قصيده شماره ۲۰ - تجديد مطلع

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۰ - تجديد مطلع

۳۳ بازديد


ملك اگر جسم و عدل جان باشد
ملك و عدل خدايگان باشد
شهسواري كه نعل شبرنگش
افسر شاه خاوران باشد
سرفرازي كه گرد نعلينش
زينت افسر سران باشد
آن كه از صدمت عدالت او
دزد چاوش كاروان باشد
وانكه از هيبت سياست او
گرگ ياغي سگ شبان باشد
اي فلك رتبهٔ كابلق حكمت
همه جا مطلق‌العنان باشد
فارس دولت تو را دوران
همه يك ران به زير ران باشد
نرسد سه فتنه را خللي
گر نه تيغ تو در ميان باشد
روز هيجا هماي تير تو را
طعمه از مغز استخوان باشد
در زماني كه از هجوم سپاه
رستخيز از دو حد عيان باشد
بر هوا گرد تيره از چپ راست
آتش فتنه را دخان باشد
در زميني كه از غبار مصاف
چهرهٔ آسمان نهان باشد
گه ز دست يلان تيرانداز
لرزه در پيكر كمان باشد
گه ز سهم خدنگ طاير روح
مرغ گم كرده آشيان باشد
در كمان تير جان شكار بود
در كمين مرگ ناگهان باشد
عكس پيكان ناوك پران
ماهي چشمه سنان باشد
هركجا چاشني چشاند گرز
مرد را مغز در دهان باشد
هركه را شربتي دهد شمشير
سير از شربت روان باشد
هرچه در خاطر اجل گذرد
تيغ را بر سر زبان باشد
چو عنان فرس به جنباني
رعشه در جسم انس و جان باشد
اولين حمله تو را در پي
فتنهٔ آخرالزمان باشد
ملك‌الموت هم فتد به گمان
كز قتالت نه در امان باشد
خويش را زان ميان كشد به كران
جان خود را نگاهبان باشد
رمحت آن گاه قبض روح كند
تيغت آن وقت جانستان باشد
هم شتاب تو يك زمان در حرب
فتح را عمر جاودان باشد
هم درنگ تو يك نفس در جنگ
مهلت صد هزار جان باشد
رايت آن عقده‌اي كه بگشايد
گره ابروي كمان باشد
سهمت آن شعله‌اي كه بنشاند
علم اژدها نشان باشد
گرنه وصف حديد تيغ توام
سبب حدت لسان باشد
اين معاني كه نكته‌هاي بديع
تنگ در قالب بيان باشد
اي بسان قضا قدر فرمان
خود به فرما روا چه‌سان باشد
كه حجر رونق گوهر شكند
لؤلؤ ارزان خزف گران باشد
خاك را قيمت عبير بود
كاه را نرخ زعفران باشد
لقب بوريا بود زربفت
نام كرباس پرنيان باشد
بلبل اندر قفس بود محبوس
زاغ در باغ و بوستان باشد
من چنان شمع معني افروزم
كانوري مستنير از آن باشد
ديگران را به مجلس انور
سايهٔ‌وش با تو اقتران باشد
روي خصم از شكست من تا كي
رشگ گلنار و ارغوان باشد
استخوان ريزه‌هاي من تا چند
غرقه در خون چه ناردان باشد
محتشم رخش شكوه گرم مران
كاتش آتش دخان دخان باشد
خود چه نسبت تو را به خصم زبون
گر ز سر تا قدم زبان باشد
توئي اكنون خروس عرش سخن
چه گزندت ز ماكيان باشد
كي به طبع بلند آيد راست
كه آسمان همچو ريسمان باشد
اينك الماس نظم بسم‌الله
هر كه را ميل امتحان باشد
گر به سوي عرايس سخنت
نظر شاه نكته‌دان باشد
يابي آن منزلت كه خاك رهت
سرمهٔ چشم همگنان باشد
داورا تا به كي ز زاري دل
بي دلي زار و ناتوان باشد
كرده قالب تهي ز غصه چه ني
همه دم همدم فغان باشد
مانده در جلدش استخواني چند
تنگ دل چون خلال دان باشد
ملك جانش بخر به نيم نظر
عهده بر من گرت زيان باشد
تا ز آمد شد خزان و بهار
باغ گه پير و گه جوان باشد
شاه را رياض دولت تو
بي‌نشان از پي خزان باشد
باد باطل به تو گمان زوال
تا يقين مبطل گمان باشد
باد بخت جوان و رايت پير
تا ز پير و جوان نشان باشد
تا كران هست ملك هستي را
هستيت ملك بي‌كران باشد
زير فرمانت آسمان و زمين
تا زمين زير آسمان باشد
كمر خدمت تو بندد چرخ
تا بر افلاك كهكشان باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد