سراي شاه جهان راست پاسبان
وقتست كز نتايج اقبال بشنوند
اهل زمين دو تهنيت از آسمانيان
مفهوم عام تهنيت اول آن كه رفت
بيرون ز طالع شه صاحبقران قران
در عرصه‌اي كه بود عنان خطر سبك
زان شهسوار گشت ركاب ظفر گران
بر ضعف پشت كرد و به قوت نهاد روي
دين نبي به عون خدا ز آن خدايگان
بستان شرع مرتضوي زاب تيغ وي
شاداب شد چنان كه سبق برد از جنان
مضمون خاص تهنيت ديگر آن كه شد
قرباني براي شه آماده بي‌گمان
كز وي جسيم ترغنمي در بسيط خاك
دوران نداده بود به دورانيان نشان
آري براي دفع بلاي شهي چنين
دهر احتياج داشت به قرباني چنان
وآن اضطراب كشتي او در ميان خوف
تسكين‌پذير گشت وشد از ورطه بر كران
در چارماهه خدمت خود در طريق صدق
صد ساله راه بيشتر آمد ز همگنان
در خيرهاي مخفي و طاعات مختفي
كاري كه داشت ساخت ز معبود غيب‌دان
ايزد براي حكمتي از نور فاطمه
كرد آن ستاره بر فلك احمدي عيان
وز بهر خدمتي كه نيامد ز دست غير
داد اين يگانه را به شه پادشه نشان
منت خداي را كه دل شاه دين پناه
آيينه است و نيست درو صورتي نهان
تابيده بر ضمير همايونش از ازل
نوعي كه بوده صورت اخلاص اين و آن
شاها غلام ادعيه خوان تو محتشم
كز به دو فطرت آمده مداح خاندان
واندر صفات كوكبه پادشاهيش
سي سال شد كه كلك به ناله است در بنان
وز بهر جان درازي نواب كامياب
كوته نمي‌كند ز دعا يك زمان زبان
امروز پاي باديه پويش روان چو نيست
كايد دوان به سجده آن خاك آستان
بهر يگانه پادشه خود كه در دو كون
فرض است شكر سلطنتش بر يكان يكان
هر لحظه مي‌كند ز دعاهاي بي‌ريا
صد كاروان به بارگه كبريا روان
يارب به صفدري كه اگر اتصال شرق
خواهد به غرب واسطه برخيزد از ميان
كز بهر استقامت دين ساز متصل
اين سلطنت به سلطنت صاحب‌الزمان


قصيده شماره ۵۸ - در مدح مرتضي نظام شاه پادشاه دكن

۳۴ بازديد


اي دهر پير عيش ز سر گير كاسمان
مهد زمين سپرد به داراي نوجوان
اي چرخ خوش بگرد كه خوش بي‌درنگ گشت
دوران به كام شاه جوان بخت كامران
اي دور پاي بر سر اندوه زن كه زد
عيش ابد صلا به خدير جهان سنان
خرم شو اي بسيط زمين كاين بساط شد
موكب نشين خسرو آخر زمانيان
جمشيد مصطفي سير مرتضي لقب
باج سر جهان سر چندين خدايگان
يعني ولي والا اعظم نظام شاه
شاه يگانه ناظم منظومهٔ زمان
صاحب نگين تاج ور مملكت گشا
مسندنشين تخت ده پادشه نشان
شاهنشهي كه خطبهٔ فرماندهي چه خواند
بستند از محاكمهٔ فرمان دهان دهان
خورشيد اگر صعود كند صدهزار قرن
مشكل اگر به نعل سمندش كند قران
وز پويهٔ نعل اگر فكند رخش همتش
بر غرفهٔ فلك شكند فرق فرقدان
در باغ اگر عبور كند باد هيبتش
كس برگ ارغوان نشناسد ز زعفران
در دل اگر عبور كند صيت صولتش
از هول بشكند قفس جسم مرغ جان
اي بر در سراي تو هر صبح آفتاب
تا شام كرده فره چراني ملازمان
از كبر حاجيان تو پهلو تهي كنند
يابند اگر به پادشه انجم اقتران
مخفي تواند از تو شدن حال خلق اگر
ذرات از آفتاب تواند شدن نهان
در بطن پشه پيل تواند شدن مقيم
گنجد اگر سكون تو در ساحت مكان
دريا درون قطره تواند گرفت جا
گر جا كند جلال تو در جوف آسمان
كوته كند چو عدل تو پاي ستم ز ملك
دزد دراز دست كند حفظ پاسبان
آفاق حارسا ملكا ملك وارثا
اي هم به ارث و هم به حسب شاه و شه نشان
هست اين قصيده تحفهٔ ثالث كه من به هند
با صد هزار گنج دعا كرده‌ام روان
اين بار خود مراد من اندك حمايتي‌ست
از لطف شه كه هست به از گنج شايگان
هم گشته‌ام به اين صله قانع كه درد كن
از من قراضه‌اي كه بود نزد اين و آن
گردد به يك اشاره نواب كامياب
واصل به قاصدان من تيره خان و مان
هم گفته‌ام كه هرچه از آن جانب آورند
اين جا برسم جايزه آرند در ميان
استغفرالله اين چه سخنهاست محتشم
نطق فضول را ببر از خامشي زبان
قانع شدن به كشوري از خاتمي چنين
كفر است كفر مشرب اهل كرم بدان
گر برد بهر ازو صله گيري چنان كه برد
كز آب بحر مورچه‌اي تر كند دهان
شاها درين قصيده نبودي اگر مرا
تعجيل قاصدان سبب سرعت لسان
در سلك نظم از سر فكرت كشيدمي
صد در كه كس نيافتي اندر هزار كان
اين طاعت ارچه نيك نكردم ادا ولي
شد در قضا نمودن آن طبع من جوان
گر مرگ امان دهد بفرستم به درگهت
هر در كه مانده در صدف آخرالزمان


قصيده شماره ۵۷ - ايضا در مدح شاهزاده حمزه ميرزا

۳۲ بازديد


بود به چنگ درنگ جيب مهم جهان
تا به ميان زد قضا دامن آخر زمان
در طبقات ملوك پادشهي برگزيد
تيغ زن و صف‌شكن شيردل و نوجوان
خوانده ز آيندگي خطبهٔ پايندگي
بسته ز پايندگي راه بر آيندگان
خسرو مهدي ظهور كز نصفت گستري
ريشه دجال ظلم كند ازين خاكدان
پادشه نامدار كز ازل از بخت داشت
منت هم ناميش حمزهٔ صاحبقران
آن كه در آغاز عمر گشت به تاييد حق
ملك و ملل را حفيظ امن و امان را ضمان
فرش نگارنده‌اش چهرهٔ حور پري
سده فشارنده‌اش جبههٔ خاقان و خان
ساقي بزمش به بذل تاج به فغفور بخش
صاحب قصرش به حكم باج ز قيصرستان
وانكه چو شد دهر را واسطهٔ دفع شر
گشت قوي خلق را رابطهٔ جسم و جان
ميوه چش باغ او ذائقهٔ حسن و ناز
نازكش داغ او ناصيهٔ انس و جان
رشحهٔ فيضش كشد زر ز مسامات ارض
تا با بد مشنواد بوي بهار اين خزان
حكمت او چون كند آتش تدبير تيز
باز تواند گرفت مال صعود از دخان
نال قلم گر شود از كف حفظش علم
چرخ تواند زدن بر سر آن آسمان
موي اگر پل شود در كنف حفظ وي
تا ابدش نگسلد پويه پيل دمان
بس كه به سر گشته است چرخ بگرد درش
آبله بر فرق سر يافته از فرقدان
تا رودش در ركاب چرخ طويل انتظار
بر كنفش شد كهن غاشيهٔ كهكشان
گر به جهان افكند مصلحتش پرتوي
پرتو مهتاب را صلح فتد با كتان
بهر تو طاعت تمام جبهه و لب مي‌شود
مي‌رسد از رهروان هرچه بر آن آستان
حكمتش اندر خزان بيشتر از سرخ بيد
سازد و بيرون كشد خون ز رگ زعفران
بگذرد از خاره‌تير گرچه در اثناي كار
نرم كند مشت او مهرهٔ پشت كمان
مادر جود از سخا حامله چون شد فتاد
با كرم حيدري همت او توامان
اي به صلابت سمر وي به سياست مثل
وي به شجاعت علم وي به مهابت نشان
از تو كه سر تا قدم شعلهٔ سوزنده‌اي
نايرهٔ مركز فتاد دايرهٔ عظم و شان
شيهه شبديز تو سينهٔ رستم خراش
نيزهٔ خون ريز تو آتش جرات نشان
نور ضميرت كه تافت بر صفت ماه تاب
شد به كتان هم مزاج پردهٔ راز نهان
از اثر نار بغض يافته مانند مار
خصم تو بر زير پوست آبله بر استخوان
كاه تو با كوه خصم سنجد اگر روزگار
سايه به چرخ افكند پايهٔ كوه گران
عهد تو تا زودتر روي به دهر آورد
سيلي سرعت كند رنجه نشاي زبان
چرخ گري را اگر پاس تو گردد حفيظ
با دل جمع ايستد بر سر نوك سنان
گر به شتابندگان نهي تو گردد دچار
پاي صبا را نخست رعشه كند تاروان
تنگ قبا شاهديست عزم تو گوئي كه ساخت
قدرت پروردگار كاستش اندر مكان
زور تخلخل اگر عرصه نكردي وسيع
تنگ فضائي بدي بر تو فضاي جهان
دشمن از ادبار اگر در ره رمحت فتد
آيد از اقبال تو كار سنان از بنان
پيش كفت دوده ايست صرصري اندر قفا
هرچه ازل تا ابد كرده بهم بحر و كان
آن كه تو را مدعاست تير جگر دوز تو
منكر شان تو را ساخته خاطر نشان
ز آفت بخت نگون خصم تو را در مزاج
غير گل گرد ميخ نشكفد از زعفران
كعبه كوكب كه هست راه دو عالم درو
صد ره و يك مشتريست هر ره و صد كاروان
گر به زمين بسپري نعل سمند جلال
آينه داني شود سربه سر اين خاكدان
بارهٔ خورشيد را هر سحري مي‌كنند
بر زبر چرخ زين تا كشي‌اش زير ران
ليك به روي زمين از حركات سريع
داردش اندر سبل رخش تو سيلاب ران
شايدش از پويه خواند كشتي درياي خشك
عزمش اگر كوه را بگذرد اندر كمان
چنبر چرخش برون بفشرد ار وقت لعب
بر كفل اندازدش سايهٔ دوال عنان
صبح گرش سر دهي بگذرد از ظهر چاشت
بس كه ز همراهيش باز پس افتد زمان
در كفلش چون كشند از حركاتش زند
طعنه به بال ملك دامن بر گستوان
گر بكند كام خويش تنگ به حيلت‌گري
باشد از امكان برون تاختنش بر مكان
كاسهٔ سمش هزار كاسهٔ سر بشكند
بانگ هياهوي رزم بشنود ار ناگهان
نيك توان يافتن صنعت او در يورش
ليك از ابعاد اگر رفت تناهي توان
جامه قطع مكان دوخته هركه كه كس
بر قد صد ساله راه بوده رسانيم آن
بس كه سبك خيزيش جذب كند ثقل وي
بر شمرد بحر را در ره هندوستان
خلقه حاتم كند مس سراپاي وي
مرد برو گر زند هي ز پي امتحان
با كفل همچو كوه دانهٔ تسبيح را
رشته شود وقت كار آن فرس كاروان
باد ز پس‌ماندگي پيش فتد هم گهي
گرد جهان گر بود در عقب او دوان
در ره باريك كرد پويهٔ او بي‌رواج
كار رسن با زر ابر زير ريسمان
بر زبر چار سم كرده سبك خشكيش
از ره او گاه گاه نيم بلالي عيان
چون شده آن تيز گام هم تك باد صبا
يافته حسن زمين كام صبا را گران
خنك فلك را اسمش داغ نهد بر سرين
گرچه ز سطح زمين پا ننهد بر كران
باشد اين شهسوار بهتر ازين صد هزار
توسن فربه سرين تازي لاغر ميان
من كه زبان جهان در ازلم شد لقب
در صفتش خويش را يافتم الكن زبان
دادگرا سرورا شيردلا صفدرا
گرچه درين دولتست محتشم از مادحان
ليك به شغل دعا است آن قدرش اشتغال
كز صفتش عاجز است صاحب طي لسان
پاس حياتش بدار ز آن كه بحر ز دعا
حفظ و نگهبانيست ختم بر اين پاسبان
طول ز حد شد برون به كه سخن را كنون
ختم كند بر دعا كلك مطول بيان
ملك جهان تا رود بر نهج رسم دهر
دست به دست از ملوك اي شه كشورستان
از اثر طول عهد مهد زمين را ز تو
كس نستاند مگر مهدي صاحب زمان


قصيده شماره ۶۰ - در مدح والي گيلان جمشيد زمان گفته

۲۸ بازديد


باز شد چشم جهان اي بخت خواب آلودهان
صبح دولت مي‌دمد برخيز زين خواب گران
بالش زير سرت كان مانده از اصحاب كهف
مالشي ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبين پاي اميدت كه نقش عرصه بود
تمشيت فرماي دهر از تقويت كردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف اميد
ماه مي‌جستي ز اقبال آفتابي شد عيان
از گشاد بي‌محل تير تو در صيد مراد
كشتي خوف و خطر گهواره امن و امان
بهر آرام تو گشت از جنبش باد مراد
از كمان بد جست اما نيك آمد بر نشان
هم طرب شد كوه لنگر هم تعب شد تيز پر
هم فلك شد دادگستر هم قدر شد مهربان
بزم عشرت گرم گرديد از شراب بي‌خمار
باغ دولت سبز گرديد از بهار بي‌خزان
چرخ كجرو از جفا برگشت و زير گشتنش
شد برون تاب غريب از رشتهٔ باريك جان
از زبان هاتفي دوشم به گوش دل رسيد
كي ز بار غصه كم جنبش تر از كوه گران
خيز و عازم شو در استقبال اقبال ابد
خيز و جازم شو در استيفاي حظ جاودان
كاين زمان رو در تو دارد دولت روي زمين
اولين دولت نويد خلعت خان زمان
خلعتي ناصره زر وز براي امتياز
با زر و خلعت مسرح استر آتش عنان
از كدامين خان همايون اختر خورشيدفر
آفتاب آسمان سلطنت جمشيدخان
شهريار بختيار ذوالعيار جم وقار
شهسوار نام‌دار كامكار كامران
عالم افروزنده خورشيدي كه در مسكاب بطن
هر جنين از داغ مهرش بر جبين دارد نشان
گردن افرازنده جمشيدي كه منت مي‌كشد
از كمند انقيادش گردن گردنكشان
گر شود تيغ آزما در حد تركستان زمين
بر درد جيب زمين تا دامن هندوستان
كرده پشت از برق تيغش بر جهان شير عرين
سوده ناف از باده گرزش بر زمين پيل دمان
گردن شير فلك را بسته از خم كمند
كوهه گاو زمين را خسته از نوك سنان
آورند از يك گريبان سر برون بدر و هلال
روز ميدان چون نهد بر دوش زرين صولجان
پايه‌اي از قدر او اورنگ و استقلال و عظم
آيه‌اي در شان او فرهنگ و استيلا و شان
از گشاد شست پر زور قدر تير قضا
بي‌نفاذ امر او بيرون نيايد از كمان
برخلاف خلق فردا بر زمين خواهند داشت
چشم از شرم دو شغلش حاتم و نوشيروان
ديده از آلاي او بر سدهٔ والاي خود
خرگه عالي ستونش روي صد گيتي ستان
نيست گوئي عظم او محتاج حيز ورنه چون
ظرف او گيلان تواند بود يا مازندران
هست در آب و گلشن اين نشئه كز شوكت شود
ملك و دين را پادشاه و ماء و طين را مهربان
بس كه جودش مي‌دهد خاك ذخاير را به باد
خاك بر سر مي‌كند از دست او دريا و كان
گوشمال از توشمالش خورده خوانسالار چرخ
هر كه اندر جنب خوان نعمتش گسترده خوان
در ميان داوران شد واجب الطلوع آن قدر
كز سجودش جبهه فرسا گشت خور در خاوران
مهر مي‌بوسد به رسم بندگانش آستين
چرخ مي‌روبد به طرف آستينش آستان
رعشه بر هشتم فلك در هفت اعضا واقع است
نسر طاير را ز سهم تير آن زرين كمان
با وجود رشگ هم چشمي كه عين دشمني است
نامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان
هر دعا و هر ثنا كز خلق هفت اقليم كرد
پاي عزم اندر ركاب اول به گيلان شد روان
زور بازوي تصرف بين كه دارد در كمند
گردن خلق جهاني يك جهان اندر ميان
شربت تيغش ز بس كافتاده شيرين مي‌برند
دوستان جان فدائي صد حسد بر دشمنان
جان فداي دست و تيغ او كه هرگه شد علم
خورد تن وين جرعه آن مي ز استقبال جان
دي ز شوكت بر در ايوان كيوان ارتفاع
آفتابت پرده دارو آسمانت پاسبان
وي به استدعاي فتحت در زواياي زمين
سورهٔ انا فتحنا بر زبان آسمان
فتح و نصرت بندگان شخص فرمان تواند
كار ميفرما به اين فرمانبران تا مي‌توان
بس كه نهر خون روان كرد از تن ارباب كين
ضربتت چون ضربهاي حيدري در نهروان
بس عجب نبود گر از اشجار گيلان آورند
برگ‌ها امسال سر بيرون به رنگ ارغوان
روي دشمن كز مي‌پندار اول سرخ بود
خنده‌آور گشته است اكنون به رنگ زعفران
دشمنت داد جلادت داد اما در گريز
گر به اين جلدي بماند مي‌شود گيتي‌ستان
پيش دستي كرد در كشتي و غالب نيز گشت
ليك مثل دستيار اولين بر پهلوان
در فنون حرب چون از آگهان كار بود
بر سرش چيزي نيامد جز بلاي ناگهان
غالبا خصمت ندارد ياد غير از چار حرف
كش ميسر نيست انشائي به غير از الامان
در حشر گاهي كه چون صور قيامت مي‌دريد
بانك رعد آشوب كوست پرده گوش كران
طالب ملك تو را صد ره به آواز بلند
زد قضا بر گوش كاي جذر اصم را توامان
جغد اگر بال و پر سيمرغ بندد بر جناح
كي تواند ساخت در ماواي سيمرغ آشيان
سر ز خاك حشر برنارد ز شرم رزم خويش
گر بگوش رستم دستان رسد اين داستان
اي در اقليم فصاحت گشته از بدو ازل
پادشاه نكته پردازان به طبع نكته‌دان
گرچه بي‌مهري و مهر خلق عالم با ملوك
فرع بي‌لطفي و لطف است آشكارا و نهان
من نه آنم كاندر اخلاص تو ديگر گون كنم
دل به ناكامي و كام اي كامكار كامران
آن كه بود و هست و خواهد بود تا صبح ابد
با تو پيمان دل و ربط تن و پيوند جان
نيست ممكن آمدن از عهدهٔ مدحت برون
جز به عمر نوح و طبع خسرو و طي لسان
من كه جزو خلقتم گرديده طبع خسروي
آن دو حالت نيز مي‌خواهم ز خلاق جهان
تا به آئين كه آرم جملهٔ شاهان را به رشك
قد مدحت را بيارايم به تشريف بيان
محتشم پايان ندارد مدحت آن شهسوار
باز كش بهر دعا رخش فصاحت را عنان
تا شود دوران ز اقواي قواي ناميه
بر مراد دوستان مجلس فروز بوستان
تا زر بي‌سكه خورشيد عالم تاب را
حكم مطلق از زمين و آسمان دارد روان
باد نقد بي‌غش كامل عيار خسروي
سكه‌دار از نام جمشيد زمان جمشيدخان


قصيده شماره ۵۹ - در مدح سلطان حسن فرمايد

۳۲ بازديد


آيت اقبال شد رايت سلطان حسن
حمد خداوند را اذهب عناالحزن
آن كه نسيم از درش گر گذرد بر قبور
مردهٔ صد ساله را روح در آيد به تن
آن كه غضب رايتش گر فتد از حلم دور
جان مسيحا زند خيمه برون از بدن
ذات نكو طينتش زينت صد بارگاه
وضع گران رتبتش زيور صد انجمن
شام و سحر روزگار از ره آن كامكار
برده ز دشت صبا عطر به دشت ختن
خواست به نامش كند نوبر گفتار طفل
رفت و بفتاد آن شست زبان از لبن
زندهٔ انفاس او باج خوران مسيح
بندهٔ احسان او پادشهان سخن
از پي وزن نقود كه آن همه صرف گداست
وقف ترازوي اوست سنگ ترازو شكن
پيش رخش گر عقيق دم زند از رنگ خويش
چرخ بتابد به عنف روي سهيل از يمن
تازه تر از شاخ گل بر دمد از قعر گور
گر شنود به روي او كشتهٔ خونين كفن
در ظلماتست ليك بر سر آب حيات
هر دل مسكين كه او بسته به مشگين رسن
لشگريانش همه شير دل و شير گير
عسكريانش تمام پيلتن و پيل كن
سير گه باطنش كو چه صدق و يقين
غوطه گه خاطرش لجه سرو علن
از قدم بنديان بند سياست گسل
بر گنه مجرمان ذيل حمايت فكن
اي به هزار اعتبار كرده تو را كامكار
كام ده دشمنان پادشه ذوالمنن
حلم تو هرجا كه كرد پاي وقار استوار
مي‌كند آنجا سپند بر سر آتش وطن
معدلتت خسرويست در سپهش هر نفر
تيشهٔ فرهاد گير ريشهٔ بيداد كن
دست سبك ريزشت دشمن گنج گران
لعل گران ارزشت معدن در عدن
پردهٔ اهل سكان بر فتد از روزگار
چون متحرك شود سرو تو در پيرهن
تا دهي اشجار را لطف خرامش به باد
سرو خرامنده را ساز چمان در چمن
تا سپرد پاي تو راه چمن گشته‌اند
چهره سپاران باد برگ گل و ياسمن
لطف منت هركه را ناز كي داد وام
بر كف پا مي‌خورد نيشتر از نسترن
ديدهٔ رخت را در آب ديد و به من برد پي
عقل تنت را به خواب ديد و به جان برد ظن
يوسف عهدي و هست بر سر بازار تو
پرده در گوش خلق غلغلهٔ مرد و زن
حسن تو دارد دو حق بر من محزون كه هست
عشق مرا راهبر عقل مرا راهزن
شمع وصال توراست جان لكن اما دريغ
كاتش اين شمع راست بعد غريب از لگن
عشق كه دارد دو شكل از چه ز وصل فراق
بهر رقيبان پري بهر منست اهرمن
راز من از عشق تو گنج نهان بود از آن
دل بستاند از زبان لب بنهفت از دهن
تا شده‌ام بر درت از حبشي بندگان
صد قرشي گشته‌اند بنده و لالاي من
مكتب عشق تو هست مسكن صد بوعلي
طفل سبق خوان در او محتشم استاد فن
چون سخن آرائيم پا به دعايش نهاد
مصرع مطلع نهاد روي به پاي سخن
رايت خورشيد را تا بود اين ارتفاع
آيت اقبال باد رايت سلطان حسن


قصيده شماره ۶۳ - در مدح سلطان‌الاعظم الاعدل ابوالمظفر شاه عباس الموسوي الصفوي گفته

۳۲ بازديد


شد عراق آباد روزي كز خراسان شد روان
دوش بر دوش ظفر رايات شاه نوجوان
پاسبان ملت و دين قهرمان ماء و طين
آسمان عز و تمكين پادشاه انس و جان
صورت لطف خدا كهف‌الوري نورالهدي
اختر بيضا ضيا چشم جهان بين جهان
ضابط قانون دولت حافظ ملك و ملل
حارث ايران و توران باعث امن و امان
شاه عباس جهانگير آفتاب بي‌زوال
فارس رخش خلافت وارث طهماسب خان
آن كه گرد فتنه شد بر باد چون ايزد سپرد
بادپاي كامراني را به دست او عنان
وانكه پاي شخص آفت شد سبك‌رو در فرار
چون ركاب پادشاهي شد ز پاي او گران
از ازل گرديد در تسخير اقطاع زمين
نصرت او را علي موسي جعفر ضمان
مهر هر صبح از شعاع خود شود جاروب بند
بهر آن فرزانه فراش ره صاحب زمان
بيضهٔ مرغ جلالش قدر بيضا بشكند
گر تواند يافت گنجايش درين هفت آسمان
پشهٔ او لنگر اندازد اگر بر پشت پيل
دست و پاي پيل يابد كوتهي از استخوان
بر سر اين هفت چرخ آرد فرو گردست و تيغ
در عدد گردد زمين هم چارده چون آسمان
صد دو پيكر در زمين در هر قدم پيدا شود
روز هيجا گر كند شمشير خود را امتحان
زو روي گوي زمين را يك جهان دور افكند
گر زمين ز آهن ز مغناطيسي باشد صولجان
بي‌رضاي او كه آسيبي نمي‌دارد روا
نيست چون ممكن كه تير آفت آيد بر نشان
چون خدنگ ناز خوبان تغافل پيشه است
در زمانش فتنه هر ناوك كه دارد در كمان
خاك ريزد بر سر عدل خود از شرمندگي
گر ز خاك امروز سر بيرون كند نوشيروان
در زمان امر و نهي جاريش نبود محال
رجعت آب معلق گشته سوي ناودان
كاشكي در فرش بودي عرش علوي تا بود
پادشاه اين چنين را بارگاهي آن چنان
سهو كردم جاي او بالاتر از عرشست و نيست
زان طرف سفلي مكان بندگانش لامكان
از عروج پاسبان بر بام قصر و منظرش
تارك عرش است منت كش ز پاي نردبان
خوش جهاني خوش زباني خوش جهانداريست اين
كز پي امنيت عالم بماند جاودان
اي دل پرشوق كز تعجيل حال كرده‌اي
كلك چوبين پاي را در وادي مدحش روان
باش تا خود صور اسرافيل عدلش بردمد
كشتگان ظلم بردارند سر زين خاكدان
باش تا اين شوكت سركوب يك سر بشكند
بيضه‌هاي سركشي را در كلاه سركشان
باش تا زين دولت بيدار برخيزد دگر
دولت طهماسب شاهي را سر از خواب گران
باش تا ايام گلها بشكفاند زين بهار
واندرين بستان پديد آيد بهار بي‌خزان
باش تا دوران شجرها بردماند زين چمن
كز بلندي سايه اندازند بر باغ جنان
باش تا شاهان براي خونبهاي خويشتن
مال از روم آورند و باج از هندوستان
باش تا بر ظالم اجراي سياست چون شود
عدل گويد القتال و ظلم گويد الامان
باش تا بهر وفور جيش و جمعيت رسد
از ديار استمالت كاروان دركاروان
باش تا باران ابر در فشان رحمتش
در گوهر گيرد جهان را قيروان تا قيروان
باش تا ازرفعت قدر و علوشان شوند
نقطه‌هاي قاف اقبال بلندش فرقدان
باش تا دانا و نادان را كند از هم جدا
موشكافي‌هاي اين مردم شناس نكته‌دان
از شهان معني و صورت جلوس هفت شاه
بر سرير كامكاري شد در اين دولت عنان
پادشاه اولين سلطان صفي كه آوازه‌اش
با و جود ترك دنيا بر گذشت از آسمان
شاه ثاني شاه حيدر كاو هم از همت نكرد
ميل دنيا با وجود قدر ذات و عظم شان
شاه ثالث شاه اسمعيل دين پرور كه داد
مذهب اثنا عشر را او رواج اندر جهان
شاه رابع پادشاه بحر و بر طهماسب شاه
آن كه آمد با زمانش توامان امن و مان
شاه خامس شاه اسمعيل ثاني كان چه كرد
قاصر است از شرح آن تاريخ گويان را زبان
شاه سادس بعد از آن سلطان محمد پادشاه
كز وراثت بر سرير خسروي شد كامران
شاه سابع شاه عباس آفتاب شرق و غرب
انتخاب دوده آدم چراغ دودمان
مي‌شد ار سابع به يك گردش چو عباس آشكار
گشت او سابع نه حمزه خسرو جنت مكان
قصه كوته چون ز صنع صانع لفظ آفرين
سابع و عباس را بود اين تناسب در ميان
در حروف حمزه حرفي نيز در سابع نبود
ز اقتضاي حكمت و آثار اسرار نهان
اين شه روي زمين شد و آن شه زير زمين
قاسم ابن قادر جان ده قدير جان ستان
از دو شاخ يك درخت ار باغبان برد يكي
شاخ ديگر از فزوني سر كشد بر آسمان
عمرد خود افزود از آن بر عمر اين نصرت قرين
آن كه مي‌خواندند خلقش حمزهٔ صاحبقران
تا به اين پيوند از عمر طبيعي بگذرد
وين طبيعت خاص او سازند و اين طول زمان
كاش انسان طيروش بال و پري هم داشتي
تا گه و بيگه بدي گرد سر او پر زنان
من كه پاي ناروانم زين سعادت مانع است
كز تردد ذره‌وش يابم به خورشيد اقتران
از پي اقبال سر مد قبلهٔ خود كرده‌ام
از سجود دور آن آستان را كعبه‌سان
بهر انشاي ثنايش از خدا دارم اميد
عمر نوح و طبع خسرو نظم در طي لسان
تا بود كز صدهزار اندر بيان آرم يكي
وان گه از رويش برانگيزم هزاران داستان
پادشاها گرچه در پاي سرير سلطنت
هست در مدحت هزاران شاعر روشن‌روان
فكر جمعي چون ستوران سواري گرم رو
هم سمين اندر جوارح هم سمين اندر نشان
طبع جمعي چون جمل‌هاي قطاري راست رو
وز رواني سبعهٔ سياره را در پي روان
داري اما بنده افتاده از پائي كه هست
در ركاب شخص طبعش خسرو سيارگان
دوش شاهان سخن كز طيلسان پر زيب گشت
از عنانش مي‌كشد صد منت از برگستوان
گر درخت نظمش از مشرق برون آيد شود
خلق مغرب را پر آب از ميوه‌هاي او دهان
ليك از بي‌امتيازي‌هاي گردون تاكنون
بوده است از خلق منت كش براي آب و آن
دارد اميد اين زمان كز امتياز پادشاه
در جهان آثار طبعش بيش ازين بود نهان
گر بود نظمش متين سازند ثبت اندر متون
و ربود حشو از حواشي هم كشندش بر كران
محتشم هرچند ميدان سخن را نيست پهن
رخش قدرت بيش ازين در عرصه جرات مران
تا به شاهان جهانگير ايزد از احسان دهد
ملك موروثي و ديگر ملك‌ها در تحت آن
شغل شه فتح ممالك باد ليك اول كند
فتح ملك روم بعد از فتح آذربايجان


قصيده شماره ۶۲ - في مدح امير اعظم يوسف بيك بن محمدخان تركمان

۳۴ بازديد


كاشان كه مصر روي زمين است در جهان
مي‌خواست در ولاي چنين يوسفي چنان
يعني چراغ چشم امير بزرگوار
مهر زمين فروغ ده ماه آسمان
يعني گزيدهٔ نايب نواب نامدار
داراي كامران سروسر خليل تركمان
يعني امين بار گه سلطنت كه هست
بالا ترش ز منظرهٔ لامكان مكان
خورشيد نو طلوع جهانگير كامكار
جمشيد نوظهور جوانبخت كامران
چابك‌سوار عرصهٔ دولت كه صولتش
گوي زر از سپهر ربايد به صولجان
ضغيم شكار بيشهٔ صولت كه هيبتش
خالي كند هزار اسد را جسد ز جان
در يك زمان بسيط زمين پر شود ز سر
چون تيغ خويش را كند آن سرور امتحان
از صدر زين هزار سوار افكند به خاك
در دست او اشاره‌اي از ابروي كمان
چون باد نخوت از سر ظالم برون برد
گرگ ستيزه پيشه كند سجدهٔ شبان
تغيير خواه حالت اجسام اگر بود
يابند كوه را سبك و كاه را گران
تبديل جوي صورت اجرام اگر شود
خور ماه‌وش نمايد و مه آفتاب سان
گر بر فلك سواره گذار افكند شود
منت كش از سم فرسش فرق فرقدان
خورشيد و ماه روز و شب اندر طلايه‌اند
بر گرد درگهش چو غلامان پاسبان
نارند سر فرو به سپهر از غرور و كبر
آن راستان كه سجده كنندش بر آستان
عنقاي همتش كه بر او عالم است تنگ
بر ذروه سپهر نهم دارد آستان
دامان سايلان فراخ آستين درد
در كيسه كرم چو كند دست درفشان
چندان ثمر دهد كه شود چشم آز سير
باغ سخاي او كه بهاريست بي‌خزان
درياي جود او متلاطم اگر شود
آرد جهان در شهوار بر كران
چون انفراد و وحدت و بي‌جفت بودنست
مخصوص فرد واحد و معبود انس و جان
بلقيس آمد از تتق سلطنت برون
از بهر آن ستوده سليمان نوجوان
بلقيس نه خديجهٔ خورشيد احتجاب
كز حوريان حله‌نشين مي‌دهد نشان
معصومهٔ ستيزه كه ستار واحدش
در هفت پرده كرده ز چشم جهان نهان
گيتي فروز شمسهٔ ايوان سلطنت
مصباح دودمان كبير اميرخان
از عفتش فزون نتوان يافت عفتي
الا عفاف سيده آخرالزمان
القصه آن دو ماه نور از طالع كبير
با همچو يافتند ز جنسيت اقتران
بر صفحهٔ خيال كه باد ايمن از زوال
طبع مورخ از مدد خامه بيان
اين خسروانه بيت روان زد رقم كه هست
تاريخ اين مقارنه هر مصرعي از آن
باهم به جان شدند قرين آن دو ماه نو
بلقيس كامكار و سليمان كامران
طبع تو محتشم چو در اثناي عقد نظم
آورد اين دو مصرع تاريخ بر زبان
بعد از قرار قافيه و التزام بحر
كاين هر دو راست بعد ز تاريخ يك جهان
گو لاف سحر زن كه به اين فكرهاي دور
در دور خويش دعوي اعجاز مي‌توان


قصيده شماره ۶۱ - ايضا من بدايع افكاره في مدح اعتمادالدوله ميرزا لطف الله

۳۱ بازديد


دميد صبحي و از پرتو دميدن آن
به ذره‌اي نظر افكند آفتاب جهان
چه صبح چهره نمايندهٔ هزار اميد
كه مشكل است بيانش به صدهزار زبان
چه آفتاب بلند اختر سپهر جلال
كه برد طلعت او ظلمت از زمين و زمان
مدار اهل زمين اعتماد دولت و دين
حفيظ ملك و ملل پاسبان كون و مكان
گزيده نسخهٔ لطف‌اله لطف الله
كه هست آينهٔ صنع صانع ديان
محيط مكرمتي كز درش برد مه و سال
گدا به كشتي چوبين ذخاير عمان
جليل موهبتي كاسمان به دو كشد
زري كه سايل او را بريزد از دمان
يگانه صانع خياط خانهٔ تقدير
بريده بر قد او خلعت بزرگي و شان
نهد به سجدهٔ او هفت عضو خود به زمين
به آسمان اگر ازشان او دهند نشان
چنان به عهد وي امساك شد قبيح كه هست
حرام در نظر عقل روزهٔ رمضان
به زير بال و پر خويش مرغ تربيتش
ز بيضه‌هاي عصافير شد عقاب پران
رود چو سوي نشان تير دقتش ز سپهر
هزار زه شنود گوش گوشه‌هاي كمان
چنان كه خاك شناسد خراش تيشهٔ تيز
سخاي دست ودلش بحر مي‌شناسد و كان
زهي به ذات تو نازنده مسند تكمين
زهي ز عظم تو شرمندهٔ وسعت امكان
ز لطف خويش خدا لطف خويش خواند تو را
تبارك‌الله از الطاف خالق منان
جوان كننده دوران پير ساخت تو را
هم اتفاقي تدبير پير و بخت جوان
به خال چهرهٔ زنگي اگر نظر فكني
شود ز مردمي انسان ديدهٔ انسان
زينت ارچه مقام است ليك بالنسبة
تو آتشي و كواكب شرار و چرخ و خان
جهان مدار از بس كه شرمسار تو را
به دوش زانوم از جبهه مانده بار گران
بزرگوارا از بس به زير بار توام
ز انحنا شده جيبم مصاحب دامان
زمانه راست چنين اقتضا كه گوهر مدح
ز قدر اگر چه بود گوشوار گوش جهان
به صد شعف چو ستاند ز مادحش ممدوح
وز آفرين لب مدح آفرين شود جنبان
وز انتعاش كند زيب مجلسش يك چند
چو لاله و سمن ونرگس و گل و ريحان
ز عمد صد رهش افتد نظر بر او اما
به سهو نيز نيفتد به فكر قيمت آن
تو آن بزرگ عطائي كه در نظم مرا
نديده قيمتش ارسال كردي از احسان
و گر وظيفه هر ساله ساختي آن را
هزار سال بود ملك عمرت آبادان
منم كهن بلدي در كمال ويراني
تو گنج عالم ويران يگانه ايران
حصار اين بلد كهنه كن به آب و گلي
كه سيل حادثه هرگز نسازدش ويران
غلام بي به دلت محتشم كه از افلاس
كنون تخلص او مفلسي است در ديوان
چو درد فاقه‌اش اكثر دواپذير شده
علاج مابقي از حكمت تو هست آسان
هميشه تاز پي اعتماد اهل وداد
كنند بيعت و پيمان مشدد از ايمان
اميدوار چنانم كه دولت ابدي
ز بيعتت نكشد دست و نگسلد پيمان


قصيده شماره ۶۵ - في مدح دستورالاعظم ابوالميد ميرزا جابري طاب ثراه

۲۹ بازديد


باد مسعود و همايون خلعت شاه جهان
بر وزير جم سرير كامكار كامران
آصف اعظم مهين دستور خاقان عجم
مركز عالم گزين معيار پرگار جهان
ميرزا سلمان سليمان زمان فخر زمين
پايهٔ دين و دول سرمايهٔ امن و امان
آن كه از جوهرشناسي روز بازار ازل
فخر كرد از جوهر ذاتش زمين بر آسمان
وانكه گنجور كزو آفرينش برنيافت
گوهري مانند او در مخزن آخر زمان
هست رايش پادشاهي كز ازل دارد لقب
مه‌لوا فرمانروا كشورگشا گيتي‌ستان
برخي از اوصاف او در آصف بن برخياست
زان كه از كرسي نشين فرقت تا كرسي نشان
بر سر طور ظفر او راند موسي وار رخش
در تن دهر سقيم او كرد عيسي‌وار جان
بود دهر پير را طبع زليخا كاين چنين
شاهد يوسف جمال عهد او كردش جوان
آن چه گردان توانا در جهانگيري كنند
در بنانش مي‌تواند كرد كلك ناتوان
خلق بهر داوري بر آستانش صف زنند
آفتاب خاوري چون سر زند از خاوران
آستينش جبههٔ فرسايندهٔ مير و وزير
آستانش سجدهٔ فرمايندهٔ سلطان و خان
دهر معلول از علاجش خستهٔ عيسي طبيب
خلق عالم در پناهش گله موسي شبان
مي‌تواند كرد تدبيرش به يكديگر به دل
ثقل و خفت در مزاج آهن و طبع دخان
مانده پرگاري ز حفظش كز براي پاس مال
دزد چون پرگار مي‌گردد به گرد كاروان
از نهيب نهي او در نيمه ره باز ايستد
تير پراني كه بيرون رفته باشد از كمان
گوي را از جا بجنباند به نيروي قضا
گر كند احساس منع از صولت او صولجان
انتقامش چون كند دست ضعيفان راقوي
پشه در دم بركند گوش از پيل دمان
مژدهٔ عونش چو سازد زير دستان را دلير
از تلاش روبه افتد در زيان شير ژيان
عون او خلق جهان از از بد عالم پناه
عهد او عهد و امان را تا دم محشر ضمان
گر بدندي در زمان او به جاي جود و عدل
شهره گشتي بخل و ظلم از حاتم و نوشيروان
بحر بازي بازي از در و گوهر گردد تهي
چون كند وقت گوهر بخشي قلم را امتحان
هاي و هوي و لشگر و خيل و سپه در كار نيست
عالمي را كان جهان سالار باشد پاسبان
از پي گنجايش برخاست ديوار حجاب
از ميان چار ديوار مكان و لامكان
بي‌طلب حاضر شود چون خوردنيهاي بهشت
بر سر خوان نوالش هرچه آيد در گمان
عرشيان آيند اگر بهر تواضع بر زمين
خسروان را آستين بوسند و او را آستان
در زمين ذات و خير دولتش روزي كه كرد
نصرت استيلا پي رد جلاي ناگهان
دهر هم دولت يمينش گفت و هم نصرت يسار
چرخ هم شوكت قرينش خواند و هم صاحبقران
خلعتي كايزد به قد كبرياي او بريد
در زمان شاه عالي همت حاتم زمان
گر بريزند از در جوئي به هامون آب بحر
ور به بيزند از گوهر خواهي به دقت خاك كان
ور ملك از كارگاه قدرت آرد تار و پود
ور فلك از نقش بند غيب گيرد نقشدان
نقش تشريفي چنان صورت نمي‌بندد مگر
در ميان دستي برآرد نقش پرداز جهان
وه چه تشريف آسماني در زمين انجم نما
سهو كردم آفتابي بر زمين اختر فشان
بر سر تشريح تاجي فرق گوهرهاي فرد
با كمر در جوهراندوزيش دعوي در ميان
در خور آن تاج تابان جقه‌اي كز همسري
مي‌زند پر بر پر خورشيد در يك آشيان
از شعاع چارقب روز و شب اندر شش جهت
مشعل خورشيد مخفي و سواد شب نهان
از علامت‌هاي تشريف شريف آصفي
همرهش زرين دواتي سربه سر گوهرنشان
از پي تشريف اسبي در سبك خيزي چو باد
زير زين آسمان سنگ از گوهرهاي گران
مركبي كاندم كه آرميده راند راكبش
شام باشد دهري خفتن در آذربايجان
توسني كز روز باد پويه‌اش گوي زمين
در شتاب افتد چو كشتي كش دواند بادبان
از در مغرب برانگيزد سم سختش غبار
گر به مشرق نرم يابد در كف فارس عنان
بردن نامش گر ابكم بگذراند در ضمير
تا ابد در خويش يابد نشاه طي لسان
رنگ خنگ آسمان دارد ز سر تا پا كه هست
آفتابش ماه پيشاني هلالش داغ ران
بهر اين تشريف از پر كله تا نعل رخش
تهنيت فرض است بر خلق زمين و آسمان
حاصل از وي چون گران شد مسند از هر باب كرد
عقل تاريخي تجسس هم گران و هم روان
اعتمادالدولتش بد چون درين دولت لقب
آن لقب را دوخسان آورد طبع نكته‌دان
گر چو يك سال آمد افزون بود عين مصلحت
تا به اين علت مصون ماند ز چشم حاسدان
قصه كوته چون قدم درواي فكرت نهاد
عقل دور انديشه در انديشهٔ اصلاح آن
طبع دقت پيشه بر انديشه سبقت كرد و گفت
اعتمادالدوله افسر بخش بادا در جهان
آصفا عالم مدارا بختيارا داورا
اي به زور بخت كامل قدرت و بالغ توان
عرضه‌اي دارم چه قول مردم بالغ سخن
هم طويل اندر مضامين هم قصير اندر بيان
طوطي شيرين زبان شكرستان عراق
كز جفاي قرض خواهان بود زهرش در دهان
با وجود اين همه بي‌دست و پائيها كه داشت
گشته بود از تنگدستي عازم هندوستان
وان چه بيش از جمله‌اش آواره مي‌كرد از وطن
قرض پر شلتاق ديوان بود آن بار گران
تا كه از امداد صاحب مژده بخشش رسيد
بخشش مقرون به تشريف شه صاحبقران
من به اين پاداش بر چيزي كه حالا قادرم
هست ارسال ثناها كاروان در كاروان
بي‌تكلف صاحبا كردي ز وامي فارغم
كز هراسش بود بي‌آرام در تن مرغ جان
وز طلب گشتند بر اميد ديگر لطف‌ها
قرض خواهان ديگر هم اندكي كوته‌زبان
اي تمام احسان اگر در عهد شاهي اين چنين
كز زر و گوهر خزاين را تهي كرد آن چنان
بنده را يكبارگي از قرض خواهان واخري
سود پندارم درين سودا بود بيش از زيان
محتشم اي در فن خود از توقع بركنار
آمدي آخر درين فن نيك بيرون از ميان
بحر خواهش را كراني نيست پيدا لب ببند
پس زبان بگشاي در عرض دعاي بيكران
تا درين كاخ عظيم‌الركن خوش بنيان دهند
از بناي بي‌زوال دولت و ملت نشان
پايهٔ بنيان اين ملت تو باشي پايدار
اعظم اركان اين دولت تو باشي جاودان