غزل شماره ۱۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۹

۳۴ بازديد


هان وامگير رخش طلب يكزمان ز تك
تا بگذري ز دانش اسما تو از ملك
گر ترك نفس گيري و فرمان حق بري
فرمانبرت شود ز سما جمله تا سمك
دُر گران عشق بدست آر ار كسي
ورنه چه سود خرقه و دستار با حنك
در اين مس بدن زر خالص نهاده حق
آنكس شناسد آنكه كند قلب خود محك
دادت چهار دور چو اندر گلت سرشت
يكقبضه از عناصر و نه قبضه از فلك
چون خاك و جان پاك قرين ميشود به هم
بر نه رواق گام نهد بلكه بر ترك
آنموزجي كه هفت كست در وي اندرست
خواند آنكسي كه حرف خودي را نمود حك
كوشش نماي تا نگري از همه جهان
وجه نگار باقي و باقي و ماهلك
در جملهٔ مراتب اعداد لايقف
نبود به پيش ديدهٔ اسرار غيريك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد