من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۷ - تركيب بند در مدح امام ثامن ضامن علي بن موسي‌الرضا عليه التحية والثناء

۳۲ بازديد


مي‌كشد شوقم عنان باد اين كشش در ازدياد
تا شود تنگ عزيمت تنگ بر خنگ مراد
گر چو من افتاده‌اي زان جذبه آگاهم كه او
هودج خاك گران جنبش نهد بر دوش باد
اي عماري كش به زور ميل او بازم گذار
كاين عماري ساربان بر ناقه نتواند نهاد
با توجه يار شو اي بخت و در راهم فكن
كاين گره از كار من يك دست نتواند گشاد
ني تحرك ممكن است و ني سكون زا من كه هست
ضعفم اندر ازدياد و شوقم اندر اشتداد
چند چون بي‌تمشيت بي‌اعتماد است اي فلك
از تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد
در چه وادي در سبيل رشحه بخش سلسبيل
دافع سوز جحيم و شافع روز معاد

شاه تخت ارتضا يعني سمي مرتضي
سبط جعفر اشرف ذريه موسي‌الرضا

آفتاب بي‌زوال آسمان داد و دين
نور بخش هفتمين اختر امام هشتمين
آن كه سايند از براي رخصت طوف درش
سروران بر خاك پاي حاجيان اوجبين
آن كه بوسند از شرف تا دامن آخر زمان
پادشاهان آستان روبان او را آستين
وقت تحرير گناه دوستان او عجب
گر بجنبد خامه در دست كرام‌الكاتبين
بهر دفع ساحران چون قم به اذن‌الله گفت
شير نقش پرده از جاجست چون شير عرين
تا به كار آيد به كار زائران در راه او
هست دائم پشت خنك آسمان در زير زين
رشك آن گنج دفين كش خاك شهد مدفن است
از زمين تا آسمان است آسمان را بر زمين

اي معظم كعبه‌ات را عرش اعظم آستان
بر جناب اعظمت ناموس اكبر پاسبان

آن كه كار عاصيان از سعي خدام تو ساخت
مغفرت را كامران از رحمت عام تو ساخت
طول ايام شفاعت كم نبود اما خدا
بيشتر كار گنه‌كاران در ايام تو ساخت
چون برم در سلك مخلوقات نامت را كه حق
برترين نام‌هاي خويش را نام تو ساخت
كرد چون بخت بلند اقدام در تعظيم عرش
افسرش را حيله بند از خاك اقدام تو ساخت
آفتاب از غرفهٔ‌خاور چو بيرون كرد سر
روي خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت
آن كه خوان عام روزي مي‌كشد از لطف خاص
انس و جان را ريزه‌خوار خوان انعام تو ساخت
مغفرت طرح بناي عفو افكند از ازل
لطف غفارش تمام اما به تمام تو ساخت

در تسلي كاري ذات شفاعت خواه تو
مغفرت را بسته حق در كار بر درگاه تو

اي نسيم رحمتت برقع كش از روي بهشت
عاصيان از جذبهٔ لطفت روان سوي بهشت
بوي مهرت هر كه را نايد ز ذرات وجود
از نسيم مغفرت هم نشنود بوي بهشت
جاي آن كافر كه در ميزان نهندش حب تو
دوزخي باشد كه باشد هم ترازوي بهشت
گر نباشد در كفت جام سقيهم ربهم
هيچ كس لب تر نسازد بر لب جوي بهشت
رحمتت گر دل به جانبداري دوزخ نهد
در دل افروزي زند پهلو به پهلوي بهشت
پيش از اين مدح اي شه همت بلندان جهان
بود پايم كوته از طوف سر كوي بهشت
حاليم پيوسته سوي خود اشارت مي‌كنند
حوريان دلكش پيوسته ابروي بهشت

بخت كو تا آيم و در آستانت جا كنم
رو به جنت پشت بر دنيا و ما فيها كنم

اي گدايان تو شاهان سرير سروري
بي‌نياز بر درت ناز اين به شغل چاكري
وي به جاروب زرافشان روضه‌ات را خاكروب
خسرو زرين درفش نور بخش خاوري
سكهٔ حكمت نمايان‌تر زدند از سكه‌ها
داورت چون داد در ملك ولايت داوري
در ره دين علم منصور گشت آخر كه يافت
منصب حكم نبوت بر امامت برتري
وين امامت ورنه زين بستست بر رخش كه عقل
همعنان مي‌بيندش با رتبهٔ پيغمبري
گر كمال احمدي لالم نكردي گفتمي
اكمل از پيغمبرانت در ره دين پروري
اي به بويت كرده در غربت طواف تربتت
جملهٔ اصناف ملك با مردم حور و پري

چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوي من
حسبته لله دست رد منه بر روي من

اي درست از صدق بيعت با تو پيمان همه
سكه‌دار از نقش نامت نقد ايمان همه
حال بيماران عصيان است زار اما ز تو
يك شفاعت مي‌تواند كرد درمان همه
رشحه‌اي گر ريزي اي ابر عطا بر بندگان
نخل آزادي برآرد سر ز بستان همه
مي‌گريزد آفت از انس و ملك زآن رو كه هست
در زمين و اسمان حفظت نگهبان همه
سنگ رحمت در ترازوي شفاعت چون نهي
آيد از كاهي سبك‌تر كوه عصيان همه
كارم آن گه راست كن شاها كه از بار گناه
پشت طاقت خم كند شاهين ميزان همه
بر قد آن مرقد پرنور جان خواهم فشاند
اي فداي مرقدت جان من و جان همه

هركه جان خويش در راه تو مي‌سازد نثار
تا ابد باقي مهر توست با جانش چه كار

در گناه هر كه عفوت خويش را باني كند
ايمنش در ظل خويش از قهر رباني كند
خواهد ار اجر عبوري بردرت مور ذليل
ايزدش شاهنشه ملك سليماني كند
صد جهانبانش به درباني رود هر پادشه
كز پي دربانيت ترك جهانباني كند
گر كند عالم ضميرت را به جاي آفتاب
شام ظلمانيش كار صبح نوراني كند
نيست چون كنه تو را جز علم سبحاني محيط
دخل در ادراك آن كي فهم انساني كند
دانشت را گر گماري در مسائل بر عقول
عقل اول اعتراف اول به ناداني كند
عقل خائف زين نكرد آن رخش كز بيم مني
كاندر اوصاف تو زين برتر سخن‌راني كند

وهم بر دل رفت و بر يك ناقه بستد از خود سري
محمل شان تو را با هودج پيغمبري

اي تفوق جسته بر هفت آسمان جاي شما
عرش اين نه زينه منظر فرش ماواي شما
چرخ اطلس نيز شد مانند كرسي پرنجوم
از نشان نعل رخش عرش فرساي شما
چيست ماروبين خم گردون دوال كهكشان
گرنه دوران مي‌زند كوس تولاي شما
نور گردون شد يكي صد بس كه بر افلاك برد
پردهٔ چشم فلك خاك كف پاي شما
با وجود بي‌قصوري چون زر بي‌سكه است
خط فرمان قضا موقوف طغراي شما
مي‌تواند ساخت هم سنگ ثواب خافقين
جرم امروز مرا در خواه فرداي شما
صبح محشر هم نباشد در خمار آلوده‌اي
گر بود شام اجل مست تمناي شما

هركه در خاك لحد خوابد ازين مي‌نشه ناك
ايزدش مست مي غفران برانگيزد ز خاك

اي محيط نه فلك يك قطره پرگار تو را
با قياس ما چكار انديشه كار تو را
كرده بازوي قدر در كفهٔ ميزان خويش
مايهٔ زور آزمائي بار مقدار تو را
هر نفس با صد جهان جان بر تو نتواند شمرد
قدرت از امكان فزون بايد خريدار تو را
چون تصور كرده بازار خدا را كج روي
كز ضلالت داشت با خود راست آزار تو را
سوز جاويد هزاران دوزخ اندر يك نفس
بس نباشد در جزاخصم جفا كار تو را
تاك را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنب
كرده تلخ از زهر عناب شكر بار تو را
بيخ تاك از خاك كندي قهر رباني اگر
اندكي مانع نديدي حلم بسيار تو را

تابه تلبيس عنب بادامت اندر خواب شد
خواب در چشم محبان تا ابد ناياب شد

اي وجودت در جهان افرينش بي‌مثال
آفرين گوينده برذات جليل ذوالجلال
خالق است ايزد تو مخلوقي ولي از فوق و تحت
چون شريك اوست شبهت ممتنع مثلث محال
بهر استدعاي خدمت قدسيان استاده‌اند
صف صف اندر بارگاهت ليك رد صف نعال
با وجود انبيا الا صف آراي رسل
با وجود اوليا الا سرو سرخيل آل
در سراغ مثل و شبهت بار تفتيش عبث
عقل جازم شد كه بردارد ز دوش احتمال
جان فداي مشهد پاكت كه پنداري به آن
كرده است آب و هوا از روضهٔ خلد انتقال
هم فضايش يا ربا نزهت ز فرط خرمي
هم هوايش دال بر صحت ز عين اعتدال

عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفيه آن به كه من
از مكان بندم زبان و از مكين گويم سخن

گرچه گردون را به بالا خرگه والا زدند
خرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند
جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه
در جوار بارگاه تخت او ادني زدند
در امامت هشتمين نوبت كه مخصوص تو بود
عرشيان بر بام اين نه گنبد مينا زدند
خاتمي كايزد بر آن نام ولي خود نگاشت
نام نامي تو صورت بست از آن هر جا زدند
گرچه در ملك امامت سكه يكسان شد رقم
بر سر نام تو الا بهر استثنا زدند
اي كه بر نقد طوافت سكهٔ هفتاد حج
از حديث نقد رخشان سكهٔ بطحا زدند
دين پناها گرچه يك نوبت به نام بنده نيز
از طوافت نوبت اين دولت عظمي زدند

چشم آن دارم كه دولت باز رو در من كند
بار ديگر چشم اميد مرا روشن كند

اي به شغل جرم بخشي گرم ديوان شما
مغفرت را گوش بخشايش به فرمان شما
عاصيان را در تنت از مژدهٔ جاني نو كه هست
دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما
طبع كاه و كهربا دارند در قانون عقل
دست اميد گنه‌كاران و دامان شما
پادشاها آن كه فرمايندهٔ اين نظم شد
يعني آصف مسند جم جاه سلمان شما
از سپهر طبع خويش و صد سخندان دگر
از ثنا ايات نازل گشت در شان شما
آن چه خود كرده است در انشاي اين نظم بلند
كس نخواهد كرد از مدحت سرايان شما
من كه تلقين‌هاي غيبم همچو طوطي كرده است
در پس آيينهٔ معني ثنا خوان شما

گوش برغيبم كه در تحسين نوائي بشنوم
از غريو كوس رحمت هم صدائي بشنوم

بس كه در مدحت بلندست اهل معني را اساس
سوده بر جيب ثنايت دامن حمد و سپاس
جز يد قدرت ترازو دار نبود گر به فرض
بار عظمت سر فرود آرد به ميزان قياس
از صفات كبريائي آن چه دور از ذات توست
نيست جز معبودي اندر ديده وقت شناس
يا شفيع‌المذنبين تا بوده‌ام كم بوده است
در من از شعل گنه بيكار يك حس از حواس
حاليا بردوش دارم بار يك عالم گنه
در دو عالم بيش دارم از گناه خود هراس
محتشم را شرم مي‌آيد كه آرد بر زبان
آن چه من از لطف مخصوص تو دارم التماس
التماس اينست كز من عفو اگر دامن كشد
وز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس

عذرگويان از دلش بيرون بر اكراه من
خار دامن گير عصيان بر كني از راه من

صد دعا و صد درود خوش ورود خوش ادا
كردش رحمت فرو از بارگاه كبريا
هر يكي از عرش آمين گو رئوس قدسيان
هر يكي در عرش تحسين خوان نفوس انبيا
خاصه سلطان الرسل با اولياي خاص خويش
سيما شاه اسد سيما علي‌المرتضي
بعد از آن از اهل بيت آن شه ايوان دين
زهرهٔ زهرا لقب بنت‌النبي خيرالنسا
پس حسن پرورده كلفت قتيل زهر قهر
پس حسين آزرده گر بت شهيد كربلا
باز با سجاد و باقر صادق و كاظم كه هست
مقتدايان را ز چار اركان بر اين چار اقتدا
پس نقي و عسكري بين آن مهي كز شش جهت
مي‌كنند از نورشان خلق جهان كسب ضيا

قصه كوته آن درود و آن دعا بادا تمام
بر تو با تسليم مستثناي مهدي والسلام


شماره ۶ - در منقبت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع)

۳۲ بازديد


السلام اي عالم اسرار رب‌العالمين
وارث علم پيمبر فارس ميدان دين
السلام اي بارگاهت خلق‌را دارالسلام
آستان رويت بطرف آستين روح‌الامين
السلام اي پيكر زاير نوازت زير خاك
از پي جنت خريدن خلق را گنج زمين
السلام اي آهن ديوار تيغت آمده
قبلهٔ اسلام را از چارحد حصن حصين
السلام اي نايب پيغمبر آخر زمان
مقتداي اولين و پيشواي آخرين
شاه خيبر گير اژدر در امام بحر و بر
ناصر حق غالب مطلق اميرالمؤمنين
ملك دين را پادشاه از نصب سلطان رسل
مصطفي را جانشين از نص قرآن مبين
بازوي عونت رسول‌الله را ركن ظفر
رشتهٔ مهرت رجال‌الله را حبل‌المتقين
هر كه در باب تو خواند فضلي از فصل كلام
در مكان مصطفي داند بلا فصلت مكين
بوترابت تا لقب گرديده دارد آسمان
چون يتيمان گرد غم بر چهره از رشك زمين
چون سگ كويت نهد پا بر زمين در راه او
گستراند پرده‌هاي چشم خود آهوي چين
مايهٔ تخمير آدم گشت نور پاك تو
ورنه كي مي‌بست صورت امتزاج ماء و طين
آن كه خاتم را يدالله كرد در انگشت تو
ساخت نص فوق ايديهم تو را نقش نگين
چون يدالهي كه ابن عم رسول‌الله بود
ايزدت جا داده بالا دست هر بالانشين

آن يدالله را كه ابن عم رسول‌الله بود
گر كسي همتاش باشد هم رسول‌الله بود

اي به جز خيرالبشر نگرفته پيشي بر تو كس
پيشكاران بساط قرب را افكنده پس
فتنه را لشگر شكن سرفتنه را تارك شكافت
ظلم را بنياد كن مظلوم را فرياد رس
چرخ را بر آستانت پاسباني التماس
عرش را در بارگاهت پاسباني ملتمس
گر كند كهتر نوازي شاهباز لطف تو
بال عنقا را ز عزت سايبان سازد مگس
ور كند از مهتران عزت ستاني قهر تو
سدره در چشم الوالابصار خوار آيد چو خس
همتت لعل و زمرد در كنار سائلان
آن چنان ريزد كه پيش سائلان مشت عدس
خادمان صد گنج مي‌بخشند اگر از مخزنت
خازنان ز انديشه جودت نمي‌گويند بس
آسمان از كهكشان وهاله بهر كلب تو
پيشكش آورده زرين طوق با سيمين مرس
روز كين از پردلي گردان نصرت جوي شد
مرغ روح از شوق جانبازي نگنجد در قفس
بار هستي بر شتر بندد عماري‌دار تو
دل تپد در كالبد روئين‌تنان را چون جرس
از هجوم فتنه برخيزد غبار انقلاب
راه بر گشتن ز پيشت گم كند پيك نفس
از سپاه خود مظفروار فردآئي برون
وز ملايك لشگر فتح و ظفر از پيش و پس
حمله‌آور چون شوي بر لشگر اعدا شود
حاملان عرش را نظارهٔ حربت هوس
بر سر گردنكشان چون دست و تيغ آري فرو
وز زبردستي رسد ضربت ز فارس برفرس

لافتي الا علي گويند اهل روزگار
ساكنان آسمان لاسيف الاذوالفقار

اي كه پيغمبر مقام از عرش برتر يافته
ز آستانت آسمان معراج ديگر يافته
هم به لطفت از مقام قاب و قوسين از خدا
مصطفي اسرار سبحان‌الذي دريافته
هم به بويت از گلستان ماوحي هر نفس
شاه با اوحي مشام جان معطر يافته
چرخ كز عين سرافرازي ركاب كرده چشم
چشم خود را چشمهٔ خورشيد انور يافته
مه كه بر رخ ديده از نعل سم رخشت نشان
تا ابد اقبال خود را سكه بر زر يافته
نعل شبرنگت كه خورشيد سپهر دولت است
چرخ از آن روي زمين را غرق زيور يافته
نزد شهر علم از نزديك علام‌الغيوب
چون رسيده جبرئيل از ره تو را دريافته
نخل پيوندت كه مثمر گشته ز باغ نبي
بهر نسبت گوهر شبير و شبر يافته
حامل افلاك رحم‌آورده بر گاور زمين
بر سر دشمن تو را چون حمله‌آور يافته
طاير قدرت گه پرواز گوي چرخ را
گوي چوگان خورده‌اي از باد شهپر يافته
آن كه زير پاي موري رفته در راهت نمرد
دايه از جاه سليماني فزونتر يافته
آن كه بي‌مزد از برايت بوده يك ساعت به كار
كشور اجرا عظيما را مسخر يافته
كاسهٔ چوبين گدائي هر كه پيشت داشته
از كف درياي خاصت كشتي زر يافته
وه چه قدر است نور درگهت را پايه‌وار
دست قدرت با گل آدم مخمر يافته

نور معبودي و آب و گل ظهورت را سبب
ز آسمان مي‌آمدي مي‌بود اگر آدم عرب

اي وجود اقدست روح روان مصطفي
مصطفي معبود را جانان تو جان مصطفي
گر نبوت هم نصيبت داد ايزد چون گذشت
بعد بلغ انت مني از زبان مصطفي
بر سپهر دولت آن نجمي كه روشن گشته است
صد چراغ از پرتوت در دودمان مصطفي
در رياض عصمت آن نخلي كه از پيوند توست
ميوه‌هاي جنت اندر بوستان مصطفي
شمسهٔ دين را درون حجره چون دارد مقام
از نجوم سعد پر گشت آسمان مصطفي
اي تو شهر علم را در آن كه در عالم نكرد
سجده در پايت نبوسيد آستان مصطفي
سايهٔ تيغت كه پهلو مي‌زند در ساق عرش
ز افتاب فتنه آمد سايبان مصطفي
داد از فرعون دعواي الوهيت نشان
جز تو هر كس شد مكين اندر مكان مصطفي
گر نباشد حرمت شان نبوت در ميان
فرق نتوان كرد شانت را ز شان مصطفي
من كه باشم تا كه گويم اين زمان در مدح تو
آن چنانم من كه حسان در زمان مصطفي
اين گمان دارم ولي كز دولت مداحيت
هست نام علي در خاندان مصطفي
با چنين حالي كه من دارم عجب نبود اگر
شامل حالم شود لطف تو و ان مصطفي
گوشهٔ چشمي فكن سويم به بينائي كه داد
نرگست را تازگي ز آب دهان مصطفي
جانم از اقليم آسايش غريب آواره‌ايست
رحم به جان غريبم كن به جان مصطفي

تا دم آخر به سوي توست شاها روي من
واي جان من اگر آن دم نه بيني روي من

اي سلام حق ثنايت يا اميرالمؤمنين
وي ثنا خوان مصطفايت يا اميرالمؤمنين
در ركوع انگشتري دادي به سايل گشته است
مهر منشور سخايت يا اميرالمؤمنين
صد سخي زد سكه زر بخشي اما كس نزد
كوس سر بخشي ورايت يا اميرالمؤمنين
گشته تسبيح ملك آهسته هر گه در نماز
بوده رازي با خدايت يا اميرالمؤمنين
دامن گردون شود پرزراگر تابد ازو
گوشهٔ ظل عطايت يا اميرالمؤمنين
راست چون صبح دم روشن شود راه صواب
رايت افرازد چو رايت يا اميرالمؤمنين
روز رزم افكند در سرپنجهٔ خورشيد راي
پنجهٔ ماه لوايت يا اميرالمؤمنين
صد ره را از پايهٔ خود انتهاي اوج داد
رفعت بي‌منتهايت يا اميرالمؤمنين
گه به چشم وهم مي‌پوشد لباش اشتباه
عرش تا فرش سرايت يا اميرالمؤمنين
گه به حكم ظن ستون عرش را دارد بپا
بارگاه كبريات يا اميرالمؤمنين
چون به امرت برنگردد مهر از مغرب كه هست
گردش گردون برايت يا اميرالمؤمنين
يافت از دست و لايت فتح بر فتح ديگر
دست در حبل ولايت يا اميرالمؤمنين
جان در آن حالت كه از تن مي‌برد پيوند هست
آرزومند لقايت يا اميرالمؤمنين
گر مكان برتخت او ادني كني جايت دهند
انس و جان كانجاست جايت يا اميرالمؤمنين

حق‌شناسان گر به دست آرند معيار تو را
حد فوق ما سوي دانند مقدار تو را

اي كه ديوان قضا قائم به ديوان شماست
تابع حكم خدا محكوم فرمان شماست
گر يد بيضا چه مه شد طالع از جيب كليم
پنجهٔ خورشيد را مطلع گريبان شماست
آن ستون كز پشتي اوقايمندار كان عرش
در حريم كبريا ركني ز اركان شماست
اين ندامت گوي زنگاري كه دارد متصل
گردش از چو كان قدرت گوي ميدان شماست
خوان وزيرا كه قسمت بر دو عالم كرده‌اند
مايهٔ آن مانده يك ريزه از خوان شماست
اژدهايي كز عدو گنج بقا دارد نهان
چون عصا در دست موسي چوب ردبان شماست
بندهٔ پيرست كيوان كز كمال محرمي
از پي پاس حرم بر بام ايوان شماست
عقل اول كز طفيلش مي‌رسد لوح و قلم
پيش دانا واپسين طفل دبستان شماست
هركه را كاريست بر ديوان خيرالحاكمين
نيك چون روي رجوع او به ديوان شماست
من مريض درد عصيانم كه درمانم توئي
دردمند اين چنين محتاج درمان شماست
صد شكايت دارم از گردون اما يكي
بر زبانم نيست چون چشمم به احسان شماست
گر درين دور فلك شهري گداي محتشم
محتشم را حشمت اين بس كز گدايان شماست

دين من شاها به ذات توست ايمان داشتن
وين به دوران چنين كفر است پنهان داشتن

اي تو را جاي دگر در عالم معني مقام
درگهت را قبله‌ايم و روضه‌ات را كعبهٔ نام
پيكرت گنج نجف نورت در گردون شرف
مرغ روحت از شرف عنقاي قاف احترام
ما برين در زايران كعبهٔ اصليم و هست
حج اكبر زان ما آنست و بس اصل كلام
گر يكي مانع نباشد گويم اين بيت‌الحرم
نيست در حرمت سر موئي كم از بيت‌الحرام
گر به قدر اجر بخشي دوستان را منزلت
باشد از تمكين سراسر عرصهٔ دارالسلام
ور ز اعدا منتقم باشي به مقداري كه بود
ننهد از كف تا ابد جبار تيغ انتقام
اهل عصيان گر تو را روز جزا حامي كنند
قهر سبحاني كند تيغ جزا را در نيام
گر گشائي از شفاعت بر گنه‌كاران دري
بندد از رحمت خدا درهاي دوزخ را تمام
خلق را گر يكسر ايمن خواهي از پيغام موت
واي بر پيك اجل گر كام بگشايد زكام
در جزاي خصم اگر سرعت كني نبود بعيد
گر شود پيش از محل واقع قيامت را قيام
دين پناها پادشاها ملك دين را بيش ازين
مي‌تواني داد در تاييد حق نظم نظام
بس كه صياد زمان دام بلا گسترده است
يك زمان با اهل دل مرغ فراغت نيست رام
راست گويم هست از دست مخالف در عراق
بر بزرگان حسيني مذهب آسايش حرام
اهل كفر از آتش بغض عداوت پخته‌اند
از براي خفت اسلام صد سوداي خام

داوري پيش تو مي‌آرند زيشان اهل دين
ياوري كن مؤمنان رايا اميرالمؤمنين


شماره ۱

۳۴ بازديد


اي مهر سپهر پادشاهي
در ظل تو ماه تا به ماهي
اي شاه سرير عدل و انصاف
ملك تو جهان ز قاف تا قاف
اي اهل ورع وظيفه خوارت
غم خواري اتقيا شعارت
اي در حق منقبت سرايان
احسان تو را نه حد نه پايان
از بس كه چو جد خود كريمي
مظلوم نواز و دل رحيمي
هركس كه ز مدح گوهري سفت
گو هرچه كه نظم ساده‌اي گفت
كردش ز طمع قصيده‌اي نام
بهر صله‌اي كه كرده‌اي عام
تو خسرو ساتر خطاپوش
حيدر دل با ذل عطاكوش
بر نيك و بدش نگه نكردي
بي‌جايزه‌اش به ره نكردي
گفتي كه نثار مدح مولي
بي‌رود قبول باشد اولي
ابواب عطا بره گشادي
وز بيش و كم آن چه خواست دادي
آن را كه رفيق بود دولت
داد زر و سيم و اسب خلعت
وان هم كه نداشت بخت مسعود
از جود رسانديش به مقصود
صد طايفهٔ هفت بند گفتند
وان در به هزار نوع سفتند
افسوس كه آن كه خوب‌تر گفت
وز جمله دري لطيف‌تر سفت
از قوت بازوي بلاغت
دست همه تافت در فصاحت
بختش نشد آن قدر مددكار
كز روي كرم شه جهاندار
يك بيت ز نظم او كند گوش
تا از دگران كند فراموش
داند كه كمينهٔ چاكر او
چاكر نه كه سگ در او
گر خاطرش آرميده باشد
يك لطف ز شاه ديده باشد
آرد ز محيط فكر بيرون
هر لحظه هزار در مكنون
دارم سخني دگر كه ناچار
فرض است به شه نمودن اظهار
اي نير اوج نيك رائي
هرچند بد است خود ستائي
اما چو كسي دگر ندارم
كاين كار به سعي او گذارم
خود قصهٔ خويش مي‌كشم پيش
خوش مي‌سازم به آن دل ريش
كاظهار ورع ز خود ستائيست
تعريف هدايت خدائيست
آخر نه ز لطف حق تعالي است
وز دولت التفات مولاست
كز اول عمر تا به آخر
صاحب طبعي لطيف خاطر
برعكس سخنوران ايام
بيرون ننهد ز شرع يك گام
وز بهر بقاي دولت شاه
باشد شب و روز و گاه و بي‌گاه
مشغول تلاوت و عبادت
از اهل وظيفه هم زيادت
وانگاه كه رخش نظم راند
ميدان ز سخنوران ستاند
توحيد ادا كند بدين سان
كاول رسد آفرين زيزدان
آرد چو به نعت و منقبت روي
از زمره خادمان برد گوي
آيد چو به مدح شاه جم جاه
گويد لب غيب بارك‌الله
با اين همه خوار و زار باشد
بي‌مايه و قرض‌دار باشد
خالي نبود ز وام هرگز
يك دم نزند به كام هرگز
اقران وي از حصول آمال
بر بستر عيش خفته خوشحال
او زار نشسته دست بر سر
خواهنده ستاده در برابر
نه پاي كه رخش عزم راند
خود را به سجود شه رساند
نه كس كه رضاي حق بجويد
درد دل او به شاه گويد
يا آنكه رساند از كلامش
در نظم بلاغت انتظامش
يك بار تقربا الي‌الله
ده بيت به سمع حضرت شاه
شاها ملكا ملك سپاها
جم فرمانا جهان پناها
افغان ز جفاي فقر افغان
كابم نگذاشتست در جان
فرياد ز دست قرض فرياد
كاو خاك مرا به باد برداد
نزديك به آن رسيده كارم
كاين جان به مقارضان سپارم
در تن رمقي هنوز تا هست
درياب و گرنه رفتم از دست
سوگند به خاكپاي نواب
كاين بي دل بينواي بي‌تاب
تا جان بلبش نيامد از فقر
خود را ز طمع نساخت بي‌وقر
تا باد نبرد خانمانش
جاري به طلب نشد زبانش
تا قرض نساختش مشوش
خواهش به مذاق او نشد خوش
اما ز كه از شه كرم كيش
غم‌خوار دل فقير و درويش
مرهم نه داغ دلفكاران
تسكين ده جان بي‌قراران
شاهي كه به دوستي مولي
كان از همه طاعتي است اولي
بر خلق دو عالم است غالب
در جايزه دادن مناقب
تا داد به او خدا خلافت
تا يافت سرير ازوشرافت
شد جانب مادحان روانه
دريا زر از خزانه
يارب به شه سرير لولاك
آن باعث خلقت نه افلاك
وان گه به دوازده شهنشاه
كز بعد همند حجت‌الله
كاين شاه كريم بينوا دست
كاسايش خلق مقصد اوست
اول برسان با حسن الحال
عمرش به صدو دوازده سال
وانگاه ز حضرت رسالت
بر سر نهش افسر شفاعت
وز دست عطيه بخش حيدر
سيراب كنش ز حوض كوثر


شماره ۹ - في مرثيه محمد قلي ميرزا غفرالله ذنوبه

۳۴ بازديد


باز آفتي به اهل جهان از جهان رسيد
كاثار كلفتش به زمين و زمان رسيد
باز آتشي فتاد به عالم كه دود آن
از شش جهت گذشت و به هفت آسمان رسيد
از دشت غصه خاست غباري كزين مكان
طوفان آن به منظرهٔ لامكان رسيد
ابري بهم رسيد و ز بارش بهم رساند
سيلي سبك عنان كه كران تا كران رسيد
بالا گرفت نوحه‌پر وحشتي كز آن
غوغا به سقف غرفهٔ بالائيان رسيد
هر ناله‌اي كه نوحه گر از دل به لب رساند
در بحر و بر بگوش انس و جان رسيد
در چار ركن و شش جهت و هفت بارگاه
كار عزا و شغل مصيبت به آن رسيد

كافاق روي روز كند همچو شب سياه
وز غم نه افتاب برآيد دگر نه ماه

افغان كه بهترين گل اين بوستان نماند
رخشان چراغ ديدهٔ خلق جهان نماند
شمعي كه رشگ داشت بر او شمع آفتاب
از تند باد مرگ درين دودمان نماند
نخلي كه در حديقهٔ جنت به دل نداشت
از دوستان بريد و درين بوستان نماند
گنجي كه بود پر گوهر از وي بسيط خاك
در زير خاك رفت و درين خاكدان نماند
روئي كه كارنامهٔ نقاش صنع بود
پردر نظاره گاه تماشائيان نماند
حسني كه حسن يوسف ازو بد نشانه‌اي
گم شد چنان كه تا ابد ازوي نشان نماند
جسمي كه بار پيرهن از ناز مي‌كشيد
بروي چه بارها كه ز خاك گران نماند

دردا كه آن رخ از كفن آخر نقاب كرد
خشت لحد مقابله با آفتاب كرد

افسوس كاختر فلك عزت و جلال
زود از افق رسيد به منزلگه زوال
ماهي كه مهر ديده به پا سوديش نه رخ
شخص اجل به صد ستمش كرد پايمال
سروي كه در حديقهٔ جان بود متصل
با خاك در مغاك لحد يافت اتصال
گل جامه مي‌درد كه چه نخلي ز ظلم كند
بي‌اعتدالي اجل باغ اعتدال
مه سينه مي‌كند كه چه پاينده اختري
از دستبرد حادثه افتاد در وبال
از بس كه در بسيط زمين بود بي‌عديل
وز بس كه در بساط زمان بود بي‌همال
بر پيش طاق چرخ نوشتند نام او
سلطان ملك حسن و شخ خطه جمال

افغان كه شد به مرثيه ذكر زبان و لب
القاب ميرزاي محمد قلي لقب

آن عيسوي نسب كه شه چرخ چارمين
مي‌شود بر نشان كف پاي او جبين
ماهي كه كلك صنع به تصوير روي او
در هم شكست رونق صورتگران چين
غالب شريك حسن كه مي‌كرد دم به دم
جان آفرين ز خلقت او بر خود آفرين
وقت خرام او كه ملك گفتيش دعا
ديدي فلك خرامش خورشيد بر زمين
واحسرتا كه گنج گران مايه‌اي چنان
با آن شكوه و كوكبه در خاك شد دفين
چون بگسلد كفن ز هم آيا چها كند
خاك لحد به آن تن و اندام نازنين
افسوس كز ستيزه گريهاي جور دور
افغان كز انتقام كشيهاي شخص كين

زندان تنگ خاك به يوسف حواله شد
كام نهنگ را تن يونس نواله شد

روز حيات او چو رسيد از اجل به شام
بر خلق شد ز فرقت وي زندگي حرام
در قصد او كه جان جهانش طفيل بود
تيغ اجل چگونه برون آيد از نيام
با شخص فتنه بس كه قضا بود متفق
در كار كينه بس كه قدر داشت اهتمام
خورشيد عمر بر لب بام اجل رسيد
آن آفتاب را و فكندش فلك ز بام
چون شيشه وجود وي آفاق زد به سنگ
صد پاره شد ز غصه دل خاره و رخام
با آن تن لطيف زمين آن زمان چه كرد
وان فعل را سپهر ستمگر چه كرد نام
ترسم زبان بسوزد اگر گويم آن چه گفت
در وقت دست و پا زدن آن سرو خوش خرام

اي نطق لال شو كه زبانت بريده باد
مرغ خيالت از قفس دل پريده باد

كس نام مرگ او به كدامين زبان برد
عقل اين متاع را به كدامين دكان برد
باشد ز سنگ خاره دل پر تهورش
هركس كزين خبر شود آگاه و جان برد
احرام بسته هر كه اسباب اين عزا
بردارد از زمين و به هفت آسمان برد
در قتل خود كند فلك غافل اهتمام
روزي اگر به اين عمل خود گمان برد
خون بارد از سحاب اگر در عزاي او
آب از محيط چشم مصيبت كشان برد
صياد مرگ را كه بدين سان گشاد چشم
كوره به شاهباز بلند آشيان برد
انصاف نيست ورنه چرا باغبان دهر
گلبن به نرخ خار و خس از بوستان برد

صد حيف كافتاب جهان از جهان برفت
رعنا سوار عرصهٔ حسن از ميان برفت

يارب تو دل نوازي آن دل نواز كن
درهاي مغفرت به رخش جمله باز كن
بر شاخسار سدره و طوبي هر آشيان
كاحسن بود نشيمن آن شاهباز كن
كوتاه شد چو رشتهٔ عمرش ز تاب مرگ
از طول لطف مدت عيشش دراز كن
تا بانگ طبل مرگ ز گوشش برون رود
قانون عفو بهر وي از رحم ساز كن
از فيض‌هاي اخرويش كامياب ساز
وز آرزوي دنيويش بي‌نياز كن
اينجا اگر به سروري افراختي سرش
آنجا به تاج خسرويش سرفراز كن
زين بيش محتشم لب دعوت بجنبش آر
واسباب قدر او طلب از كار ساز كن

يارب به عزت تو كه اين نخل نوجوان
از سدره بيشتر فكند سايه بر جنان


شماره ۸ - اين مرثيه را جهت افصح البغاء سيد حسين روضه خوان گفته

۳۵ بازديد


امسال نيست سوز محرم بسان پار
امسال ديده‌ها نه چو پارند اشگبار
امسال نيست زمزمه‌اي در جهان ولي
كو آن نواي زاري و آن ناله‌هاي زار
امسال اشگها همه در ديده‌هاست جمع
اما روان نمي‌كندش يك سخن گذار
سيد حسين روضه كجا شد كه سقف چرخ
سازد سيه ز آه محبان نوحه دار
سيد حسين روضه كجا شد كه پر كند
گوش فلك ز ناله دلهاي بي قرار
سيد حسين روضه كجا شد كه سر دهد
سيلابهاي اشك به اين نيلگون حصار
افسوس از آن كلام مثر كه مي‌فكند
هم لرزه در زمين و هم آشوب در جدار
صد حيف از آن عبارت دلكش كه مي‌كشيد
از قعر جان ماتميان آه پرشرار
اي مسجد از اسف تو بر اصحاب در ببيند
وي منبر از فراق تو آتش ز خود برآر
اي حاضران كسي كه درين سال غايبست
هست از شما بياري و ذكري اميدوار
اي دوستان كنيد به يك قطره مردمي
با چشم تر كنيد چو بر خاك او گذار
محراب را كه روي در او بود سال و مه
پشتش خميده ماند ز حرمان هلال‌وار
منبر كه پايه پايه‌اش از پايبوس وي
سرگرم بود پاي به گل ماند سوگوار
او رفت و داغ ماتميان نيم سوز ماند
وين داغ ماند بر جگر اهل روزگار
امسال كز بلاغت او ياد ميكنند
بر ياد پار خاك نشينان دل فكار
وز خاك او علم نور ميرود
سوي فلك چو شعلهٔ خورشيد در غبار
گوئي گذشته است به خاكش شه شهيد
با والد ممجد و جد بزرگوار
امسال كز جهان شده دلتنگ و برده است
هنگامه را به ملك وسيع آن گران وقار
دارد خرد گمان كه درايوان نشسته است
منب نشين ز غايت تعظيم كردگار
در خدمت رسول بر اطراف منبرش
ارواح انبياء همه با چشم اشگبار
بر فقره سخنش كرده آفرين
در نقل‌هاي نوحه او شاه ذوالفقار
خيرالنسا ز غرفهٔ جنت نهاده گوش
بر طرز روضه خواني اوزار و سوگوار
بر حسن ندبه‌اش حسن از چشم قطره‌ريز
كرده هزار در ثمين بر سمن نثار
شاه شهيد خود به عزاي خود آمده
وز نقل وي گريسته بر خويش زار زار
غلمان دريده جامه و حورا گشاده مو
اهل بهشت نوحه‌گري كرده اختيار
با آن كه در بهشت نمي‌باشد آتشي
رضوان ز غم نشسته بر آتش هزار بار
فرياد محتشم كه جهان كم نوا بماند
از نوحه حسين علي خاصه اين ديار
روزي كه ما رسيم باو وز عطاي حق
از زندگان خلد نيابيم در شمار
آن روز در قضاي عزاي شه شهيد
چندان كنيم نوحه كه افتد زبان ز كار
يارب به حق شاه حسين آن شه قتيل
كور است جبرئيل امين زار بر مزار
كاين شور بخش مجلس عاشور را به حشر
ساز از شفاعت نبي و آل كامكار
وز ما به روح او برسان آن قدر درود
كز وي رسانده اي به شهيدان نامدار


شماره ۳ - في مرثيه امام حسين عليه‌السلام

۳۳ بازديد


به نال اي دل كه ديگر ماتم آمد
بگري اي ديده ايام غم آمد
گل غم سرزد از باغ مصيبت
جهان را تازه شد داغ مصيبت
جهان گرديد از ماتم دگرگون
لباس تعزيت پوشيده گردون
ز باغ غصه كوه از پا فتاده
زمين را لرزه بر اعضا فتاده
فلك تيغ ملامت بر كشيده
ز ماه نو الف بر سر شيده
ازين غم آفتاب از قصر افلاك
فكنده خويش را چون سايه بر خاك
عروس مه گسسته موي خود را
خراشيده به ناخن روي خود را
خروش بحر از گردون گذشته
سرشك ابر از جيحون گذشته
تو نيز اي دل چو ابر نوبهاري
به بار از ديده هر اشگي كه داري
كه روز ماتم آل رسول است
عزاي گلبن باغ بتول است
عزاي سيد دنيا و دين است
عزاي سبط خيرالمرسلين است
عزاي شاه مظلومان حسين است
كه ذاتش عين نور و نور عين است
دمي كز دست چرخ فتنه پرداز
ز پا افتاد آن سرو سرافراز
غبار از عرصهٔ غبرا برآمد
غريو از گنبد خضرا برآمد
ملايك بي‌خود از گردون فتادند
ميان كشتگان در خون فتادند
مسلمانان خروش از جان برآريد
محبان از جگر افغان برآريد
درين ماتم بسوز و درد باشيد
به اشگ سرخ و رنگ زرد باشيد
بسان غنچه دلها چاك سازيد
چو نرگس ديده‌ها نمناك سازيد
ز خون ديده در جيحون نشينيد
چو شاخ ارغوان در خون نشينيد
به ماتم بيخ عيش از جان برآريد
به زاري تخم غم در دل بكاريد
كه در دل اين زمان تخم ملامت
برشادي دهد روز قيامت
خداوندا به حق آل حيدر
به حق عترت پاك پيامبر
كه سوي محتشم چشم عطا كن
شفيعش را شهيد كربلا كن


شماره ۲ - وله في‌المثنوي

۳۵ بازديد


بحمدالله كز الطاف الهي
مزين شد دگر اورنگ شاهي
زنو كوس بشارت كوفت گردون
در استقلال نواب همايون
منادي زن براي سجدهٔ عام
گران كرد از منادي گوش ايام
كه طالع گشت خورشيد جهان‌تاب
جهان بگشود چشم خفته از خواب
نشست از نو درين كاخ مخيم
به سالاري جهان سالار اعظم
زمين از آسمان شد تهنيت جو
زبان آسمان شد تهنيت‌گو
دم و پشت كمان فتنه شد نرم
مباركباد را بازار شد گرم
زبان هركه مي‌جنبيد در كام
به سامع نكته‌اي مي‌كرد اعلام
بيان هركه حرف آغاز مي‌كرد
دري ز ابواب دعوي باز مي‌كرد
قضا مي‌گفت من امداد كردم
كه عالم را ز نو آباد كردم
فلك مي‌گفت بود از پرتو من
كه ديگر شد چراغ دهر روشن
ملك مي‌گفت از تسبيح من بود
كه از كار جهان اين عقده بگشود
درين مدت شبي بگذشت بر كس
كزين گفت و شنو يك دم كند بس
مرا هم خورد حرفي چند بر گوش
كه مي‌برد استماع آن ز دل هوش
ز لفظ منهيان عالم غيب
ز گفت آگهان سر لاريب
يكي زان حرفهاي راست تعبير
قلم مي‌آورد در سلك تحرير
شبي روشن به نور مشعل بدر
ز فياض قدر با ليلة القدر
درو وحشت به دامن پا كشيده
ز راحت آب در جو آرميده
من بي دل كه از خوابم ملال است
دلم ماواي سلطان خيال است
ز ذوق صحت شاه جهاندار
نه چشمم خفته بود آن شب نه بيدار
درين انديشه بودم كايزد پاك
چه نيكو داشت پاس خطهٔ خاك
چه ملكي را ز نو دارالامان كرد
چه جاني در تن خلق جهان كرد
چه شمعي را به محض قدرت افروخت
كه خصم از پرتوش پروانه‌وش سوخت
چه شاهي را دگر كرسي نشين ساخت
كه عزمش باره بر چرخ برين تاخت
ز بس كاين ذوق مي‌برد از دلم هوش
زبان نكته سنجم بود خاموش
دل اما داستاني گوش مي‌كرد
كه از كيفيتم مدهوش مي‌كرد
زبان حال گوئي از سر سوز
ز آغاز شب اين افسانه تا روز
ز بلقيس جهان مي‌كرد تقرير
به جمشيد جوانبخت جهانگير
كه اي شاه سرير كامراني
سزاوار بقاي جاوداني
تو آن شمع جهانتابي كه يك يا چند
جمالت بوده بر مردم تتق بند
من آن پروانهٔ شب زنده‌دارم
كه پاس شمع دولت بوده كارم
كه افسون خوانده‌ام بر پيكر شاه
گهي گرديده‌ام گرد سر شاه
گذشته پرمهي از غره تا سلخ
كه بر خود خواب شيرين كرده‌ام تلخ
كشك دارندگان شب نخفته
پرستاران ترك خواب گفته
يكي را زين الم ميسوخت دامن
يكي را دل يكي را خرمن تن
ولي من بودم اي شاه جهانبان
كه هم تن هم دلم ميسوخت هم جان
ز دل بازان جانباز وفادار
به گرد پيكرت پروانهٔ كردار
بسي پر ميزدند اي شمع سركش
ولي من ميزدم خود را بر آتش
غم وردت سراسر زان من بود
بلاگردان جانت جان من بود
مرا دل بود از بهر تو در بند
مرا جان بود با جان تو پيوند
اگر عضوي ز اعضاي شريفت
وگر جزوي ز اجزاي لطيفت
سر موئي ز درد آزرده ميشد
گل اميد من پژمرده ميشد
وگر تخفيفي از آزار مي‌يافت
دلم يك دم ز غم زنهار مي‌يافت
كه آن حالت كه شاه به جرو برداشت
مرا در آب و آتش بيشتر داشت
رضا بودم كه هستي بخش عالم
به عمر شاه عمر من كند ضم
زبانم بس كه مشغول دعا بود
نمي‌گفت‌م گرم صد مدعا بود
همينم بود روز و شب مناجات
نهان از خلق با قاضي حاجات
كه اي داناي حكمت‌هاي مكنوز
هزاران بوعلي را حكمت‌آموز
خداوند رحيم و بنده پرور
توان بخش تواناي توانگر
حفيظ يونس اندر بطن ماهي
به لطف بي‌دريغ پادشاهي
نگهدار خليل از نار نمرود
به مخفي رشحه‌هاي لجهٔ جود
برون آرنده ايوب از رنج
چنان كز چنگ چندين اژدها گنج
به نوعي كاين شهان را داشتي پاس
به حكمت‌هاي كس ناكرده احساس
برين مهر سپهر سروري نيز
برين شاه سرير داوري نيز
ز روي مرحمت شو سايه گستر
چو نخل‌تر برانگيزش ز بستر
به صحت كن به دل بيماريش را
مؤيد دار گيتي داريش را
فلك را آن چنان كن پاسبانش
كه دارد پاس تا آخر زمانش
نصيب او حيات همين اوست
چراغ دودهٔ انسان همين اوست
كسي در فكر درويشان جز او نيست
خبر دار از دل ايشان جز او نيست
نه‌تنها هاتف اين افسانه مي‌گفت
كه اين در هركه دركي داشت ميسفت
مرا هم هرچه امشب بر زبان بود
به گوشم آن چه مي‌آمد همان بود
الهي تا بقا باشد جهان را
بقا ده اين شه صاحبقران را
كه ديگر دهر ار ارحام واصلاب
چنين ذاتي نخواهد ديد در خواب


شماره ۵ - وله ايضا

۳۵ بازديد


درين گلزار كز تاثير صحبت
مبدل ميشود خواري به عزت
سعادت سايه بر نخلي كه انداخت
ز دولت سر به اوج رفعت افراخت
ازين نخلست واين صورت هويدا
وزين صورت نشان صدق پيدا
كه اول بوده چوب خشك در باغ
فرو تر پايه‌اش از هيزم راغ
كنون بالاتر از چرخش مكان است
كه هم زانوي بانوي جهان است
ازين بالاتر اين كز فيض كامل
كلام آسماني راست حامل
الهي از خواص درس قرآن
به اين فرزانه بانوي جهانبان
همايون نسخهٔ صنع الهي
فروزان شمسهٔ ايوان شاهي
در اختر شعاع درج عصمت
تنق بند آفتاب برج عفت
حياتي بخش ممتد و مؤبد
ظلالش دار بر عالم مخلد


شماره ۴ - ايضا في مدحه

۳۴ بازديد


بحمدالله كه قيوم توانا
قديم واجب التعظيم دانا
بساط استراحت گسترنده
جهان آراي گيتي پرورنده
رياض سلطنت را تازگي داد
امارت را بلند آوازگي برآورد
همايون طاير توفيق و اقبال
به صبر آورد جنبش در پر و بال
جهان را كوري چشم اعادي
بجست از حسن طالع چشم شادي
خبرهاي جديد اهل زمين را
طربهاي نهان دنيا و دين را
اشارت گرم ايماي بشارت
بشارت كار فرماي بشارت
كه عالم روي در آبادي آورد
نويد آور نويد و شادي آورد
قضا رايات عدل تازه افراخت
قدر طرح ولي سلطاني انداخت
برآمد گوهري از معدن ملك
سري پيدا شد از بهر تن ملك
چه گوهر درة التاج سلاطين
چه سر سرمايه فخر خواقين
براي او ز اسماء گشته نازل
ولي سلطان ولي سلطان عادل
گران است آن قدرها سايهٔ او
بلند است آن قدرها پايهٔ او
كه پيش مالكان ملك ادراك
به ميزان قياس عقل دراك
يكي هم پايهٔ كوه حديد است
يكي همسايهٔ عرش مجيد است
بود در خلقت آن عرش درگاه
ز خلقش تا نشانش آن قدر آه
كه عقل دور بين راهست تفسير
به بعد المشرقينش كرده تعبير
مجد سكه سلطاني از وي
روان حكم محمد خاني از وي
بود گر صولت سلطاني او
دو روزي پيشكار خاني او
نگردد شانش از گيتي ستاني
به خاني قانع و مافوق خاني
ايا تابان مه برج ايالت
ايا رخشان در درج جلالت
به عدلت عالمي اميدوارند
نظر بر شاه راه انتظارند
كه در تازي به ميدان عدالت
برآمد بانك كوس استمالت
فتد هم رخنه در بنياد بيداد
شود هم مملكت از داد آباد
سياست را شود تيغ آن چنان تيز
كه باشد در نيام از سهم خونريز
تو جبر ظلم برخود كرده لازم
ستاني داد مظلومان ز ظالم
شود خوش زبان شكوه خاموش
كشد دوران فلك را پنبه از گوش
كه بشنو شكر از اهل شكايت
ببين راه شكايت را نهايت
همين چشم از تو دارند اي جهاندار
جهان گردان پا افتاده از كار
وطن آوارگي غربت آهنگ
تجارت پيشه‌گان صخرهٔ اورنگ
كه از طول امل زان فرقه اكثر
به آهنگ حصول خورده زر
در آن وادي كه وحشش ماهيانند
طيورش سر به سر مرغابيانند
سوار اسب چو بينند يك سر
عنان در دست طوفانهاي صرصر
سكندر خوردني زان اسب بي‌قوت
سوارش را برد تا سينهٔ حوت
غرض كان را كبان مركب فلك
به استدعاي آباداني ملك
بسان ماهيان غافل از شست
سر سودا نهاده بر كف دست
يكي سنگين متاع از شكر و نيل
يك رنگين بساط از لون منديل
يكي از اقمشه بيرام اندوز
كه نامش عيد اتراكست امروز
يكي را عقد مرواريد دربار
كه بايد در بهايش زر بخروار
يكي با وي غلامان و كنيزان
به آن رنگ از عداد حور و غلمان
دگر اشيا كه هريك بهر كاري است
يكايك را درين ملك اعتباريست
سخن را مابقي اينست كايشان
نباشند اين زمان خاطر پريشان
كنند از صيت عدلت رو درين بوم
نگردند از تو و ملك تو محروم
به خانها در كشند اسباب چندان
كزان گردد لب آمال خندان
دكاكين را بيارايند اجناس
ز حفظ حارست مستغني از پاس
اگر تركي به ايشان برخورد گرم
به سودا نبودش پشت كمان نرم
خورد از شست عدلت ناوك قهر
به آييني كه گردد عبرت شهر
چو گردد دفع ظلم از دولت تو
كند رفع تعدي صولت تو
شود زورين كمان ظلم بي‌زور
نيايد از سليمان زور برمور
ز دنيا كشور خزم تو داري
ز عالم بندر اعظم تو داري
ولي بندر ز تجار جهانگرد
همانا مي‌تواند بندري كرد
ولي اين وحشيان را صيد خود ساز
يكايك را اسير قيد خود ساز
كه با فرمانبري گردند سر راست
به پايت نقد جان ريزند بي‌خواست
الا اي نوجوان سلطان عادل
زبانها متفق گرديده با دل
كه خواهي زد در ايام جواني
به دولت نوبت نو شيرواني
بهر ملكيست سلطاني طرب كوش
بهر جانيست جاناني هم‌آغوش
خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي
خوشا جاني كه جانانش تو باشي
خوشا چشمي كه بيند طلعت تو
نباشد بي‌نصيب از صحبت تو
من عزلت گزين چون بي‌نصيبم
همانا در ديار خود غريبم
به پيغاميم گه گه شاد ميكن
ز قيد محنتم آزاد ميكن
كه دوران محتشم زان كرده نامم
كه ادني بندگانت را غلامم
الهي تا بود بر لوح ايام
ز نام نامي نوشيروان نام
بهر كشور كه نام عدل دانند
تو را نوشيروان عصر خوانند


شماره ۸ - اين ابيات مثنوي حسب‌الحال گفته در عذر ارسال شعر به بزرگي كه شعر مي‌گفته

۳۴ بازديد


من آن اعرابيم اندر دل بر
كه آنجا مرغ جان را سوختي پر
تمام عمر آب شور مي‌خورد
گماني هم به آب خوش نمي‌برد
قضا را روزي اندر نوبهاران
گوي را مانده در ته آب باران
چو اعرابي چشيد آن آب بر جست
عزيمت را به اين نيت كمر بست
كز آن جلاب پرسازد سبوئي
شود صحرا نورد و دشت پوئي
دواند تا به درگاه خليفه
به جا آرد عزيمت را وظيفه
ازين غافل كه آنجا بحر مواج
كه آب سلسبيلش مي‌دهد باج
لب و كام ملك را مي‌تواند
ازين شيرين‌تر آبي هم چشاند
سخن كوته چو آورد آن سبك گام
به منزل مي‌برد از شاه آرام
به شيرين حرفهاي پر بشارت
كه مي‌بردند تسكين را به غارت
به عالي مژده‌هاي به هجت افزا
كه مي‌كندند كوه طاقت از جا
نگهبانان شاهش پيش خواندند
به خلوت خانه خاصش نشاندند
ملك چون جرعه‌اي زان آب نوشيد
بر آن صورت از احسان پرده پوشيد
به وي از جام همت جرعه‌اي داد
كه خاص و عالم را در خاطر افتاد
كه بود آبي از آب زندگاني
برابر با حيات جاوداني
بلي زانجا كه موج بحر جود است
زيان بينوايان جمله سود است
بسانادان كه از همراهي بخت
به صدر بزم دانايان كشد رخت
بسا ناقص خزف كز لعب گردون
به صد گوهر دهندش قيمت افزون
بسا جنس زبون كز حسن طالع
شود بالاي جنس خوب واقع
الا اي پادشاه كشور دل
كه دايم مي‌زند عشقت در دل
دلي دارم ز عشقت آن چنان گرم
كه سنگ از گرمي آن مي‌شود نرم
ضميري از ثنايت آن چنان پر
كه در درج محقر يك جهان در
دهد گر عمر مستعجل امانم
شود از جنبش كلك زبانم
پر از مدح تو ديوان‌ها امانم
شود از جنبش كلك زبانم
كنون از حق اعانت وز تو امداد
زمن مدح و ثنا وز بخت اسعاد