قصيده شماره ۱۷ - اين قصيده را در مدح خواجه آصف صفات ابوالقاسم بك وزير گفته‌اند

۳۲ بازديد


چرخ را باز مه روي تو حيران دارد
كه مه يك‌شنبه انگشت به دندان دارد
حاجبت كرده بزه قوس نكوئي و هلال
سر به زانوي حجاب از اثر آن دارد
در شفق نيست مه نو كه دگر ساقي دور
جام لبريز به كف از مي رخشان دارد
برمه عيد نخواهم نظر كس كه تمام
صورت دايره غبغب جانان دارد
شب عيد است و دگر شاطر گردان ز هلال
كشتي نقره به دست از پي دوران دارد
سزد ار سيم كواكب دهدش دور كه او
سمت شاطري آصف دوران دارد
صاحب سيف و قلم كز قلم و سيفش خصم
همچو مريخ و عطارد تن بي‌جان دارد
مركز دايرهٔ ملك ابوالقاسم بيك
كه ز آصف صفتي عز سليمان دارد
آن كه از عين شرف نقطهٔ نوك قلمش
فخر بر مردمك ديدهٔ اعيان دارد
و آن كه از فرط عطا رشحهٔ كلك كرمش
طعنه بر موهبت قلزم و عمان دارد
مدعي دارد از آن آه ز دستش كه به دست
خامهٔ داوري و خاتم فرمان دارد
بحر الطاف وي آن قلزم گوهرخيز است
كه در آن عدد ريگ بيابان دارد
دجلهٔ همتش آن بحر سحاب‌انگيز است
كه گوهر بيشتر از قطرهٔ باران دارد
اي قدر قدر قضا رتبه كه معمار ازل
عالمي را ز وجود تو به سامان دارد
توئي آن شمع فلك بزم ملك پروانه
كه جهاني ز تو پروانهٔ احسان دارد
رشحهٔ كلك درو سلك تو روحيست روان
كه ترشح ز سرچشمهٔ حيوان دارد
قصر قدر تو بنائيست كه يك ايوانش
وسعت عرصهٔ اين كاخ نه ايوان دارد
بام ايوان تو عرشيست كه هر كنگره‌اش
صد كتك دار بسان مه و كيوان دارد
فلك آراسته نه خر گه والا كه در آن
والئي همچو تو بنشيند و ديوان دارد
آصفا تا شده‌اي واسطهٔ عزت من
دشمن اعراض ازين واسطه چندان دارد
كه اگر شق شود از غم چو قلم نيست محال
و گر از غصه چو نالي شود امكان دارد
تا به ذيل كرمت دست توسل زده‌ام
سيل اشك از مژه‌اش سر به گريبان دارد
جگر حرب ندارد بمن اما ز حسد
پاره پارهٔ جگري بر سر مژگان دارد
محتشم را كه خرد داشته بر مداحي
سبب اينست كه ممدوح سخندان دارد
نيست در بند زر و سيم كه از نقد سخن
يك جهان گنج نهان در دل ويران دارد
در مديح تو كه نامت شرف ديوان‌هاست
اهتمام از پي آرايش ديوان دارد
تا به درياي هوا كشتي زرين هلال
گذر از گردش اين گنبد گردان دارد
كشتي جاه تو را فيض دعاي فقرا
سالم از تفرقه و امن ز طوفان دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد