من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رباعي شماره ۸۰

۳۱ بازديد


با آن كه به مهر آزمونم كردي
در بارگه وفا ستونم كردي
با يان قدم دير تحرك كه مراست
از خاطر خود زود برونم كردي


رباعي شماره ۸۴

۳۲ بازديد


هرنجم كه بر فلك رود زايت وي
رجعت كند اختلال در رفعت وي
نواب ولي نجم غرايب اثريست
كه آثار سعادتست در رجعت وي


رباعي شماره ۸۳

۳۳ بازديد


عيد آمد و بانگ نوبت سلطاني
هرگوشه گذشت از فلك چوگاني
بر چرخ برين جذر اصم گوش گرفت
از غلغلهٔ كوس محمد خاني


رباعي شماره ۸۲

۳۱ بازديد


اين حوض كه در ديده هر نكته رسي
از جام جهان نماسبق برده بسي
آيينهٔ صد صورت گوناگونست
آيينهٔ بدين گونه نديدست كسي


شماره ۱ : باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

۳۲ بازديد


باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مي‌كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مي‌كنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پروردهٔ كنار رسول خدا حسين

كشتي شكست خوردهٔ طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
گر چشم روزگار به رو زار مي‌گريست
خون مي‌گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك
زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مي‌مكند
خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق مي‌رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمي كه لشگر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمهٔ سلطان كربلا

آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي
وين خرگه بلند ستون بي‌ستون شدي
كاش آن زمان درآمدي از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روي زمين قيرگون شدي
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
يك شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدي
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب‌وار گوي زمين بي‌سكون شدي
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدي
كاش آن زمان كه كشتي آل نبي شكست
عالم تمام غرقه درياي خون شدي
آن انتقام گر نفتادي بروز حشر
با اين عمل معاملهٔ دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند

برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
بس آتشي ز اخگر الماس ريزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبي زدند
وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشهٔ ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد
بر حلق تشنهٔ خلف مرتضي زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح‌الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانهٔ ايمان شود خراب
از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كار كان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي‌ملال

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند
يك باره بر جريدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمي كه با كفن خونچكان ز خاك
آل علي چو شعلهٔ آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت
گلگون كفن به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار
موجي به جنبش آمد و برخاست كوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتي فتاد از حركت چرخ بي‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه‌اي كه گيسوي حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هرجا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد
هرجا كه بود طايري از آشيان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بي‌اختيار نعرهٔ هذا حسين زود
سر زد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايهاالرسول

اين كشتهٔ فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بي‌آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
ني ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام
يك نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركهٔ كربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان
در ديدهٔ اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه‌خيز
روي زمين به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائي چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائي چنين نكرد

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده‌اي
وز كين چها درين ستم آباد كرده‌اي
بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‌اي
اي زاده زياد نكرداست هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‌اي
كام يزيد داده‌اي از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‌اي
بهر خسي كه بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‌اي
با دشمنان دين نتوان كرد آن چه تو
با مصطفي و حيدر و اولاد كرده‌اي
حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن
آزرده‌اش به خنجر بيداد كرده‌اي

ترسم تو را دمي كه به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


رباعي شماره ۸۵

۳۲ بازديد


اي شمع سرا پردهٔ شاهنشاهي
سرگرم تو ذرات ز مه تا ماهي
گر پرده ز چهره افكني برخيزد
بانگ از عرب و عجم كه ماهي ماهي


شماره ۳ - من نتايج افكاره في مرثيه‌اخيه‌الصاحب الاجل الاكرام خواجه عبدالغني

۳۲ بازديد


ستيزه گر فلكا از جفا و جور تو داد
نفاق پيشه سپهرا ز كينه‌ات فرياد
مرا ز ساغر بيداد شربتي دادي
كه تا قيامتم از مرگ ياد خواهد كرد
مرابگوش رسانيدي از جفا حرفي
كه رفت تا ابدم حرف عافيت از ياد
در آب و آتشم از تاب كو سموم اجل
كه ذره ذره دهد خاك هستيم بر باد
نه مشفقي كه شود بر هلاك من باعث
نه مونسي كه كند در فناي من امداد
نه قاصدي كه ز مرغ شكسته بال و يم
برد سلام به آن نخل بوستان مراد
سرم فداي تو اين باد صبح دم برخيز
برو به عالم ارواح ازين خراب آباد
نشان گمشدهٔ من بجو ز خرد و بزرگ
سراغ يوسف من كن ز بنده و آزاد
به جلوه‌گاه جوانان پارسا چه رسي
ز رخش عزم فرودآ و نوحه كن بنياد
چو ديده بر رخ عبدالغني من فكني
ز روي درد برآر از زبان من فرياد

بگو برادرت اي نور ديده داده پيام
كه اي ممات تو بر من حيات كرده حرام

دلم كه مي‌شد از ادراك دوري تو هلاك
تو خود بگو كه هلاك تو چون كند ادراك
تو خورده ضربت مرگ و مرا برآمده جان
تو كرده زهر اجل نوش و من ز درد هلاك
به خاك خفته تو از تند باد فتنه چو سرو
به باد رفته من از آه خويش چون خاشاك
گر از تو بگسلم اي نونهال رشتهٔ مهر
به تيغ كين رگ جانم بريده باد چو تاك
ور از پي تو نتازم سمند جان به عدم
سرم به دست اجل بسته باد بر فتراك
شبي نمي‌گذرد كز غمت نمي‌گذرد
شرار آهم از انجم فغانم از افلاك
بر آتش دل خود سوختن چو ممكن نيست
بهر زه مي‌كشم از سينه آه آتشناك
اجل چو جامهٔ جانم نمي‌درد بي‌تو
درين هوس به عبث مي‌كنم گريبان چاك
ز ابر ديده به خوناب اشگم آلوده
كجاست برق اجل تا مرا بسوزد پاك
روا بود كه تو در زير خاك باشي و من
سياه پوشم و بر سر كنم ز ماتم خاك

چرا تو جامه نكردي سياه در غم من
چرا تو خاك نكردي بسر ز ماتم من

چرا ز باغ من اي سرو بوستان رفتي
مرا ز پاي فكندي و خود روان رفتي
در يگانه من از چه ساختي دريا
كنار من ز سرشك و خود از ميان رفتي
ز ديدهٔ پدر اي يوسف ديار بقا
چرا به مصر فنا بي‌برادران رفتي
به شمع روي تو چشم قبيله روشن بود
به چشم ز خم غريبي ز دودمان رفتي
گمان نبود كه مرگ تو بينم اندر خواب
مرا به خواب گران كرده بيگمان رفتي
تو را چه جاي نمودند در نشيمن قدس
كه بي‌توقف ازين تيرهٔ خاكدان رفتي
درين قضيه تو را نيست حسرتي كه مراست
اگرچه با دل پر حسرت از جهان رفتي
مراست غم كه شدم ساكن جحيم فراق
تو را چه غم كه سوي روضهٔ جنان رفتي

ز رفتن تو من از عمر بي‌نصيب شدم
سفر تو كردي و من در جهان غريب شدم

كجائي اي گل گلزار زندگاني من
كجائي اي ثمر نخل شادماني من
ز ديده تا شدي اي شاخ ارغوان پنهان
به خون نشانده مرا اشك ارغواني من
بيا ببين كه كه فلك از غم جواني تو
چو آتشي زده در خرمن جواني من
بيا ببين كه چه سان بي‌بهار عارض تو
به خون دل شده تر چهرهٔ خزاني من
خيال مرثيه‌ات چون كنم كه رفته به باد
متاع خرده شناسي و نكته داني من
اجل كه خواست تو را جان ستاند از ره كين
چرا نخست نيامد به جان ستاني من
چو در وفات نمردم چه لاف مهر زنم
كه خاك بر سر من باد و مهرباني من
ز شربتي كه چشيدي مرا بده قدري
كه بي‌وجود تو تلخ است زندگاني من
ز پرسشم همه كس پا كشيد جز غم تو
كه هست تا به دم مرگ يار جاني من
چو مرگ همچو توئي ديدم و ندادم جان
زمانه شد متحير ز سخت جاني من

كه هر كه جان رودش زنده چون تواند بود
چراغ مرده فروزنده چون تواند بود

كجاست كام دل و آرزوي ديدهٔ من
كجاست نور دو چشم رمد رسيدهٔ من
گزيده‌اند ز من جملهٔ همدمان دوري
كجاست همدم يكتاي برگزيدهٔ من
فغان كه از قفس سينه زود رفت برون
چو مرغ روح تو مرغ دل رميدهٔ من
اميد بود كه روز اجل رود در خاك
به اهتمام تو جسم ستم كشيدهٔ من
فغان كه چرخ به صد اهتمام مي‌شويد
غبار قبر تو اكنون به آب ديدهٔ من
زمانه بي تو مرا گو كباب كن كه شداست
پر از نمك دل مجروح خون چكيدهٔ من
سياه باد زبانش كه بي‌محابا راند
زبان به مرثيه اين كلك سر بريدهٔ من
ز شوره گل طلبد هر كه بعد ازين جويد
طراوت از غزل و صنعت از قصيدهٔ من

چرا كه بلبل طبعم شكسته بال شده
زبان طوطي نطقم ز غصه لال شده

گل عذار تو در خاك گشت خوار دريغ
خط غبار تو در قبر شد غبار دريغ
بهار آمد و گل در چمن شكفت و تو را
شكفته شد گل حسرت درين بهار دريغ
بماند داغ تو در سينه يادگار و نماند
فروغ روي تو در چشم اشگبار دريغ
نكرده شخص تو بر رخش عمر يك جولان
روان به مركب تابوت شد سوار دريغ
بهار عمر تو را بود وقت نشو و نما
تگرگ مرگ برآورد از آن دمار دريغ
ز قد وروي تو صد آه وصدهزار فغان
ز خلق و خوي تو صد حيف و صد هزار دريغ
ز مهربانيت اي ماه اوج مهر افسوس
ز همزبانيت اي سرو گل عذار دريغ
تو را سپهر ملاعب گران بها چون يافت
ربود از منت اي در شاه وار دريغ
شكفته‌تر ز تو در باغ ما نبود گلي
به چشم زخم خسان ريختي ز بار دريغ
تو كز قبيله چو يوسف عزيزتر بودي
به حيلهٔ گرگ اجل ساختت شكار دريغ

دريغ و درد كه شد نرگس تو زود به خواب
گل عذار تو بي‌وقت شد به زير نقاب

فغان كه بي‌گل رويت دلم فكار بماند
به سينه‌ام ز تو صد گونه خار بماند
غبار خط تو تا شد نهان ز ديدهٔ من
ز آهم آينهٔ ديده در غبار بماند
ز لاله‌زار جهان تا شدي به باغ جنان
دلم ز داغ فراقت چو لاله‌زار بماند
ز بودن تو مرا شادي كه بود به دل
به دل به غم شد و در جان بي‌قرار بماند
تو از ميان شدي و همدمي نماند به من
به غير طفل سرشگم كه در كنار بماند
تو زخم تير اجل خوردي از قضا و مرا
به دل جراحت آن تير جان شكار بماند
به هيچ زخم نماند جراحتي كه مرا
ز نيش هجر تو بر سينه فكار بماند
تو رستي از غم اين روزگار تيره ولي
مصيبتي به من تيره روزگار بماند
اجل تو را به ديار فنا فكند و مرا
به راه پيك اجل چشم انتظار بماند
فغان كه خشك شد از گريه چشم و تابد
بناي فرقت ما و تو استوار بماند

طناب عمر تو را زد اجل به تيغ دريغ
گسست رابطهٔ ما ز هم دريغ

چه داغها كه مرا از غم تو بر تن نيست
چه چاكها كه ز هجر تو در دل من نيست
كدام دجله كه از اشك من نه چون درياست
كدام خانه كه از آه من چو گلخن نيست
مرا چو لاله ز داغ تو در لباس حيات
كدام چاك كه از جيب تا ابد امن نيست
دگر ز پرتو خورشيد و نور ماه چه فيض
مرا كه بي‌مه روي تو ديده روشن نيست
شكسته بال نشاطم چنان كه تا يابد
جز آشيان غمم هيچ جا نشيمن نيست
چو بحر بر سر از ان كف زنم كه از كف من
دري فتاده كه در هيچ كان و معدن نيست
از آن به بانك هزارم كه رفته از چمنم
گلي به باد كه در صحن هيچ گلشن نيست
چو او برادر با جان برابر من بود
مرا ز درويش زنده بودن نيست
ببين برابري او با جان كه تاريخش
به جز برادر با جان برابر من نيست

خبر ز حالت ما آن برادران دارند
كه جان به يكديگر از مهر در ميان دارند

برادرا ز فراق تو در جهان چه كنم
به دل چه سازم و با جان ناتوان چه كنم
قدم ز بار فراق تو شد كمان او
جدل به چرخ مقوس نمي‌توان چه كنم
توان تحمل بار فراق كرد به صبر
ولي فراق تو باريست بس گران چه كنم
تب فراق توام سوخت استخوان و هنوز
برون نمي‌رود از مغز استخوان چه كنم
به جانم و اجل از من نمي‌ستاند جان
درين معامله درمانده‌ام به جان چه كنم
ز جستجوي تو جانم به لب رسيد و مرا
نمي‌دهند به راه عدم نشان چه كنم
به همزبانيم آيند دوستان ليكن
مرا كه با تو زبان نيست همزبان چه كنم
فلك ز ناله زارم گرفت گوش و هنوز
اجل نمي‌نهدم مهر بر دهان چه كنم
هلاك محتشم از زيستن به هست اما
اجل مضايقه‌اي مي‌كند در آن چكنم
محيط اشك مرا در غم تو نيست كران
من فتاده در آن بحر بي‌كران چه كنم

چنين كه غرقه طوفان اشك شد تن من
اگر چو شمع نميرم رواست كشتن من

مهي كه بي تو برآمد در ابر پنهان باد
گلي كه بي تو برويد به خاك يكسان باد
شكوفه‌اي كه سر از خاك بركند بي تو
چو برگ عيش من از باد فتنه ريزان باد
گلي كه بي تو بپوشد لباس رعنائي
ز دست حادثه‌اش چاك در گريبان باد
درين بهار اگر سبزه از زمين بدمد
چو خط سبز تو در زير خاك پنهان باد
اگر بسر نهد امسال تاج زر نرگس
سرش ز بازي گردون به نيزه گردان باد
اگر نه لاله بداغ تو سر زند از كوه
لباس زندگيش چاك تا به دامان باد
اگر نه سنبل ازين تعزيت سيه پوشد
چو روزگار من آشفته و پريشان باد
اگر بنفشه نسازد رخ از طپانچه كبود
مدام خون زد و چشمش بروي مژگان باد
من شكسته دل سخت جان سوخته بخت
كه پيكرم چو تن نازك تو بي جان باد
اگر جدا ز تو ديگر بناي عيش نهم
بناي هستيم از سيل فتنه ويران باد

تو را مباد به جز عيش در رياض جنان
من اين چنين گذرانم هميشه و تو چنان

تو را به سايهٔ طوبي و سدرهٔ جا بادا
نويد آيهٔ طوبي لهم تو را بادا
زلال رحمت حق تا بود بخلد روان
روان پاك تو در جنت‌العلا بادا
اگرچه آتش بيگانگي زدي بر من
به بحر رحمت حق جانت آشنا بادا
در آفتاب غمم گرچه سوختي جانت
به سايهٔ علم سبز مصطفي بادا
چو تلخكام ز دنيا شدي شراب طهور
نصيب از كف پر فيض مرتضي بادا
نبي چو گفت شهيد است هركه مرد غريب
تو را ثواب شهيدان كربلا بادا
دمي كه حشر غريبان كنند روزي تو
شفاعت علي موسي رضا بادا
چو رو به جانب جنت كني ز هر جانب
به گوشت از ملك جنت اين ندا بادا

كه اي شراب اجل كرده در جواني نوش
بيا و از كف حورا مي طهور بنوش


شماره ۲ - دوازده بند در مرثيهٔ شاهنشاه مغفور شاه طهماسب صفوي انارالله برهانه

۳۳ بازديد


ناگهان برخاست ظلماني غباري از جهان
كز سوادش در سياهي شد زمين و آسمان
ناگهان سر كرد طوفان خيز سيلي كز زمين
كند بيخ خرمي تا دامن آخر زمان
ناگهان آتش چكان سيفي برآمد كز هوا
برتر و خشك جهان شد بي‌دريغ آتش فشان
ناگهان در هفت گردون اضطرابي شد پديد
كز تزلزل شد خلل در چار ديوار جهان
ناگهان در شش جهت شد وحشتي كز دهشتش
طايران قدسي افتادند زين هفت آسمان
ناگهان آهي برآمد از نهاد روزگار
كز تف او قيرگون شد قيروان تا قيروان
ناگهان حرفي به ايما و اشارت گفته شد
كز تكلم ساخت جن و انس را كوته‌زبان

اين چه حرف دل‌خراش ناملايم بود آه
كز دل آمد بر زبان بادا زبان ما سياه

اي فلك ديدي كه بيداد تو با عالم چه كرد
باد قهرت با چراغ دوره آدم چه كرد
بر سر ايوان كيوان گرد اين طوفان چه بيخت
با رخ خورشيد تابان دود اين ماتم چه كرد
از بساط شش جهت دست غنيم جان چه برد
با بسيط نه فلك موج محيط غم چه كرد
اين خسوف بي‌گمان بر مه چه ديواري كشيد
وين كسوف ناگهان با نير اعظم چه كرد
دهر كز فيض دم عيسي به خلقي داد جان
از گران جاني ببين با شاه عيسي دم چه كرد
داغ مرگ افتاده بي‌مرهم ندانم شاه را
وقت چون دريافت با آن داغ بي‌مرهم چه كرد
خاتم شاهي كه به روي نام شاهي نقش بود
دست حكاك اجل با نقش آن خاتم چه كرد

دست دوران شد تهي كان نقد جان برجا نماند
پشت گردون شد دو تا كان گوهر يكتا نماند

حيف از آن جمشيد خورشيد افسر گردون سرير
حيف از آن داراي گيتي داور روشن ضمير
حيف از آن خاقان قيصر چاكر كسري غلام
كانچه ممكن بود بودش در جهان الا نظير
حيف از آن شاه حسن خلق جهان پرور كه بود
خلق او خلق عظيم و ملك او ملك كبير
حيف از آن داور كه در عهدش نشد هرگز بلند
نالهٔ شيخ كبير و گريهٔ طفل صغير
حيف از آن تمكين كه در اوقاف عالم‌گيريش
گوش چرخ چنبري نشنيد بانگ داروگير
حيف از آن تدبير عالم‌گير كز تاثير آن
بود در طوق اطاعت گردن چرخ اسير
حيف از آن پرگاردار مركز عالم كه بود
در جهان نازان به دور او سپهر مستدير

شاه جنت بزم رضوان حاجب غفران پناه
سدرهٔ ماواي معلي آشيان طهماسب شاه

خسرو صاحبقران شاهنشه نصرت قرين
داور دارا نشان فرمانده مسند نشين
آفتاب دين و دولت كامياب بحر و بر
پاسبان ملك و ملت قهرمان ماء و طين
شهسوار عرش ميدان چوگان كه داشت
اضطراب اندر خم چوگان او گوي زمين
آن كه دايم آستان اولينش را ز قدر
آسمان هفتمين خواندي سپهر هشتمين
وانكه بودي با وجود نسبت فرزنديش
روز و شب لاف غلامي با اميرالمؤمنين
آن خداوندي كه پيشش سر نهاد و دست بست
هركه در روي زمين شد صاحب تاج و نگين
اهتمامش گرچه در دهر از يد عليا نهاد
بارگاه سلطنت را پايه بر چرخ برين

كرد ناگه همتش آهنگ ماواي دگر
در جهان چتر همايون كند و زد جاي دگر

چون به گردون بانك رستاخيز اين ماتم رسيد
صور اسرفيل گفتي چرخ روئين خم دميد
آنچنان تاج مرصع بر زمين زد آفتاب
كه آسمان را پشت لرزيد و زمين را دل طپيد
بر سر و تن چرخ پير از بهر ترتيب عزا
شب سيه عمامه بست و صبح پيراهن دريد
زهرهٔ گردون نشين زين نغمهٔ طاقت گسل
نوحه را قانون نهاد و چنگ را گيسو بريد
پشت عرش از حمل اين بار گران صد جا شكست
قامت كرسي ز عظم اين عزا صد جا خميد
از صداي طشت زريني كزين ايوان فتاد
پيك آه خلق هفت اقليم تا كيوان دويد
در زمين عيسي دمي جام اجل بر لب نهاد
كه آسمان شرمنده شد وز كردهٔ خود لب گزيد

آه از آن ساعت كه شه مي‌كرد عالم را وداع
وز لبش گوش جهان مي‌كرد اين حرف استماع

كاي سراي دهر ترتيب عزاي من كنيد
ساز قانون مصيبت از براي من كنيد
حلقه بر گرد ستون بارگاه من زنيد
جاي در پاي سرير عرش‌ساي من كنيد
رخش افغان را عنان در ابتلاي من دهيد
اشگ خونين را روان در ماجراي من كنيد
حرف ماتم را كه باد از صفحهٔ ايام حك
نقش ديوار و در دولت‌سراي من كنيد
از زبان و چشم ودل فرياد و زاري و فزع
در خور شان و شكوهٔ كبرياي من كنيد
گريه‌اي كاندر جهان نگذارد آثار سرور
بر سرير و مسند و چتر و لواي من كنيد
مركب چوبين تن بي‌يال ودم را بعد از آن
بر در آريد و به جاي باد پاي من كنيد

من خود از قطع امل كردم وداع جان خود
بر شما باداي هواداران كه با ياران خود

چون نشينيد از من و ايام من ياد آوريد
وز زمان عافيت فرجام من ياد آوريد
بشنويد آغاز و انجام حديث خسروان
پس ز آغاز من و انجام من ياد آوريد
هركجا حكمي شود بر طبق حكم حق روان
از من و حقيت احكام من ياد آوريد
هركجا بينيد زهر خشم در جام غضب
از من و از خلق خشم آشام من ياد آوريد
هركجا آرام گيرد سائلي در راه خير
از شتاب عزم بي‌آرام من ياد آوريد
روز بازار سخا كايند بر در خاص و عام
از عطاي خاص و لطف عام من ياد آوريد
خطبهٔ من چون شد آخر هر كجا در خطبه‌ها
نام شاهي بشنويد از نام من ياد آوريد

من ز گيتي مي‌روم گيتي پناه من كجاست
حارس دين وارث تخت و كلاه من كجاست

يارب آن شاه گران مقدار كي خواهد رسيد
بر سر ملك آن جهان سالار كي خواهد رسيد
گشته كوته دست سرداران دهر از كار ملك
باعث سركاري اين كار كي خواهد رسيد
آن كه بيرون زد ز مهد غيبت كبري قدم
بر سر دجال مهدي‌وار كي خواهد رسيد
مركز عالم كه بيرونست از پرگار ضبط
از قدوم آن به آن پرگار كي خواهد رسيد
از خزان مرگ من گلزار دين پژمرده شد
باد نوروزي به اين گلزار كي خواهد رسيد
گشته در مصر ارادت عشق را بازار گرم
مژده يوسف به اين بازار كي خواهد رسيد
از قدوم آن مسيحا دم نويد جان به تن
مي‌رسد اما به اين بيمار كي خواهد رسيد

از فراقش مي‌زند پر مرغ روحم در قفس
از زبان او سخن گويند با من يك نفس

وه كه با خود بردم آخر حسرت ديدار او
خار خار من به جا مانده از گل رخسار او
وه كه روز مرگ از دوري مداوائي نكرد
تلخي كام مرا شيريني گفتار او
من كه پرگار جهان از بهر او مي‌داشتم
گرد اين مركز نديدم گردش پرگار او
خواهد آوردن به جنبش خفتگان خاك را
چهرهٔ رايات منصور ظفر آثار او
شكر كايام از زبان تيغ او آماده ساخت
حجت قاطع براي خصم دعوي دار او
حيف كاندر خاتم دوران نگين آسا نديد
ديدهٔ من گوهر ذات گران مقدار او
كاش چندان مهلتم بودي كه يك دم ديدمي
در جهان سالاري راي جهان سالار او

وان چه چشم و گوش دوران انتظارش مي‌كشيد
هم به كيفيت شنيد و هم به استقلال ديد

يارب آن ظل همايون در جهان پاينده باد
وين زمان امن تا آخر زمان پاينده باد
پايهٔ آن داور مسند نشين بر جا نماند
سايهٔ اين خسرو نشان پاينده باد
خيمهٔ منصوب آن خلد آشيان را دور كند
خرگه مرفوع اين عرش آستان پاينده باد
جان خود بر كف نهاد از بهر پاس جان او
از براي پاس وي آن پاسبان پاينده باد
ختم دولتهاست اين دولت الهي مدتش
تا زمان دولت صاحب زمان پاينده باد
دور استقرار آن نصرت قرين آمد به سر
عهد استقلال اين صاحبقران پاينده باد
وان سهيل برج عصمت نيز كاندر ضبط ملك
كرد يك رنگي به آن گيتي ستان پاينده باد

محتشم ختم سخن كن بر دعاي جان شاه
كايزدش از فتنهٔ آخر زمان دارد نگاه


شماره ۵ - وله في مرثيه امام حسين بن علي عليه التحية والثناء

۳۴ بازديد


اين زمين پربلا را نام دشت كربلاست
اي دل بي‌درد آه آسمان سوزت كجاست
اين بيابان قتلگاه سيد لب تشنه است
اي زبان وقت فغان وي ديده هنگام بكاست
اين فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
گر ز دود آه ما عالم سيه گردد رواست
اين مكان بوده است روزي خيمه‌گاه اهل‌بيت
كز حباب اشگ ما امروز گردش خيمه‌هاست
كشتي عمر حسين اينجا به زاري گشته غرق
بحر اشگ ما درين غرقاب بي‌طوفان چراست
اينك قبهٔ پر نور كز نزديك ودور
پرتو گيتي فروزش گمرهان را ره‌نماست
اينك حاير حضرت كه در وي متصل
زايران را شهپر روحانيان در زير پاست
اينك سدهٔ اقدس كه از عز و شرف
قدسيان را ملجاء و كروبيان را ملتجاست
اينك مرقد انور كه صندوق فلك
پيش او با صد هزاران در و گوهر بي‌بهاست
اينك تكيه‌گاه خسرو والا سرير
كاستان روب درش را عرش اعظم متكاست
اينك زير گل سرو گلستان رسول
كز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
اينك خفته در خون گلبن باغ بتول
كز شكست او چو گل پيراهن حور اقباست
اين چراغ چشم ابرار است كز تيغ ستم
همچو شمعش با تن عريان سر از پيكر جداست
اين سرور سينهٔ زهراست كز سم ستور
سينهٔ پر علمش از هر سو لگدكوب بلاست
اين انيس جان پيغمبر حسين‌بن علي است
كز سنان‌بن انس آزرده تيغ جفاست
اين عزيز صاحب دل ابا عبدالهست
كز ستور افتاده بي‌ياور به دشت كربلاست
اين حبيب ساقي كوثر وصي بي‌سراست
كز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
اين سرافراز بلنداختر كه در خون خفته است
نايب شاه ولايت تاج فرق اولياست
اين سهي سرو گزين كز پشت زين افتاده است
جانشين شاه مردان شهسوار لافتاست
اين مه فرخنده طلعت كاين زمينش مهبط است
قرةالعين علي چشم و چراغ اوصياست
اين در رخشنده گوهر كاين مقامش مخزنست
درةالتاج شه دين تاجدار هل اتاست
اين دل آرام ولي حق اميرالمؤمنين
كامكارانت مني نامدار انماست
اين گزين عترت حيدر امام المتقين
پادشاه كشور دين پيشواي اتقياست
پا درين مشهد به حرمت نه كه فرش انورش
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضي است
دوست را گر چشم ازين حسرت نگريد واي واي
كز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
مردم و جن و ملك ز آه نبي در آتشند
آري آري تعزيت را گرمي از صاحب عزاست
مي‌شود شام از شفق ظاهر كه بر بام فلك
سرنگون از دوش دوران رايت آل عباست
طفل مريم بر سپهر از اشگ گلگون كرده سرخ
مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشك ماست
خاكساراني كه بر رود علي بستند آب
گو نگه داريد آبي كاتش او را در قفاست
تيره گشت از روبهان ماواي شيري كز شرف
كمترين جاي سگانش چشم آهوي خطاست
اي دل اينجا كعبهٔ وصل است بگشا چشم جان
كز صفا هر خشت اين آيينه گيتي نماست
زين حرم دامن كشان مگذر اگر عاقل نه‌اي
كاستين حوريان جاروب اين جنت سر است
رتبهٔ اين بارگه بنگر كه زير قبه‌اش
كافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
يا ملاذالمسلمين در كفر عصيان مانده‌ام
از خداوندم اميد رحمت و چشم عطاست
يا اميرالمؤمنين از راندگان درگهم
وز در آمرزگارم گوش بر بانك صلاست
يا امام‌المتقين از عاصيان امتم
وز رسولم چشم خشنودي و اميد رضاست
يا معزالمذنبين غرق كباير گشته‌ام
وز تو در خواهي مرادم در حريم كبرياست
يا شفيع‌المجرمين جرمم برونست از عدد
وز تو مقصودم شفاعت پيش جدت مصطفاست
يا امان الخائفين اينجا پناه آورده‌ام
وز تو مطلوبم حمايت خاصه در روز جزاست
يا اباعبدالله اينك تشنهٔ ابر كرم
از پي يك قطره پويان برلب بحر سخاست
يا ولي‌الله گداي آستانت محتشم
بر در عجز و نياز استاده بي‌برگ و نواست
مدتي شد كز وطن بهر تو دل بر كنده است
وز ره دور و درازش رو در اين دولتسرا است
دارد از درماندگي دست دعا بر آسمان
وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
از هواي نفس عصيان دوست هر چند اي امير
جالس بزم گناه و راكب رخش خطاست
چون غبار آلود دشت كربلا گرديده است
گرد عصيان گر ز دامانش بيفشاني رواست


شماره ۴ - تركيب بند در رثاء

۳۳ بازديد


اي فلك كز جور و بيدادست و كين بنياد تو
عيش را بنياد كندي واي از بيداد تو
زاتش هستي نشد روشن درين تاريك بوم
شمع تاباني كه دورانش نكشت از باد تو
تيشهٔ بيداد و ظلمت ريشهٔ مخلوق كند
پيش خالق مي‌برند اهل تظلم داد تو
هركه را هستي صلا داد از تو مستاصل فتاد
بوده گوئي بهر استيصال خلق ايجاد تو
طبع دهر بي‌وفا نسبت به ارباب وفا
مي‌برد بيداد از حد ليك از امداد تو
مهلت يك تن نداد از كودك و برنا و پير
مرگ بي‌مهلت كه هست اندر جهان جلاد تو
هركجا گنجي كه گنجور وجودش پاس داشت
شد به خاك تيره يكسان در خراب آباد تو

خاصه گنج مخزن عصمت كه گنجور زمان
از كمال احتجابش خواند ناموس زمان

شمسهٔ عالي نسب بانوي گردون احتشام
زهرهٔ زهرا حسب بلقيس برجيس احترام
زبدهٔ ناموسيان دهر خان پرور كه زد
در ازل پروردگارش سكهٔ عصمت به نام
سرو گل نكهت كه بوي او صبا در مهد عهد
دايه را از غيرت عفت نمي‌زد بر مشام
آن كه تا روز قيامت از فراق روي خويش
صبح عيش و خرمي را بر قبايل ساخت شام
سرو طوبي قامت كوتاه عمر كم بقا
بي‌مراد نااميد مشگ بوي تلخ‌كام
فارس گردون فتاد از پشت زين كان نازنين
كرد بر چوبينه مركب سوي گورستان خرام

بانگ ماتم غلغل اندر عالم بالا فكند
كاسمان نخل بلندي اين چنين از پا فكند

هر پدر چون مهر تاج سروري زد بر زمين
هم برادر همچو آتش گشت خاكستر نشين
شيرهٔ جان در تن همشيره‌ها شد زهر ناب
كز شراب مرگ شد تلخ آن لب چون انگبين
آتش افتد در جهان كز خامه آرد بر زبان
سوز آن مادر كه بيند مرگ فرزندي چنين
خانه تا مي‌كرد روشن روي آن شمع طراز
خاك صد غمخانه از اشگ قبايل شد عجين
وقت رفتن چشم پر حسرت چو بر هم مي‌نهاد
آتش اندر خشك و تر زد از نگاه آخرين
آستين از كهكشان بر چشم تر ماند آسمان
بر جهان افشاند چون آن پاكدامان آستين
گرم بازاري ز شور الفراق و الوداع
كرد چون آن سرو نورس رفتن خود را يقين

بود انجام وداعش اين سخن كاي دوستان
چون ز فيض ابر نيسان سبز گردد بوستان

از من و سر سبزي بستان من ياد آوريد
وز جهان آرائي دوران من ياد آوريد
در گلستان چون نسيم از سنبل افشاند غبار
از نسيم جعد مشگ افشان من ياد آوريد
چشم نرگس چون شود در فتنه‌سازي بي‌حجاب
از حجاب نرگس فتان من ياد آوريد
سرو چون نازد به خوبي در بهارستان ناز
از سهي سرو نگارستان من ياد آوريد
دامن گل در چمن بلبل چو آلايد به اشگ
از من و از پاكي دامان من ياد آوريد
جذبهٔ خواهش چو بخشش را كند بازار گرم
از سخا و بخشش و احسان من ياد آوريد
من به خاك اين عهد و پيمان مي‌برم باشد شما
روزي از عهد من و پيمان من ياد آوريد

آن شكر لب كاسمان از رفتنش لب مي‌گزيد
اين سخن مي‌گفت و اين حرف از قبايل مي‌شنيد

كاي گلستان حيا حيف از گل رخسار تو
بي‌محل رفتي دريغ از سرو خوش رفتار تو
چرخ گر بهر تو شمشير اجل مي‌كرد تيز
كاش اول كار ما مي‌ساخت آنگه كار تو
مرگ ايام جواني با تو مه‌پيكر نكرد
آن چه با ما مي‌كند محرومي ديدار تو
نيست گوئي در فلك انجم كه چشم ماه را
گريه بر عمر كم است و حسرت بسيار تو
باغ پر گل بود يارب از چه اول مي‌نهاد
رو به خارستان بي‌برگي گل بي‌خار تو
بود صد بازار از كالاي هستي پر متاع
صدمه تاراج بر هم زد چرا بازار تو
از سپهر آتش افروز اين گمان هرگز نبود
كاين چنين بيگه برآرد دود از گلزار تو

پيچد آنگه در كفن سرو قصب پوش تو را
يكسر از خاك لحد پر سازد آغوش تو را

اين چه وقت برگ ريز نخل نو خيز تو بود
اين چه هنگام خزان حسرت انگيز تو بود
كشتزار بي‌نم ما از تو صد اميد داشت
اين چه وقت خشكي ابر مطر ريز تو بود
رفتي و آويخت آن دلها به موئي روزگار
كز قبايل در خم موي دلاويز تو بود
رستخيزي كز قيامتش صد قيامت بيش خاست
در دم آخر وداع وحشت انگيز تو بود
آن چه خير اندر جهان عيش ما بر باد داد
وقت رفتن خير باد نوحه آميز تو بود
وآن چه بيخ عيش كند اي خسرو شيرين لبان
يال و دم به بريدن گلگون و شبديز تو بود
اقويا دادند چون فرهاد ترك خورد و خواب
جان شيرين داد اما آن كه پرويز تو بود

از تو گيتي يك جهان خوبي به زير خاك برد
و آن چه حسن اندوخت عمري سيلي آمد پاك برد

حيف از آن راي منير و حيف از آن طبع روان
حيف از آن حسن مقال و حيف از آن حسن بيان
حيف از آن عصمت كه در زير هزاران پرده است
حسن بي‌آلايش او را جهان اندر جهان
حيف از آن عفت كه غير از باغبان نشنيد كس
بوي آن گلها كه بودش بوستان در بوستان
حيف از آن پاكي كه مي‌رفتند ز اخلاص درست
پاكدامانان به طرف آستينش آستان
حيف از آن آئين محبوبي كه از آينيه نيز
غيرتش مي‌خواست دارد طلعت ويرا نهان
حيف از آن صورت كه وقت حيرت نظاره‌اش
خامه افتادي كرام الكاتبين را از بنان
حيف از آن پاي نگارين كز تقاضاي اجل
شد به تعجيل از نگارستان به گورستان روان

با لحد اندام گلفام تو را اي جان چكار
نكهتستان تو را با خاك گورستان چكار

زير خاك اي معتدل سرو آن تن زيبا دريغ
واندر آغوش لحد آن قد و آن بالا دريغ
خوابگاه از گور كرد آن پيكر پر نور حيف
سرمه ناك از خاك گشت آن نرگس شهلا دريغ
شد دفين در خاك آن گنج گران‌قيمت فسوس
شد چراغ قبر آن روي جهان آرا دريغ
از كسوف مرگ كز عالم برافتد نام وي
آفتاب برج عصمت گشت ناپيدا دريغ
نخل نوخيزي كه بودش رسته از باغ بهشت
چون ز جا برخاست افكندش سپهر از پا دريغ
آن كه بر حسن مقالش بلبلان را رشگ بود
تا ابد خاموش گشتش غنچه گويا دريغ
وانكه گردش صد پرستار از قبايل بيش بود
ماند در زندان محرومي تن تنها دريغ

لجه نسل شريفش داشت يك در يتيم
رفت و در درياي محنت تا ابد كردش سقيم

تا كه از گرد يتيمي پاك سازد روي او
تا كه افشاند به دلجوئي غبار از موي او
تا كه در نازك مزاجيهاي جان سوزش كند
سازگاري با مزاج و همرهي با خوي او
تا كه وقت تندخوئي چاره‌سازيها كند
در تسلي كاري خوي بهانه جوي او
تا كه هنگام نوازش كردن اطفال خويش
گه كه اندازد نگه‌هاي طفيلي سوي او
از مصيبت گريه بر پير و جوان مي‌افكند
ديدن طفلان ديگر شاد در پهلوي او
واي كز سنگيني بار سر اندوه گشت
سوده در عهد طفوليت سر زانوي او
گه گهش به ره تسلي سوي قبر وي برند
تا دلش آرام گيرد يك نفس از بوي او

بر سر آن قبر پنداري به الفاظ سروش
از زبان حال آن معصومه مي‌آمد به گوش

كي كسان من كنون با بي‌كسان ياري كنيد
طفل مادر مرده را نيكو نگهداري كنيد
آن كه خونش مي‌خورد حالا غم بي‌مادري
گه گهش چون مادران از لطف غمخواري كنيد
مرگ مادر بر دل طفلان بود بار گران
حسبةلله فكر اين گرانباري كنيد
چون عزيزان شما با طفل من خواري كنند
قدر من ياد آوريد و رفع آن خواري كنيد
كودكان را از يتيمي نيست آزاري بتر
اي نكوكاران حذر از كودك آزاري كنيد
چون يتيم بي‌كسان بر بي‌كسي زاري كند
اتفاقي با دل زارش در آن زاري كنيد
در محل آه و زاري بر يتيمي‌هاي او
از دم آتش‌ريزي و از ديده خونباري كنيد

بود مادر تا به غايت مايهٔ سامان وي
رفت مادر اين زمان جان شما و جان وي

يارب آن معصومه با خيرالنسا محشور باد
مسندش بي‌نور اگر شد مرقدش پرنور باد
نيست فرمان آتش آوردن به نزديك بهشت
او ز پا تا سر بهشت است آتش از وي دور باد
در مزارستان عام از پرتو همسايگي
جسم پرنورش چراغ صد هزاران گور باد
كلك رحمت هر تحرك كز پي غفران كند
آيتي از مغفرت در شان او مسطور باد
در جهانش آستين بوس آفتاب و ماه بود
در جنانش آستان روب آستين حور باد
از فراق قوم و خويش امروز اگر مغموم گشت
از وصال حور عين فردا دلش مسرور باد
از جهان چون رفت با احسان خير آن خيره
ذكر خيرش در محافل تا ابد مذكور باد

محتشم شد قصه طولاني سخن كوتاه كن
بهر او حالا تشفع از رسول‌الله كن