غزل شماره ۱۰۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۹

۳۵ بازديد


ز جهان بود وجود تو غرض
گل عرض بوده و بود تو غرض
گرچه مسجود ملك شد آدم
بود از آن سجده سجود تو غرض
زين همه شاهد و مشهود بود
ذوق را شهد شهود تو غرض
گرچه دستان زن گل شد بلبل
داشت در پرده سرود تو غرض
آنچه كالاكه در اين بازار است
هست سرمايه و سود تو عرض
بزم آرا و چمن پيرا را
در دو كون است و رود تو غرض
گرچه نعت گل و نسرين ميگفت
داشت اسرار درود تو غرض


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد