غزل شماره ۱۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۲۳

۲۹ بازديد


چه شوري بود ياران بر سر دل
ز غم گوئي سرشته پيكر دل
نريزد ساقي بزم محبت
بجز خوناب غم در ساغر دل
بجز سوزش نسازد هيچ باطبع
گلستان خليل است آذر دل
بر آتش پارهها برميفشاند
مگر بال سمندر شد پر دل
نشد افسرده ز آب هفت دريا
چه آتش بود اندر مجمر دل
حمل جز برج ناري نيست گوئي
اثر هم جز وبال از اختر دل
بسوز نار دوزخ خندد اسرار
جهدگر يك شرار از اخگر دل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد