تا بكي يار بكام دگران خواهد بود
چشم اميد دل من نگران خواهد بود
زان تعلل وز ما صبر و تحمل تا چند
ما بر اين شيوه و دلدار بران خواهد بود
عوض بادهٔ گلگون صراحي چندم
شيشهٔ ديده ز خون جرعه فشان خواهد بود
تا كيم شعلهٔ دل روشني خلوت و يار
شمع در انجمن مدعيان خواهد بود
همه شب بر درت از آمد و رفتم تا كي
سگ كوي تو بفرياد و فغان خواهد بود
چند مرغ دلم اندر قفس سينهٔ تنگ
بهواي چمنت نوحه كنان خواهد بود
سرگراني تو عمري نپذيرد انجام
كو شكيبابه چه تاب و چه توان خواهد بود
روز در بيم كه آمد شب و چون خواهد رفت
شب در انديشه كه فردا بچه سان خواهد بود
صدقران گر گذرد بخت اگربخت من است
رو شكيب آر كه در خواب گران خواهد بود
اي مه از دست تو در كوچه و بازار اسرار
بعد از اين نعره زنان جامه دران خواهد بود
ترادوشينه بر لب جام و غير اندر مقابل بود
مرا از رشك بر لب جان و مي خونابهٔ دل بود
ز كنج بيضه تا رفتم پرم در دام افتادم
بعمرم گر پرافشاندم همان در وقت بسمل بود
بگشتم صفحهٔ روي زمين هر خطه پيمودم
بغير از نقش زيباي تو يكسر نقش باطل بود
همانا از تو نوري تافت بر آدم كه شد مسجود
وگرنه كي چنين تعظيم بهر قبضهٔ گل بود
من ارخارم ولي چون تو گلي دارم كه گل دارم
من ار قلبم ولي اسرار قلب اكسير كامل بود
تشنهٔ نوش لبت چشمهٔ حيوان چكند
خفتهٔ خاك درت روضهٔ رضوان چه كند
آن كه از خاك نشينانِ درِ اهل دل است
تخم جم كي نگرد ملك سليمان چه كند
هركه گرديد بدور حرم اهل صفا
ننگرد صف صفا قطع بيابان چه كند
لذت چاشني عشق تو هر كس كه برد
عافيت ميشودش درد تو درمان چه كند
گيرم اي شوخ دل سوخته با جور تو ساخت
با جفاي فلك و طعن رقيبان چه كند
عندليبان چمن گل بشما ارزاني
دل غمديدهٔ ما سير گلستان چه كند
قوت بازوي عشق و دل مسكين هيهات
صيد پيداست كه در پنجهٔ شيران چه كند
گيرم آن شه ز كرم داد مرا فيض حضور
دل باين تيرگي و موجب حرمان چه كند
پاي رفتار نمانده است و زبان گفتار
ديگر اسرار بجز ناله و افغان چه كند
دل خود تنگ ز غنچه دهني بايد ساخت
روز خود تيره ز زلف سيهي بايد كرد
خاطر خويش پريشان ز پريشان موئي
دل شكسته ز شكست كلهي بايد كرد
مصر دل بايدت از بهر عزيزي آراست
يوسف جان بدر از قعر چهي بايد كرد
تا بكي معتكف كاخ هوس بايد بود
كاروان رفت دلا رو برهي بايد كرد
اي كه از مهر رخ تست فروغ دو جهان
فكر بهبودي بخت تبهي بايد كرد
خواجگان را به غلامان نظري بايد بود
محتشم را به حشم رحم گهي بايد كرد
سرگران اين همه با ناز نمي بايد رفت
به شهيد ره خود هم نگهي بايد كرد
نار اسرار چو نور است ازانرو كه ازاوست
طاعتي گر ننمودي گنهي بايد كرد
بوي زلف بيقراري برقرارم ميرسد
نافهٔ آهوي چين مُشك تتارم ميرسد
باد عنبر بوست گوئي آيد از شهر ختن
ني خطا گفتم ز چين زلف يارم ميرسد
گردراهش مردمان روبند با مژگان چشم
كان زمان از گرد ره آن شهسوارم ميرسد
تا رساند مژدهٔ وصلت سوي دل هر نفس
پيك آهي از دل اميدوارم ميرسد
رخش تازان سرشكم سرخ رودرتاز و تك
كف زنان مژگان كه شاه تاجدارم ميرسد
صفحهٔ جان پاك كن اسرار از نقس دوئي
شهر دل آئين ببند آن شهريارم مي رسد
به محفلي كه تو اي چون مني كه راه دهد
كه عرض حال گدا پيش پادشاه دهد
ز خلق بر درت اي شه پناه آوردم
اگر تو نيز براني كه ام پناه دهد
فتاده باز بشوخي و شي سر و كارم
كه ملك عقل بيغما ز يك نگاه دهد
كه نزد قامت او دم زند ز سرو چمن
كه پيش طلعت او شرح حسن ماه دهد
حديث زلف و رخش پيشه كن كه دولت وصل
دعاي نيم شب و ورد صبحگاه دهد
ببارگاه جلالت كه نيست باد صبا
كه بر تو عرضهٔ اسرار داد خواه دهد
گر رانديم ز بزم و شدي همنشين غير
بر من گذشت ليك طريق وفا نبود
گلچين بباغ اندر و بلبل برون در
خود رسم تازه ايست نخست اين بنا نبود
ما آشيان بگوشهٔ بامت گرفتهايم
رحمي كه ظلم صيد حرم را روا نبود
كي يار هست چون من رند گداي را
در درگهي كه راه نسيم صبا نبود
عمريست خاكسار به راهش فتادهايم
او را ز ناز گوشهٔ چشمي بما نبود
اسرار كام هيچكسي يار ما نداد
منصور وار تا كه بدار فنا نبود
آنشوخ كه با ما بسر كينه وري بود
استاد فلك در فن بيدادگردي بود
كز نوخطش انگيخت بسي فتنه به عالم
نبود عجبي آفت دور قمري بود
گفتي كه بود سر و سهي چون قد دلبر
بر سر و كجا دستهٔ گلبرگ طري بود
دارد به لبش نسبتي از لعل كي او را
اعجاز مسيحي و كلام شكري بود
در طرف چمن دعوي همچشمي نرگس
با چشم سيه مست تو از بي بصري بود
تنها نه همين پردهٔ ما را بدرد عشق
آئين محبت ز ازل پرده دري بود
هر علم كه در مدرسه آموخته بودم
جز عشق تو بيحاصلي و بي ثمري بود
بر فرق نهيم اين نمدين تاج كه ما را
در ملك جنون داعيهٔ تاجوري بود
از ملك ازل سوي ابدرخت كشيدم
آري چكنم قسمت من در بدري بود
شهري پر از آيينهٔ الوان نگريدم
اسرار بهر آينه در جلوهگري بود
زمين خوردازميش دُردي چوچشمش پرخماري شد
بچرخ افتادازآن شوري چوزلفش بيقراري شد
ز عشقش دلفروزان مهرومه چون مجمر سوزان
هلال ازدرد شوق ابرويش زردو نزاري شد
به بستان صباحت سرگران اوراخرامي بود
ز شوق قداو ز اشك صنوبر جويباري شد
نمي يم ديد از بحرغمش خون دردلش زدموج
زسوزش كوه را داغي رسيد و لاله زاري شد
نمودندازمي لعلش مخمر طينت آدم
از آن مي چون عجين شدخاك هرگل گلعذاري شد
چوبست از سبزهٔ خط بر رخش پيرايه آن نوگل
طراوت ميچكيد ازسبزهاش باغ وبهاري شد
زچوگانش كه شدگوي خمش سرهاي جانبازان
بروي گلرخان نقشي نشست ابروي ياري شد
چو زلفش شانه زد باد صبازان عنبر افشان باشد
وزيد از تا مويش نفخهٔ مشك تتاري شد
ز بهرآنكه دست نارسايانرا كند كوته
عزازيلي شد از زلفش هويدا پرده داري شد
حقيقت چونكه پنهان مانداندر پردهٔ غيبي
دوبينان راميان آمد سخنهاگير وداري شد
بميدان طلب چون ديد جانبازي مشتاقان
سرخود زاهد مسكين گرفت و در كناري شد
كسي راكوشدي همدم دم جانبخش عيسي داد
بهر قلبي كه زد خاك رهش كامل عياري شد
مزن دم اردل و جان رهرواين وادي عشق است
كجا دل درحساب آمد كجا جان در شماري شد
عقاب ار پر زدي اينجا نمودي پشه لاغر
اگرشير ژيان آمد در اين صحرا شكاري شد
چوحسنش جلوه اي كرد ازلباس حسن معشوقان
فتادي يكطرف پروانه و يكسو هزاري شد
مدام از گردش چشم بتان ساغر زند اسرار
اگرچه پارسائي بودرند باده خواري شد
به اين لطافت و رو تازه ارغوان نشود
باعتدال قدت سرو در جنان نشود
فرو تني بهمه تن شده است پيشهٔ من
كه سجدهات چو كنم غير بدگمان نشود
فشانم اشك چو باران ز ديده اي ياران
خبر كنيد كه تا كاروان روان نشود
بآن رسيد كه آهي كشم ز سينه خويش
كه با رقيب خود آن ايار مهربان نشود
دمي نبود كه خون در دل شكسته من
ز دست يار و ز كردار دشمنان نشود
مگر كه ميكده را باز فتح باب كنند
وگرنه كار گشائي ز آسمان نشود
بآه گرم خود آهن چو موم كرد اسرار
باو چسان دل سنگ تو مهربان نشود
حسن رخي كان تراست ماه ندارد
گو بر رخش طره سياه ندارد
اين چه گياه خط است وين چه گل روي
خلد چو اين گل چو آن گياه ندارد
دُركه نهان كرده اي بحقّهٔ ياقوت
جوهرئي را نبوده شاه ندارد
دل كه بيغما ربودي از كف او جان
غير دو چشم خودت گواه ندارد
بوالعجبيهاي عشق بين كه مسخّر
كرده جهان آن شه و سپاه ندارد
صبر و خِرَد دين و دل قرار و توانم
برده به حدّيكه سينه آه ندارد
اي صنم اسرار را مران ز در خويش
زانكه بغير از درت پناه ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد