غزل شماره ۱۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۴

۳۲ بازديد


جدا شد از بر من يار گلعذار دريغ
دريغ از ستم چرخ بيم دار دريغ
نمود ساكن بيت الحزن چو يعقوبم
ربود يوسف من گرگ روزگار دريغ
چمن شگفت و مرا عقدهٔ ز دل نگشود
گلي نچيدم و بگذشت نوبهار دريغ
معلمي كه ورق پيش من نهاد آغاز
نوشت بر سبق من نخست بار دريغ
ميان دايرهٔ غم چو نقطهايم اسرار
تمام عمر گذشتي بدين مداردريغ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد