غزل شماره ۱۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۶

۳۶ بازديد


اي بكوي عافيت برداشته آهنگ عشق
بين عقاب عقل را چون صعوه اي در چنگ عشق
اي بلي گوي صلاخوان سرخوان بلا
جان بكن بدرود بين منصورها آونگ عشق
جان و ايمان عقل و دانش كي بيايد در حساب
چون نهد در شه نشين بزم دل اورنگ عشق
مرد رزم و عشق شيرافكن نه اي يكسوي رو
اي خرد آزرمي آخر تو كجا و جنگ عشق
گر بود بهرام گردد رام زين صمصام سام
ور بود هوشنگ باشد بستهٔ اوشنگ عشق
اي كه ميخواني ز عشقم سوي جنات و قصور
كي نعيم هر دو عالم مي شود همسنگ عشق
اوست اندر هر مقامي گر عراق و گر حجاز
راست شو تا بشنوي از هر نواآهنگ عشق
هست در معني و صورت معني بيصورتش
جلوه در هر رنگ دارد صورت بيرنگ عشق
آن كه فرمود اطلبوا العلم ولو بالصين نمود
كز نگارستان ببين آن موزج ارژنگ عشق
شو تهي از خود چوني اسرار مينوش و نيوش
نغمه داوُود در عشق و دود از چنگ عشق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد