قصيده شماره ۱۶ - در مدح پادشاه دكن گفته

۴۰ بازديد


دهنده‌اي كه به گل نكهت و به گل جان داد
به هركس آن چه سزا بود حكمتش آن داد
به عرش پايه عالي به فرش پايهٔ پست
ز روي مصلحت و راي مصلحت‌دان داد
به دهر ظل خرد آن قدر كه بود ضرور
ز پرتو حركات سپهر گردان داد
به ابر قطره چكاندن به باد قره زدن
براي نزهت ديرين سراي دوران داد
دو كشتي متساوي اساس را در بحر
يكي رساند به ساحل يكي به طوفان داد
دو سالك متشابه سلوك را در عشق
يكي ز وصل بشارت يكي ز هجران داد
هزار دايه طلب را ز حسرت افزائي
رساند بر سر گنج و به كام ثعبان داد
هزار خسته جگر را ز صبر فرمائي
گداخت جان ز غم آنگه نويد جانان داد
گداي كوچه و سلطان شهر را از عدل
عديل وار حيات و ممات يكسان داد
درين مقاسمه‌اش نيز بود مصلحتي
كه مسكنت به گدا سلطنت به سلطان داد
زبان بسته كه بد حكمتي نهفته در آن
به كمترين طبقات صنوف حيوان داد
عزيز كرده زباني كه وقت قسمت فيض
دريغ داشت ز جن و ملك به انسان داد
به شكرين دهنان داد از سخن نمكي
كه چاشني به نباتات شكرستان داد
به قد سروقدان كرد جنبشي تعليم
كه خجلت قد رعناي سرو بستان داد
بر ابروان مقوس زهي ز قدرت بست
كه سهم چرخ مقوس ز تيرپران داد
ز باغ حسن سيه نرگسي چو چشم انگيخت
به آن بلاي سيه خنجري چو مژگان داد
به چشمهاي سيه شيوه‌اي ز ناز آموخت
كه هر كه خواست به آن شيوه دل دهد جان داد
به ناز داد سكوني كه وصف نتوان كرد
به عشوه طي لساني كه شرح نتوان داد
به هر كه لايق اسباب كامراني بود
سرور و مسند و خر گاه چتر و چوگان داد
بهر كه در طلب گنج لايزالي بود
گليم مختصر فقر و گنج ويران داد
به هر يكي ز سلاطين به صورتي ديگر
بسيط عرصه‌اي اندر بساط دوران داد
چو پادشاهي اقليم صورت و معني
زياده ديد از ايشان بمير ميران داد
غياث ملت و دين كافتاب دولت او
ز خاك يزد ضيا تا به عرش يزدان داد
سمي والد سامي محمد عربي
كه داد رونق دين و رواج ايمان داد
خدايگان سلاطين كه چتر سلطنتش
به سايه جاي هزاران خديو و خاقان داد
بذرهٔ تربيتش كار آفتاب آموخت
به مور تقويتش قدرت سليمان داد
قيام ركن جلالش كه قايم ابديست
بسي مدد به قوام چهار اركان داد
نه ابر ريخت به دشت و نه بحر داد به بر
به سايل آن چه كفش آشكار و پنهان داد
دلش ز جوهر احيا توان گريست كريم
كه هرچه مرگ ز مردم گرفت تاوان داد
قضا زد آتش غيرت به مهر و ماه آن دم
كه پاسباني ايوان او به كيوان داد
سپهر بر در او در مراتب خدمت
نخست پايه به سلطان چهارم ايوان داد
چو گشت لشگريش فارس زمانه به او
قضا ز هفت فلك هفت گونه خفتان داد
پلاس پوش درش خلعت مريدي خويش
به شاه و خسرو و خاقان و خان و سلطان داد
به تو شمال وي از صحن پر كواكب چرخ
فلك فراخور شيلان او نمكدان داد
بگرد رفت هزار ازدحام حشر آن جا
كه ميزبان سخايش صلاي مهمان داد
به شرق و غرب جهان زينتي كه شاه ربيع
دهد ز سبزه و گل او ز سفره و خوان داد
به جاي سبزه زبرجد دمد ز خاك اگر
توان خواص كف او به ابر نيسان داد
كرم بر اوست مسلم كه آن چه وقت سؤال
گذشت در دل سايل هزار چندان داد
براي آن كه ز طول حيات داد حضور
تواند آن شه خرم دل طرب ران داد
اگر زمانه كند كوتهي قضا خواهد
به بازگشت زمان گذشته فرمان داد
سخاي او كه ز احسان به منعم و مفلس
هر آنچه داد بري از فتور و نقصان داد
به جيب محتشمان لعل و در به دامان ريخت
به دست بي درمان سيم و زر به ميان داد
چو پا نهاد ز دشت عدم به ملك وجود
به جود دست برآورد و داد احسان داد
فتاد زلزله در گور حاتم از غيرت
چو شخص همت او رخش جود جولان داد
لب صدف پر ترجيح دست او برابر
گشوده گشت و گواهي ز بحر عمان داد
به ملك مصر مگر داده باشد از يوسف
ازو به خطهٔ يزد آن شرف كه يزدان داد
ايا بلند جنابي كه آستان تو را
فلك گراني قدر از جباه شاهان داد
توئي ز معدلت آن كسرئي كه در عهدت
رواج عدل از ايران اثر به توران داد
تو در ممالك قدس آن شهي كه مالك ملك
و گر تو را ز ملايك هزار دربان داد
نخست رابطه انگيزي از ولاي تو كرد
مهيمني كه به ارواح ربط ابدان داد
شكوه سنج تو را عالم ثقيل و خفيف
ز سطح‌هاي فلك كفه‌هاي ميزان داد
خدا شناس كه مادون ذات واجب را
به ممكنات قرار از كمال ايقان داد
تو را به دور تو بر ممكنات فايق ديد
تو را به عهد تو بر كائنات رجحان داد
اگر ازين فلك تيز رو سكون طلبي
چو خاك بايدت از طوع تن به فرمان داد
و گر برين كره آرميده بانگ زني
به او قرار و سكون تا به حشر نتوان داد
كسي نظير تو باشد كه وضع پست و بلند
به عكس يابد اگر در زمانه سامان داد
تواند از زبر و زير كردن گيتي
به زير هفت زمين جاي اين نه ايوان داد
كسي عديل تو باشد كه گر به نوع دگر
به پايدش نسق گرم و سرد دوران داد
ز فيض قرب جنابت كه كيميا اثر است
فلك به عالي و سافل خواص چندان داد
كه خاك رهگذر كمترين منازل يزد
بديده‌ها اثر سرمه صفاهان داد
ز خاك پاي سگان در تو يك ذره
به حاصل دو جهان هر كه داد ارزان داد
حيات را تو اگر پاس داري اندر دهر
ممات را نتوان احتمال امكان داد
به خصم تشنه جگر هم رساند دست تو فيض
كه آبش از مطر قطره‌هاي باران داد
ملك حشم ملكا محتشم كه قادر فرد
ز لطف بر سخنش اقتدار سحبان داد
نمود ساز ز اقسام نظم قانوني
كه مالش حسن و گوشمال حسان داد
اگرچه از اثر بخت واژگون اكثر
مقدمات ثنايش نتيجهٔ خسران داد
دل تو آن محك آمد كه از مراتب فرد
ز مخزن كرمش راتب نمايان داد
به حال جمعي اگر برد از سخاي تو رشك
ولي به نعمت هر ساله رشك ايشان داد
چو بود عيب گداي تو محض گيرائي
ز التفات تو هم نان گرفت و هم نان داد
هميشه تا به كف روزگار در و گهر
توان ز موهبت بحر و كان فراوان داد
ز اقتدار تواند كف به خلق جهان
عطيه بيش ز بحر و زياده از كان داد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد