من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴ - در مدح شاهزاده شهيد سلطان حمزه ميرزا

۳۳ بازديد


اي ماه چارده ز جمال تو در حجاب
حيران آفتاب رخت چشم آفتاب
شيدائي خرامش قد تو سرو باغ
سودائي سلاسل موي تو مشگناب
خورشيد در مقدمهٔ شب كند طلوع
بعد از غروب اگر ز جمال افكني نقاب
ماه نو از نهايت تعظيم گشته است
بر آسمان نگون كه ببوسد تو را ركاب
رضوان اگر شود به سكان تو مختلط
از اختلاط حور بهشتي كشد عذاب
از بهر گردن سگ زرين قلاده‌ات
حور آورد ز گيسوي خود عنبرين طناب
از ترك چشمت آرزوي كاينات را
در هر نگه هزار سوالي است بي‌جواب
بيدار از انفعال نگردند تا ابد
حور وپري جمال تو بيند اگر به خواب
در بزم از فرشته عجب نبود ار خورد
از دست ساقيان ملك پيكرت شراب
در رزم از هزار چه رستم عجب بود
كارند در مقابل يك حملهٔ تو تاب
تيغت اگر رسد به زمين سازدش دو نيم
دارد نشان ضربت شمشير بوتراب
از جوف هر حباب جهاني شود پديد
چون نقش پادشاهيت دوران زند بر آب
يزدان كه شاه حمزه غازيت نام كرد
از زور حمزه در ازلت ساخت بهرهٔاب
صد بحر را اگر به يكي شعله سر دهند
با حفظ كامل تو نيفتد ز التهاب
خود را ز چرخ در ظلمات افكند ز هم
بر آفتاب اگر نظر اندازي از عتاب
ترسيده چشم ظلم چنان از عتاب تو
كه آرامگاه صعوه شود ديدهٔ عقاب
خواهي كه پاي بندي اگر جبرئيل را
دست فرشتگان شود از حكم رشتهٔ تاب
اجزاش التزام معبت كنند اگر
سيماب را ز تفرقه فرمائي اجتناب
چون قوت تو دست ضعيفان كند قوي
سيمرغ را فرو كشد از آسمان به آب
گر عنكبوت را به مثل تقويت كني
در لعب كوه را كند آويزهٔ لعاب
بر آستانت آن كه كند بي‌ريا سجود
تعظيم ذوالمنن كندش آسمان حباب
در خجلت است از دل بخشنده‌ات محيط
در شرمساري از كف پاشنده‌ات سحاب
در دست خازنان تو ماند زر و گهر
غربال را اگر به توان ساخت ظرف آب
اي شاه و شاه زادهٔ دوران من حزين
كز شمع نطقم انجمن افروز شيخ و شاب
با آن كه خسروان اقاليم نظم را
هم صاحب‌الرسم و هم مالك‌الرقاب
با آن كه در مزارع نظم از كلام من
هر دانه گشته است ز صد خرمن از سحاب
با آن كه در ممالك هند و بلاد روم
نظم من است خال رخ لؤلؤ خوشاب
اين جا كه نسبتش به فغانست اين و آن
بي وجه و ناروا و بعيد است و ناصواب
يك مصرعم به جايزه هرگز نمي‌رسد
زان رو كه خرمنم به جوي نيست در حساب
ديوان ثاني غزل من كه حال هست
زيب كتابخانه نواب كامياب
آرند اگر به مجلس عالي و يك غزل
خوانند حاضران سخن سنج از آن كتاب
ظاهر شود كه لاف گزافي نبوده است
اين حرف شاعرانهٔ كه شد گفتهٔ بي‌حجاب
حال از براي شاهد آن دعوي اين عزل
شد ضم به اين قصيده زبر وجه انتخاب
اي زير مشق سر خط حسن تو آفتاب
در مشق مد كشيدن زلف تو مشگناب
بس نقش خامه زير و زبر گشت تا از آن
نقشي چنين ز دقت صانع شد انتخاب
عكست كه جاي كرده در آب اي محيط حسن
مي‌بيندت مگر كه چنين دارد اضطراب
در عالمي كه رتبهٔ حسن از يگانگي است
نه آينه است عكس‌پذير از رخت نه آب
هيهات ما و عزم وصال محال تو
كان كار و هم فعل خيالست و شغل و خواب
از من نهفته مانده به بزم از حجاب حسن
روئي كه آن نهفته نمي‌گردد از نقاب
بيتي شنو ز محتشم اي بت كه بهتر است
يك بيت عاشقانه ز بيتي پر از كتاب
تا در خراب كردن عالم كنند سعي
شور و فتور و فتنه و آشوب و انقلاب
ملكت نگردد از مدد حفظ ايزدي
از صدهزار حادثه اين چنين خراب


قصيده شماره ۷ - وله ايضا من بدايع افكاره

۳۴ بازديد


سرورا ادعيه‌ات تا برسانم به نصاب
از دعا هر نفسم نقش جديديست بر آب
سپه ادعيه‌ام روي فلك مي‌گيرد
تا تو را مي‌رسد از روي زمين پا به ركاب
آنچنانست دلم بهر تو از ادعيه گرم
كه فلك از نفسم مي‌شنود بوي كباب
مي‌كنم هر سو مويت به دعائي پيوند
من كه پيوند بر ديدهٔ خويشم از خواب
كرده‌اي داعيهٔ حرب و حصارت شده است
آن قدر ادعيه كافزون ز شمار است و حساب
از كه از گوشه‌نشيني كه به بيداري كرد
چشم خود را تبه از بهر تو در عين شباب
بهر خود خصمت اگر قلعهٔ آهن سازد
عنكبوتيست كه بر خود تند از لعب لعاب
اي گزين طير همايون كه درين طرفه چمن
شاهبازي تو و بدخواه سيه بخت غراب
بادي از جنبش شهبال تو مي‌بايد و بس
كه شود در صف هيجا سپه آشوب ذباب
بال بگشاي كه از گلشن روم آمده‌اند
فوجي از صعوه به صباغي چنگال عقاب
اين مثل ورد زبانهاست كه دير آوردست
هست يعني رهي از صوب تامل به صواب
كار چون هست به هنگامي و وقتي موقوف
چه تقدم چه تاخر چه تاني چه شتاب
تير و شمشير شوند از عمل خود معزول
در سپاهي كه نگاهي كني از عين عتاب
ذره ذره مگر از آتش غم افروزي
ورنه اجرام بر افلاك بسوزند ز تاب
موج بحر غضبت خيمه و خر گاه عدو
عنقريب است كه آورده فرو همچو حباب
محتشم دعوت خود كن يزك لشگر و ساز
خانهٔ دشمن خان پيشتر از حرب خراب


قصيده شماره ۶ - وله في مديح نواب ولي سلطان‌بن محمدخان

۳۴ بازديد


ناگهان بر گرد بخت ملك سر از مهد خواب
چشم تا ميزد جهان بر هم برآمد آفتاب
آفتاب مشرق دولت كه باشد نوربخش
شرق و غرب و بحر و بر را گر فرو گيرد سحاب
آفتاب مطلع رفعت كه خواهد قرص مهر
بهر خود شكل هلالي تا شود او را ركاب
والي يم دل ولي سلطان كه در دوران او
دفتر احسان حاتم را سراسر برد آب
داور دارا حشم دريا كف صاحب كرم
سرور بيضا علم گردنكش گردون جناب
بر سمند سخت سم گردافكنان لشگرش
لرزه در گورافكنان رستم و افراسياب
مي‌شود سيماب وش پنهان ز بيم ار مي‌جهد
از كمان چرخ بي‌فرمان او تير شهاب
بر زبردستان كند گر زير دستان را دلير
از عقاب و صعوه خيزد بانك و زنهار از عقاب
باد پروازش كند گوي زمين را بي‌سكون
گر نويسد بر پر خود آيت عونش ذباب
عنكبوتي را كند گر تقويت بالا كشد
چون شتركش گاو ماهي را به زنجير لعاب
ناظران را نسخهٔ ايام مي‌شد ذات او
نسخهٔ‌هاي آفرينش يافت صد بار انتخاب
پر شود در روز روشن عالم از خفاش ظلم
آفتاب عدلش ار يكدم بماند در نقاب
امتياز بزم سلطانيش اين بس كاندران
خون بدخواهش شرابست و دل خصمش كباب
گنج تمكينش كه پا افشرده بر جا همچو كوه
باشد اندر خانه خود گر شود عالم خراب
اتفاق افتد ملك را صحبت مرغا بيان
آتش قهرش گر آيد بر زمين در التهاب
اي ز رفعت سروران دهر را صاحب رئوس
وي ز شوكت گردنان ملك را مالك رقاب
يك سر مو كم شمردن يك جهان بي‌دانشي است
كامكاري چون تو را از خسروان كامياب
كاسه‌هاي هفت دريا از كف در پاش تو
خاليند و سرنگون و باد در كف چون حباب
انتقامت پاي پيچيده است در دامان صبر
بخششت سر كرده بيرون از گريبان شتاب
خاطر خصم تو را تسكين توان دادن ز خوف
گر توان بردن برون از طبع سيماب اضطراب
از ثبات خيمه‌گاه دشمن آرا كه نه اي
روي دريا نيست پر از خيمه‌هاي بي‌طناب
تا عنان برتافتي زين بلده سرگردان شدند
چون سگ گم كرده صاحب صد گروه از شيخ شاب
منت ايزد را كه آب رفته باز آمد به جو
و آمد از هر گلبني بيرون به جاي گل گلاب
كارهاي خام يعني پخته گرديدند و صبر
غوره را انگور كرد انگور را مي‌هاي ناب
وان دعاها را كه بد پاي اجابت در وحل
يافت چون فرصت محل گشتند يك يك مستجاب
اي تو را هر راست پيماني به ملكي در گرو
وي ترا هر لطف پنهاني به جائي در حساب
رخت عالم گشته بيش از حدتر از باران ظلم
آفتاب عالمي زين بيش به سر عالم به تاب
تا سمر گردي به اعجاز مسيحائي بريز
شربت لطفي به كام زهر نوشان عتاب
محتشم در پاس اين دولت كه بادا لم‌يزل
دعوتي كز حق گذاري كرده بي‌ريب ارتكاب
از كسي جز وي نمي‌آيد كه شب بيداريش
آشنائي برده بيرون از مزاج چشم و خواب
تا شهان را ملك گردد منقلب دل مضطرب
اي ز شاهان كم نه كشور داريت در هيچ باب
تا محل كر و فر صور بادا مطمئن
خاطرت از اضطراب كشوري از انقلاب


قصيده شماره ۹ - در مدح حضرت ختمي ماب صلوات الله عليه

۳۶ بازديد


از بس كه چهره سوده تو را بر در آفتاب
بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب
از بهر ديدنت چو سراسيمه عاشقان
گاهي ز روزن آيد و گاه از در آفتاب
گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز
كز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب
گر پا نهي ز خانه برون با رخ چه مهر
از خانه سر بدر نكند ديگر آفتاب
گرد خجالت تو نشويد ز روي خويش
گردد اگر چه ريگ ته كوثر آفتاب
از بس فشردن عرق انفعال تو
در آتش ار دود به در آيد تر آفتاب
گوئي محل تربيت باغ حسن تو
معمار ماه بوده و برزيگر آفتاب
آئينه نهفته در آئينه دان شود
گيرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب
از وصف جلوه قد شيرين تحركت
بگداخت مغز در تن بي‌شكر آفتاب
گر ماه در رخت به خيانت نظر كند
چشمش برون كند به سر خنجر آفتاب
نعلي ز پاي رخش تو افتد اگر بره
بوسد به صد نياز و نهد بر سر آفتاب
از رشك خانه سوز تو اي شمع جان‌فروز
آخر نشست بر سر خاكستر آفتاب
صورت نگار شخص ضمير تو بوده است
در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب
نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور كز آن
پيوسته چون هلال بود لاغر آفتاب
در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند
مثل گل نچيده كه ماند در آفتاب
در روز ابر و باد كرائي برون ز فيض
از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب
بهر كتاب حسن تو بر صفحهٔ فلك
مي‌بندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب
ترتيب چون بساط نشيب و فراز چيد
شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب
اي خامه نيك در ظلمات مداد رو
گر ذوق آيدت به زبان خوشتر آفتاب
بنگار شرح گفت و شنيدي كه مي‌كند
بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب
دي كرد آفتاب پرستي سؤال و گفت
وقتي كه داشت جلوه برين منظر آفتاب
از گوهر يگانگي ار كامياب نيست
پس دارد از چه رهگذر اين جوهر آفتاب
دادم جواب و گفتم ازين رهگذر كه هست
جاروب فرش درگه پيغمبر آفتاب
مهر نگين حسن تواش خواندي نه مهر
كردي اگر خوشامد من باور آفتاب
گر از تنور حسن تو انگشت ريزه‌اي
بر آسمان برند بچربد بر آفتاب
فرداست كز طپانچه حسنت به ناظران
روئي نموده چون گل نيلوفر آفتاب
در روضه‌اي اگر بنشاني به دست خويش
نخلي شكوفه‌اش بود انجم بر آفتاب
از نقش نعل توسن جولانگرت زمين
گشت آسمان و انجم آن اكثر آفتاب
گنجي نهاد حسن به نامت كه بر سرش
گرديد طالع از دهن اژدر آفتاب
در پاي صولجان تو افتاد همچو گوي
با آن كه مهتريش بود در خور آفتاب
هنگام باد روي تو بر هر چمن كه تافت
گلهاي زرد را همه كرد احمر آفتاب
مه افسر غلاميت از سر اگر نهد
همچون زنان كند به سرش معجر آفتاب
بشكست سد شش جهت و در تو مه گريخت
چون مهره‌اي برون شد از ششدر آفتاب
بهر قلاده‌هاي سگان تو از نجوم
دائم كشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب
نعلين خود دهش به تصدق كه بر درت
در سجده است با سر بي‌افسر آفتاب
بيند زمانه شكل دو پيكر اگر به فرض
خيزد ز خواب با تو ز يك بستر آفتاب
آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت
هيهات آتشي تو و خاكستر آفتاب
شب نيست كز شفق نزند ز احتساب او
آتش به چنگ زهره خنياگر آفتاب
ريزد به پاي امت او اشگ معذرت
بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب
فردا شراب كوثر ازو تا كند طمع
حال از هوس نهاده به كف ساغر آفتاب
از حسن هست اگرچه درين شعر خوش رديف
زينت ده سپهر فصاحت هر آفتاب
كوته كنم سخن كه مباد اندكي شود
بي‌جوهر از قوافي كم زيور آفتاب
سلطان بارگاه رسالت كه سوده است
بر خاك پاش ناصيه انور آفتاب
شاه رسل وسيله كل هادي سبل
كز بهر نعت اوست برين منبر آفتاب
يثرت حرم محمد بطحائي آن كه هست
يك بنده بر درش مه و يك چاكر آفتاب
بالائيان چه خط غلامي بوي دهند
خود را نويسد از همه پائين‌تر آفتاب
از بنده زادگانش يكي مه بود ولي
ماهي كه باشدش پدر و مادر آفتاب
نعل سم براق وي آماده تا كند
زر بدره بدره ريخته در آذر آفتاب
بي‌سايه بود زان كه در اوضاع معنوي
بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
از بهر عطر بارگه كبرياي اوست
مجمر فروز بال ملك مجمر آفتاب
در جنب مطبخش تل خاكستريست چرخ
يك اخگر اندران مه و يك اخگر آفتاب
تا شغل بندگيش گزيد از براي خويش
گرديد بر گزيده هفت اختر آفتاب
خود را بر آسمان نهم بيند ار شود
قنديل طاق درگه آن سرور آفتاب
هر شب پي شرف زره غرب مي‌برد
خاك مدينه تا بدر خاور آفتاب
جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت
دارد براي مشعله ديگر آفتاب
يك ذره نور از رخ او وام كرده است
از شرق تا به غرب ضياگستر آفتاب
شاه شتر سوار چو لشگركشي كند
باشد پياده عقب لشگر آفتاب
خود را اگر ز سلك سپاهش نمي‌شمرد
هرگز نمي‌نهاد به سر مغفر آفتاب
در كشوري كه لمعه فرو شد جمال او
باشد شبه فروش در آن كشور آفتاب
از خاك نور بخش رهت اين صفا و نور
آورده ذره ذره به يكديگر آفتاب
يا سيدالرسل كه سپهر وجود را
ايشان كواكب‌اند و تو دين‌پرور آفتاب
يا مالك‌الامم كه به دعوي بندگيت
بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب
آن ذره است محتشم اندر پناه تو
كاويخته به دست توسل در آفتاب
ظل هدايتش به سر افكن كه ذره را
ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب
تا در صف كواكب و در جنب عترتت
گاهي نمايد اكبر و گه اصغر آفتاب


قصيده شماره ۸ - في مدح محراب بيك

۳۱ بازديد


جهان جهان دگر شد چو گشت زينت ياب
ز شهسوار بلند اختر هلال ركاب
زمان زمان دگر گشت چون رواج گرفت
ز شهريار فلك مسند رفيع جناب
سپهر طرح نسق ريخت چون مهم جهان
نصيب شد كه رسد زان جهانستان به نصاب
بزرگ حوصلهٔ محراب بيك دريادل
كه ابر همت او مي‌دهد به دريا آب
مبارزي كه چو تيعش علم شود در رزم
سپر ز واهمه در سر كشد فلك ز سحاب
تهمتني كه ز آشوب صيت رستميش
گرفته تربت رستم طبيعت سيماب
اگر ز روي عتاب اندر آسمان نگرد
كند مهابت او آفتاب را مهتاب
و گر ز عين عنايت نظر كند به زمين
به آب خضر مبدل شود تراب سراب
رسيده حسن سكوتش به آنكه آموزند
ز داب او همه شاهان و خسروان آداب
مفاخرند به عهدش ليالي و ايام
مباهيند به ذاتش اسامي و القاب
چو سر به دعوي مالك رقابي افرازد
نهند گردن تسليم مالكان رقاب
جهان نهفته ز اعمي نباشد ار باشد
جمال او به دل آفتاب عالمتاب
فروغ سلطنت او فرو گرفته جهان
هنوز اگرچه نهان است در نقاب حجاب
گشوده بر رخ عزمش زمانه صد در فتح
نكرده سلطنت او هنوز فتح‌الباب
به ناز گام به ره مي‌نهد تصرف او
اگر چه سلطنت افتاده در پيش بشتاب
بسي نمانده كه در چار ركن دهر كنند
خلايق دو جهان سجده پيش يك محراب
در آن امور كه باشد قضا تقاضائي
قدر چكار كند جز تهيهٔ اسباب
ز آسمان به زمين سيم و زر شود باران
محيط همت او آب اگر دهد به سحاب
درنده بغل و دامن است آن زر و سيم
كه سايلان درش مي‌برند از همه باب
فلك اگر به در او رود بزر چيدن
كند ز ننگ زر آفتاب را پرتاب
سپهر منزلتا به هر عذر تقصيري
عريضه‌ايست رهي را به خدمت نواب
دمي كز آمدن موكب سبك جنبش
شد اين زمين چو سپهر از نجوم زينت ياب
من فتاده بي‌قدرت گران حركت
كه پاي جنبشم از بخت خفته بود به خواب
به علت دگرم نيز عذر لنگي بود
كه بسته بود رهم را بر آن خجسته جناب
اگر چه خسته و بيمار آمدن بدرت
نبود نزد خرد خارج از طريق صواب
ولي ز غايت آزار بود در جنبش
ز جزو جزو تنم موجب هزار عذاب
كز آفت تف تابنده بودم اندر تب
وز آتش تب سوزنده بودم اندر تاب
كنون كه شعلهٔ تب اندكي شكسته فرو
بهانه را چو مرض داده‌ام به حكم جواب
شود گر از عقب عذر باز كاهلي
ز محتشم به گناه اعتراف و از تو عقاب
هميشه تا خرد اندر حساب مدت عمر
به شام شيب رساند سخن ز صبح شباب
ز طول عهد سر از جيب شيب برنكند
حساب مدت عمر تو تا به روز حساب


قصيده شماره ۱۲ - قصيده در مدح امير قاسم بيك طبيب فرمايد

۳۲ بازديد


آن كه درد همه كس رابه تو فرمود علاج
ساخت پيش از همه ما را به علاجت محتاج
آن كه مفتاح در گنج شفا دارد به تو
خانهٔ صحت من كرد به حكمت تاراج
حكمت اين بود كه مثل تو مسيحا نفسي
دهدم صحت جاويد به اعجاز علاج
بر سرم نيست طبيبي كه با شفاق آيد
بهر تشخيص مرض بر سر تصحيح مزاج
چه مزاجي كه فتد لرزه بر اعضاي طبيب
گر نهد دست به نبضم ز پي استمزاج
با دلم عقدهٔ درد از گره ابروي بخت
مي‌كند آن چه كند سنگ فلاخن به زجاج
زورق طاقت احباب به گرداب افتد
گر شود نيم نفس قلزم دردم مواج
مي‌كند هر نفس اين درد به صد گونه نهيب
طاير روح مرا از قفس تن اخراج
من به اين زنده كه از پير خرد مي‌شنوم
كه اي دل غمزده‌ات تيز الم را آماج
نسخهٔ لطف حكيمي است علاجت كه كنند
از شفاخانهٔ او شاه و گدا استعلاج
غرهٔ ناصيهٔ ملك و ملل قاسم بيك
كه سهيل نسقش دين ودول راست سراج
سرفرازي كه به دست نصف كرده بلند
فرق شاهي ز سر سلطنت از تاج رواج
مصلحي كز اثر مصلحتش شايد اگر
خسرو هند ستاند ز شه روم خراج
سروري كو به بلند اختري او كه بود
پادشه را در تقويتش زينت تاج
كو حريفي به حريف افكني او كه برند
از تنزل به درش باج ستانان هم باج
چتر دارائي ازو گشت مرتب نه ز غير
اطلس چرخ محال است كه سازد نساج
چه سراجيست فروزندهٔ رخ همت او
كه رخ فقر نديد آن كه ازو كرد اسراج
اي تو را پايهٔ حكمت ز فضيلت بر عرش
همچو پاي نبي از فضل خدا بر معراج
كرده بي‌منهج اسباب و علامات بيان
از اشارات به قانون شفا صد منهاج
خلق در طوف درت مرغ بقا صيد كنند
در حرم گرچه مجوز نبود صيد از حاج
فوج فوج ملكت گرد سرادق گردند
چون به گرد حرم از نادرهٔ مرغان افواج
همه‌گان در دل شه جاي نسازند به نام
كه به اسم فقط از حاج نباشد حجاج
قوس كين زه كند ار حاسد جاه تو ز سهم
تير كي كارگر آيد ز كمان حلاج
مي‌شود خصم تو محتاج به ناني آخر
قرص زر باشد اگر خيمهٔ او را كوماج
روز اقبال تو را ربط ندادست به شب
آن كه شب را بكند رابطه در استخراج
سطح نه گنبد ميناست بهم پيوسته
يا برآورده محيط جبروتت امواج
طبع در پوست نمي‌گنجد ازين ذوق كه تو
مي‌كني مغز معاني ز سخن استمزاج
به خلاف دگر اعيان كه عجب باشد اگر
جلد آهوي ختن فرق كنند از تيماج
نه مه از ماهچه دانند و نه مهر از مهره
نه در از درد شناسند و نه درج از دراج
مشك يابند ز مشكوت و صباح از مصباح
ملح فهمند ز ملاح و سراج از سراج
اي چو خورشيد به اشراق مثل چند بود
روز ارباب سخن تيرهٔ مثال شب داج
آن كه طبعش به مثل موي شكافد در شعر
شعر بافي كند از واسطهٔ مايحتاج
زر موروث من سوخته كوكب در هند
بيش از فلس سمك بنده به فلسي محتاج
شور بختي است مرا واسطهٔ تلخي كام
كه طبر زد چو شود روزي من گردد زاج
ضعف طالع سبب خفت مقدار من است
كه شود صندل و عودم ز تباهي همه ساج
همه صاحب سخنان محتشم از فيض سفر
كه رساننده به آمال بود طي فجاج
محتشم مفلس از امارگي نفس لجوج
كه به صد حجت و برهان نكند ترك لجاج
مانده پا در گل كاشان مترصد شب و روز
كه ز غيبش به سر از سرور هند آيد تاج
بر خود از قيد برآورده و در سير جهان
چون كسي كش بود از علت پيري افلاج
اي ز ادراك و جوانبخت‌ي و دانائي تو
گشته پيدا همه ابكار سخن را ازواج
سخني دارم و دارم طمع آن كه بر آن
گذري چون به سعادت نفتد در ادراج
متاهل شدن من چه قياسي است عقيم
كه از آن عقم بود در تتق غيب نتاج
غير بي‌حاصلي و بوالهوسي هيچ نبود
ازدواج من ديوانه و ترتيب دواج
قرةالعين من آن اختر برج اخوي
هم نيامد كه سراجم شود از وي وهاج
نشود منضج اين مادح كز حكمت تو
محتمل نيست ز جلاب صبوري انضاج
كوكب لطف تو گر دروتد طالع من
آيد اقبال مساعد شودم زان هيلاج
گرچه شد داخل اين نظم قوافي خنك
بود ناچار چو در آش مريض اسفاناج
طبع در مدح تو زه كرده كماني كه از آن
كس به بازوي فصاحت نكشد يك قلاج
شعر بافان سخن گرچه به اين رنگ كشند
ليك در جنب مزعفر چه نمايد تتماج
آن چه درد يك خيالم پزد از ذوق چشد
نكند از مزه رد گر همه باشد اوماج
شور چون گشت ز اطناب سخن ختم اولي
كه اگر نيز مليحست چو ملحست اجاج
تا قضا با قدر از انجم ثاقت هر شب
چند از لعب برين تخته همه مهرهٔ عاج
فارد عرصه تو باشي و به اقبال بري
نرد دولت كه حريف ار همه باشد ليلاج


قصيده شماره ۱۱ - در مدح مختارالدوله مرشد قلي‌خان استاجلو عليه‌الرحمه گفته

۳۹ بازديد


سراي دهر كه در تحت اين نه ايوان است
هزار گنج در او هست اگرچه ويران است
بسيط خاك كه در چشم خلق مشت گلي است
هزار صنع در او آشكار و پنهان است
بساط دهر كه اجناس كم‌بهاست در آن
گران‌تر است ز صد جان هر آن چه ارزان است
دو جوهرند چراغ جهان مه و خورشيد
كه كار روز و شب از سيرشان به سامان است
يكي كه شمع جهان‌تاب مشرق و فلكست
به روز شعشعه بر غرب پرتو افشان است
دو مظهرند پذيرايشان زمين و فلك
كه آن چه مايهٔ شانست شغل ايشان است
زمين كه پايه تخت فلك كشيده به دوش
سرير دار مه و آفتاب رخشان است
فلك كه حلقهٔ زر كرده از هلال به گوش
غلام حلقه به گوش فدائي خان است
سپهر كوكبه مرشد قلي جهان جلال
كه كبريايش برون از جهات و امكان است
خديو تخت نشين خان پادشاه نشان
كه در دو كون نشان از بلندي شان است
سپه ز جمله جهانست و او سپهدار است
جهان ز شاه جهانست و او جهانبانست
در ثناش به خاني چه سان زنم كورا
چو كسري و جم و دارا هزار دربان است
ز اعظم او كه جهان ظرف تنگ حيز اوست
شكافها به لباس جهات و اركان است
چنان زمانه جوان گشته در زمانهٔ او
كه پشت گوژ همين پشت قوس و ميزان است
ولي ز قوس براي هلاك دشمن او
كه مستعد ملاقات تير پران است
ولي ز پيكر ميزان به بازوان نقود
كه در خزاين او وقف بر گدايان است
كسي كه بر سر اعداش ميفشاند خاك
به هفت دست برين هفت غرفهٔ كيوان است
به او مخالف دولت به كينه گو ميباش
شكسته عهد كه دولت درست پيمان است
به يك گدا عدد كوه زر ز ريزش او
زياده از عدد ريك صد بيابان است
ز حسن خلق به جائي رسيده مردميش
كه وقت خشم هم اندر خيال احسان است
هزار خسرو و خان مي‌دوند ناخوانده
گهي كه بر سر خوانش صلاي مهمان است
به پيش ابر نوالش كسي كه با لب خشك
به دست كاسهٔ چوبين گرفته عمان است
خبر رسيده به توران كه يك جهان آراست
كه در عمارت ويران سراي ايران است
علو همت عاليش در جهانگيري
بري ز نصرت انصار و عون اعوان است
لباس كوشش صد ساله در قرار جهان
نظر به سعي جميلش به قد يك آن است
ظهور جو هر صمصام اوست تا حدي
كه در غلاف به چشم غنيم عريان است
ايا خديو سليمان سپه كه هر مورت
درندهٔ جگر صد هزار ثعبان است
و يا محيط تلاطم اثر كه هر شورت
بلند موج تراز صد هزار طوفان است
فتد به زلزله گوي زمين اگر بيند
كه بر جبين تو چين در كف تو چوگان است
سر فلك در قصر تو را زمين فرساست
پر ملك سر خوان تو را مگس ران است
ز باد پويه به زانو زمين جهان پيماست
گهي كه جنبش رانت مشير يك ران است
به قدر جود تو در نيست در خزاين تو
اگرچه بيشتر از قطره‌هاي باران است
ز بعد نامتناهي به طول برده سبق
تباعدي كه كمال تو را ز نقصان است
بر آستان تو دايم گدا ز كثرت زر
چو گل جديد لباس و دريده دامان است
حسود نيز ازين غصهٔ جنون افزا
چو لالهٔ داغ به دل چاك در گريبان است
چو تير رخصت قتل مخالفت خواهد
به دستبوس كه رسم اجازه خواهان است
بي‌جواب تواضع دو تا كند قد خويش
كمان كه قبضهٔ او بوسه گاه پيكان است
پر است عرصهٔ عالم ز شهسوار اما
يكي ز شاه سواران سوار ميدان است
هزار نجم همايون طلوع گشته بلند
ولي يكيست كه خورشيد وش نمايان است
اگرچه در جسد هر زمين روان آبيست
همين يكيست كه نام وي آب حيوان است
عزيز كرده هر مصر يوسفيست ولي
يكي به شعلهٔ حسن آفتاب گنجان است
شدست دست زبردست آفريده بسي
ولي يكيست كه در آستين دستان است
نهند تخت نشينان به دوش خلق سرير
به دوشن باد ولي مسند سليمان است
پديد گشته به طي زمان كريم بسي
وليك حاتم طي پادشاه ايشان است
بر آسمان عدالت ستاره‌ها كم نيست
ولي ستارهٔ نوشيروان فروزان است
بسي در صدف افروز مي‌شود پيدا
ولي كجا بدر شاهوار يكسان است
هزار ابر مطر ريز هست ليك يكي
كه دايه بخش صدفهاست ابر نيسان است
هماست از همهٔ مرغان كه هر گدا كه فتاد
به زير سايهٔ او پادشاه دوران است
ز نوع نوع خلايق جهان پر است ولي
يكي كه اشرف خلق خداست انسان است
هزار قلعه گشا هست در خبر اما
يكيست قالع خيبر كه شاه مردان است
ز حصر اگرچه فزون است نسخهٔ‌هاي فصيح
يكي كه ختم فصاحت بر اوست قرآن است
جهان مدار اميرا به آن اميركبير
كه نام عرش مكانش علي عمران است
كه با خيال توام غائبانه بازاريست
كه جنس كاسب ارزان در آن همين جان است
اگر چه با تو ز عين درست پيماني
هزار صاحب ايمان مشدد ايمان است
يكيست كز فدويت رهين سودايت
به عقل و هوش و دل و جان و دين و ايمان است
وگرچه در سپهت از پي ثنا خواني
ظريف و شاعر و شيرين زبان فراوان است
يكي است آن كه ز اقلام نيشكر عملش
ز شرق تا بدر غرب شكرستان است
هزار قافلهٔ شكر به ملك بنگاله
بجنبش ني كلكش روان ز كاشان است
ولي ز غايت كم حاصليش افلاسي است
كه محتشم لقبيهاش محض بهتان است
ز شش جهت در روزي بروست بسته و او
به ملك نظم خداوند هفت ديوان است
ولي به دولت مدح تواش كنون در گوش
نويد حاصل صد بحر و معدن و كان است
هميشه تا فلك آفتاب دهر فروز
زوال ياب ز تاثير چرخ گردان است
ز آفتاب جلال تو دور باد زوال
كه كار دهر فروزي به دستش آسان است


قصيده شماره ۱۰ - در مدح مير محمدي خان فرمايد

۳۸ بازديد


چو گل ز صد طرفم چاك در گريبانست
نهال گلشن دردم من اين گل آنست
من شكسته دل آن غنچه‌ام كه پيرهنم
چو لالهٔ سرخ ز خوناب داغ پنهان است
گلي ز باغ جهان بهر من شكفت كزان
چو عندليب مرا صد هزار افغانست
غمي كه داده به چندين هزار كس دوران
مرا ز گردش دوران هزار چندانست
زمانه داد گريبان من به دست بلا
وليك تا ابدش دست من به دامان است
به بحر خون شدم از موج خيز حادثهٔ غرق
نگفت يك متنفس كه اين چه طوفان است
ز آه و گريهٔ من خون گريست چشم جهان
كسي نگفت كه آه اين چه چشم گريان است
چو شانهٔ باد سر مدعي باره فكار
كزو چه زلف بتان خاطرم پريشان است
ز بس كه مست مي جهل بود مي‌پنداشت
كه شيشهٔ دل مردم شكستن آسان است
ز كينه ساخت مراپايمال و داشت گمان
كه من ز بي‌مددي مورم او سليمان است
ولي نداشت ازينجا خبر كه صاحب من
امير عادل اعظم محمدي خان است
اسد مخافت و ضيغم شكار و ليث مصاف
كه صيد ارقم تيغش هزار ثعبان است
قمر وجاهت و مريخ تيغ و زهرهٔ نشاط
كه داغ بندگيش بر جبين كيوان است
يگانه‌اي كه درين شش دري سراي سپنج
پناه شش جهة و پشت چار اركان است
سكندري كه ز سد متين معدلتش
هميشه خانهٔ ياجوج ظلم ويران است
زهي رسيده به جائي كه كبرياي تو را
نه ابتدا نه نهايت نه حد نه پايان است
محيط جود تو بحريست بي‌كران كه در آن
حبابها چو سپهر برين فراوان است
ز لجه كرمت قلزميست هر قطره
چه قلزمي كه در آن صد هزار عمان است
تو آفتابي و كيوان بر آستانهٔ تو
به آستين ادب خاكروب ايوان است
ز عين مرتبه ذرات خاك پاي تو را
هزار مرتبه بر آفتاب رجحان است
ز تركتاز تو بر ران آسمان مه نو
نشان تازه‌اي از زخم نعل يكران است
تن فلك هدف ناوك زره بر تست
كه از ستاره بر او صد هزار پيكان است
سپهر منزلتا سرو را اگرچه مرا
هزار گونه شكايت ز دست دوران است
ولي به خوشدلي دولت ملازمتت
هزار منتم از روزگار بر جان است
به يك عطيه ز لطف تو مي‌شوم قانع
كه في‌الحقيقه به از صد هزار احسان است
اجازه ده كه ز احوال خويش يك دو سه حرف
ادا كنم كه سزاوار سمع سلطان است
عدوي سركش من آتشي است تيز و مرا
براي كشتن او صد دليل و برهان است
منم كه در چمن مدح حيدر كرار
هميشه بلبل طبعم هزار دستان است
سيه دلي كه بود در دلش عداوت من
بسان هيمهٔ دوزخ سزاش نيران است
منم فصيح زبان عندليب خوش نفسي
كه باغ منقبت از طبع من گلستان است
منافقي كه هلاك من از خدا خواهد
هلاك ساختن او رواج ايمان است
منم فدائي آل علي و مدعيم
به اين كه دشمن من گشته خصم ايشان است
رعايت دل من واجبست كشتن او
گناه نيست كه كفارهٔ گناهان است
شعار من شب و روزست مدح حيدر و آل
گواه دعوي من كردگار ديان است
فعال خصم بدافعال من ز اول عمر
چو ظاهر است چه حاجت به شرح تبيانست
دل مكدرش از زنگ جهل خالي نيست
ولي تنش ز لباس كمال عريان است
غرور مال چنان كرده غارت دينش
كه غافل از غضب شاه و قهر سلطان است
به قبض روح پليدش فرست قورچه‌اي
كنون كه قابض تمغاي ملك كاشان است
كه از توجه پاكان و آه غمناكان
درين دو روزه به خاك سياه يكسان است
به او مجال حكايت مده كه هر نفسش
در آستين حيل صد هزار دستان است
بزرگوارا اميرا اگرچه نظم فقير
نه در برابر شعر ظهير و سلمان است
ولي به تربيت روزگار در دل كان
حجر كه تيرهٔ جماديست لعل رخشان است
عروس فكرت ايشان ز فكر شاه و امير
به جلوه آمده در حجله گاه ديوان است
اگر تو نيز به اكسير تربيت سازي
مس وجود مرا زر درين چه نقصان است
چه محتشم به طفيل سگ تو گشت انسان
گر از سگان تو دوري كند نه انسان است
هميشه تا ز تقاضاي چرخ شعبده‌باز
زمانه حادثه انگيز و دهر فتان است
ز حادثات نهان سايهٔ حمايت شاه
پناه ذات تو بادا كه ظل يزدان است


قصيده شماره ۱۳ - وله ايضا

۳۶ بازديد


تا هست جهان به كام خان باد
خان كام‌ستان و كامران باد
تا هست زمانهٔ آن يگانه
سر خيل اعاظم زمان باد
هر بندهٔ بارگه نشينش
در مرتبهٔ باد شه نشان باد
خشت ته فرش آستانش
بر تارك هفتم آسمان باد
ماواي هماي دولت او
بالاتر از اين نه آشيان باد
ذاتش كه يگانهٔ زمانه است
ز آفات زمانه در امان باد
دستش كه هميشه تاج‌بخش است
افسر نه فرق فرقدان باد
اقبال كه مطلق‌العنان است
با او همه‌وقت همعنان باد
نصرت ز پي عساكر او
پيوسته چو بي‌روان روان باد
فتحش به ملازمت شب و روز
در سلسلهٔ ملازمان باد
هر فتح كه رخ نمايد از خان
فتحي دگر از قفاي آن باد
از خيل غنيم او غنيمت
در لشگر وي جهان جهان باد
خصمش كه ز عمر مي‌كشد رنج
منت كش مرگ ناگهان باد
امروز چو شاه محتشم اوست
لطفيش به محتشم نهان باد
او باقي و دولتش مقارن
بادولت صاحب الزمان باد
اين نظم بديهه چون دعائيست
معروض به خان نكته‌دان باد


قصيده شماره ۱۵ - در مدح عالم فاضل شيخ عبدالعال

۳۵ بازديد


مرا غمي است ز بيداد چرخ بي‌بنياد
كه بردهٔ عشرتم از خاطر و نشاط از ياد
مرا تبي است كه گر از درون برون افتد
به نبض من نتواند طبيب دست نهاد
مرا دليست كه هست از كمال بوالعجبي
به آه سرد گدازنده دل فولاد
مرا رخيست كبود آن چنان ز سيلي غم
كه روي اخگر پيكر گداخته ز رماد
مرا سريست گران آن چنان كه سرتاسر
زمين بلرزد اگر از تن افكند جلاد
مرا ز داغ واسف سينه سربه سر مجروح
ز ديدن گل و شمشاد از چه باشم شاد
مرا دميست كه نسبت به سوز بي‌حد او
دم از نسيم جنان مي‌زند دم حداد
مدام دلم همي آرد از مجرهٔ فلك
كه مرغ روح من خسته را شود صياد
هميشه تيشه همي سازد از هلال سپهر
كه در دلم نگذارد بناي عيش آباد
اگر كنم سفري بس بعيد نيست بعيد
ور از وطن نروم هست جاي استبعاد
منم به دشت جنون سر نهاده چون مجنون
منم به كوه بلا پا فشرده چون فرهاد
منم ز دست قضا نوش كرده زهر ستم
منم ز شست قدر خوردهٔ ناوك بيداد
نخورده لقمه‌اي از خوان رزق خود بي‌دود
نبوده لحظه‌اي از دست بخت خود بيداد
ز اقتضاي قضا صد قضيه‌ام واقع
تمام عكس مرام و همه نقيض مراد
ز افتراق احبا ميان ما و سرور
قضيه مانعة الجمع در جميع مواد
قياس حالم ازين كن كه مهر من با خلق
به هيچ شكل ندارد نتيجه غير عناد
ميانهٔ من و عيش اتصال طرفه‌ترست
ز اجتماع نقيضين و الفت اضداد
به سست طالعي من نديده فرزندي
قضا كه هست عروس زمانه را داماد
نه رام با من گمنام شخصي از اشخاص
نه يار من افكار فردي از افراد
به فكر بي كسي خود فتاده بودم دوش
كه داشتم ز سردرد تا سحر فرياد
نداشتم چو درين كهنه دودمان اميد
كه جز ودود رسد كس به داد اهل و داد
سمند عزم برانگيختم كه يك باره
رخ نياز ز معبود آورم ز عباد
ندا رسيد كه مشكل رسي به مقصد خويش
ز مقتداي زمان نا نموده استمداد
سپهر رخش سليمان منش كه مي‌رسدش
ز روي حكم اگر زين نهد برابرش باد
مكين مسند اجلال شيخ عبدالعال
كزوست كشور دين و ديار شرع‌آباد
در يگانه درياي اجتهاد كه هست
به فضل و مرتبه از خلق بر و بحر زياد
دروس نافع او در نهايت تنقيح
كه بهتر از همه داند قواعد ارشاد
كند سراير تقدير بي‌خلاف عيان
به نور تبصره از راي مقنع و قاد
بود ز لمعهٔ مصباح ذات كامل او
هزار منهج ايضاح در طريق رشاد
توجهش چو به نهج الحق است و كشف الصدق
كدام باب به مفتاح او نيافت گشاد
به منتهاي بيان بحث دين ز تبيانش
كه روزگار فصيحي چو او ندارد ياد
به لطف منطق او اهل علم را تصديق
كه در كلام فصيحش صحيح نيست فساد
يكي ز صد ننويسند وصفش ار به مثل
نه آسمان شود اوراق و هفت بحر مداد
زهي به نفس مقدس نفوس را مرشد
زهي به عقل مكمل عقول را استاد
تفاوت تو بر آحاد مردم آن قدر است
كه در طريق حساب از الوف بر آحاد
خطاست دعوي حقيقت از مخالف تو
چنان كه دعوي پروردگار از شداد
جواهر سخنم گرچه هست بي‌قيمت
درين ديار كه بازار شاعريست كساد
از آن عقايد ارباب دين باوست درست
كه داد داوري و عدل در شرايع داد
زمان زمان فقها را ز قولش استدلال
نفس نفس حكما را به حكمش استشهاد
بود بديع كلام مفيد مختصرش
چو در بيان معاني كند نكات ايراد
به قول و فعل وي از مهد تا به عهد خرد
نكرده سهو و خطائي به هيچ نحو اسناد
ز فعل ماضي و مستقبلش خدا راضي
كه هست مصدر احسان به امر و نهي عباد
ز نوع انس و ملك جنس علم و جوهر فضل
توراست خاصه كه داري كمال استعداد
محاسبان فلك عاجزند از آن كه كنند
ثواب طاعت يك روزه تو راتعداد
ز شست و شوي تو گرديده دلق باده كشان
هزار مرتبه اطهر ز خرقه زهاد
صلاح راي تو خال خلاف از رخ خلق
چنان ربوده كه صبح از رخ زمانه سواد
طواف كوي تو و قتل دشمنت دارند
يكي فضيلت حج ديگري ثواب جهاد
مراست ذكر جميلت هميشه ورد زبان
كه هست اجمل اذكار و افضل اوراد
ايا مه فلك سروري كه امر توراست
فلك مطبع و قضا تابع و قدر منقاد
اگرچه محتشم از گردش قضا و قدر
به پاي بوس سگان در تو دير افتاد
ولي نهاد چنان سر به طوق بندگيت
كه تا قيام قيامت نمي‌شود آزاد
ولي به غلغلهٔ كوس مدحتت فكنم
خروش و ولوله در چرخ اگر كني امداد
درين سراچه كه از صرف گوي اجوف چرخ
بناي ناقص عهد است سست و بي‌بنياد
بناي حشمت جاهت كه سالم است و صحيح
مثال دولت شه قوتش مضاعف باد