دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۳ ۳۵ بازديد
اي قامت تو سرو لب جويبار دل
وي طلعت تو صورت باغ و بهار دل
افكنده عقد زلف تو در كار جان گره
در طرهٔ تو تيره شده روزگار دل
گو نگهتي ز گيسوي مشكين او صبا
كز حد گذشت بر سر ره انتظار دل
ني از وصال خرم و ني از فراق خوش
افتادهام بورطهٔ حيرت ز كار دل
دنيا و دين و جان و خرد ميدهد بباد
بيچاره آن فلك زده كوشد دچار دل
ديدم برت چو خواري دل عزت رقيب
گشتم ز بيوفائي تو شرمسار دل
خون مي خورد دل و همه سرخوش ز جام تو
نبود روا بدور تو اينسان مدار دل
رفت از برو قرار ببزم رقيب كرد
با زلف بي قرار تو اين شد قرار دل
اين لخت دل به پيش سگش هم نيفكند
ديدي چقدر بود برش اعتبار دل
گفتي كه دل بطرهٔ خوبان مده چه سود
اكنون كه رفت از كف من اختيار دل
اسرار موج بحر محبت بيفكند
آخر در نگار دل اندر كنار دل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد