اي قبلهٔ حاجات ملك طرف كلاهت
مجموعه آفات فلك طرز نگاهت
بيچاره كشي پيشهٔ زلفان كمندت
خونخواره وَشي شيوهٔ چشمان سياهت
خونم بخور و غم مخور از پرسش محشر
طفلي و ملايك ننويسند گناهت
افكنديم از پا به يكي غمزه و رفتي
باز آ كه بود ديدهٔ اميد براهت
اين جان بودت كشور و دل باشدت اورنگ
كاكل بسرت افسر و از غمزه سپاهت
بر زيرنشينان لواي غم عشقت
رحمي كه ندانند دري غير پناهت
آهو روش اسرار ره دشت جنون گير
در شهر نياسوده كس از ناله و آهت
ساقي قدحي در ده تقريب و تعلل چيست
ايام بهار آمد بي باده نشايد زيست
در فصل گل سوري رايج شد مي هر چند
اين جنس بود ممتاز مخصوص بفصلي نيست
مستند ز لعل او كل خاصه بني آدم
از جام شهود آنكس كو بهره ندارد كيست
ني رجعت و ني تكرار هم رجعت و هم تكرار
بسيار بود صورت ليكن همه يك معني است
خود عاشق وخودمعشوق ازروز نخستين است
حسن ازلي اسرار از عشق تو مستغني است
جام جم مظهر اعظم دل درويشان است
نخبهٔ جملهٔ عالم دل درويشان است
طاعت و زهد ريائي همه بيحاصلي است
بجز از عشق كه او حاصل درويشان است
نقد عالم همه قلب است ولي نقد صحيح
كيمياي نظر كامل درويشان است
بي نياز از دو جهان زندهٔ جاويد شود
هر كه از فقر و فنا بسمل درويشان است
رجعت آل چو قائم به فنا در آل است
جذب اين سلسله بر كاهل درويشان است
بگذر از مرحله ريب و ريا اي سالك
رو بصدق آر كه سر منزل درويشان است
آن مغاكي كه بود كوي خموشان نامش
داني البته كه او محفل درويشان است
آتش آن نيست كه در وادي ايمن زدهاند
آتش آنست كه اندر دل درويشان است
بايد اسرار گهر سفت و دُرر ّبهر نثار
كه نه هر سنگ و گلي قابل درويشانست
زيبي كه بشكل هرنگار است
در هيبت خوبت استوار است
امنيت حسن آفتابي است
كش دايرهٔ رخت مدار است
مو چون شب وروچوروز ابروت
قوسي ز معدل النهار است
خطّت خط استوا و خالت
چون نقطه بسطح آن عذار است
تن همچو هلال در رياضت
ز ابروي مهندست نزار است
تعليم سخنوري به اسرار
از لعل شكر فروش يار است
جستهام شيرين سخن ياري فصيح
شور شهري خسروي شوخي مليح
پيش آن بالا بلند شمشاد پست
نزد آن وجه حسن خوبان قبيح
لعل ميگونش بگفتار بليغ
زنده سازد مرده را همچون مسيح
حسن صدغ موثق قلبي الضعيف
فيه ما يروي من العليا صحيح
تا بكي در پرده باشم نغمه سنج
عشق خوبان دين من باشد صريح
من بظلمي يافتي اقبالكم
مِمَّ قي شرع الهوي قتلي تبسيح
يك نظر كن اي كه مغروري بحسن
في شواطي خطوكم قلبي الطريح
مي بجامم گر نباشد گو مباش
راح روحي روح ذوالوجه الصبيح
نه همين اسرار قرباني او است
هست در هر گوشه او را صد ذبيح
دل را به تمنّا ز تو ديدار و دگر هيچ
قانع بتماشاست ز گلزار و دگر هيچ
دارم ز تو اميد كه از بعد وفاتم
آئي بمزارم همه يك بار و دگر هيچ
بس ناوك دلدوز تو آمد بمن اي گل
خواهد دمد از تربت من خار و دگر هيچ
اي مرغ چگويم كه بگوئيش غرض فهم
حسرت زده بنشين لب ديوار و دگر هيچ
در لوح وجود از همه نقشي كه نگارند
بينم الف قامت دلدار و دگر هيچ
بلبل بچمن خوش دل و قمري بسر سرو
در هر دو جهان ما و غم يار و دگر هيچ
بيجاست مداواي طبيبان بچشانم
يك شربت از آن لعل شكر بار و دگر هيچ
مهر تو كجا وين دل چون ذره به تمثيل
تو يوسف و ما زال خريدار و دگر هيچ
پندي شنو از بنده و بر خور ز خداوند
هرگز دلي از خويش ميازار و دگر هيچ
گر هست هوايت كه خوري آب حياتي
بر باد ده اين پردهٔ پندار و دگر هيچ
اسرار اگر محرم اسرار نهاني
در كون و مكان يار ببين يار و دگر هيچ
اي نقش چكل چوگل محدث
لم تحلف ان تفي و تحنث
از هجر رخ تو تلخ كامم
عن منطق المني تحدث
تنيت لي الشباب عمري
لوفزت بشعرك المثلث
اي آنكه قيامتي ز قامت
من هجرك كم اموت ابعث
عايد بتو است هر ضميري
ان ذكر لهجنا وانت
هرچند مقصريم رحم آر
حتي تم علي الفراق امكث
هنگام تفرج است برخيز
الريح مع الغصون يعبث
پيمان شكن است يار اسرار
بالوصل معاهد و نيكث
تا كي ز غمت ناله و فرياد توان كرد
ز افتاده به كُنج قفسي ياد توان كرد
آغوش و كنار از تو نداريم توقع
از نيم نگاهي دل ما شاد توان كرد
رخش ستم اين قدر نبايد كه بتازي
گيرم كه بما اين همه بيداد توان كرد
زاهد چه دهي پند كه ما از مي لعلش
ني همچو خرابيم كه آباد توان كرد
اي آن كه بدست تو سررشتهٔ خلقي است
يك رشته به پا طايري آزاد توان كرد
اي نور خدا گويم اگر سوء ادب نيست
ديگر ز كجا مثل تو ايجاد توان كرد
جاني و دلي روح رواني همه آني
از مشت گلي اين همه بنياد توان كرد
آورد هجومي بسرم خيل همومي
ساقي به يكي ساغرم امداد توان كرد
يك ره ننمودي نظر اسرار حزين را
گم كرده رهي رابره ارشاد توان كرد
دل و دين مي كني يغما بدين رخ
جهان گشتم نديدم اينچنين رخ
چه آتش پارهٔ بگرفته مأوا
بكانون دلم ز آن آتشين رخ
بشكر خنده زد آن انگبين لب
بنسرين طعنه زد آن ياسمين رخ
نياز آرند خيل نازنينان
بر آن سرو ناز نازنين رخ
نهند بر آستان سر منكرانت
يد و بيضا چو آرد ز آستين رخ
ز خط خضر بود آب بقانوش
ز لب عيسي دم گردون نشين رخ
از آن زلف و جبين در مجمع حسن
نموده كفر و دين باهم قرين رخ
سوي صورتگر چين گر خرامي
بگويد مرحبا حسن آفرين رخ
چو اسرار الهي پرده پوش است
مگر مرآت حق بيني است اين رخ
مستانه بيرون تاخته تا عقل و دين يغما كند
با چشم جادو ساخته تا عالمي شيدا كند
بربسته مژگان تو صف تا عالمي سازد تلف
دل ميبرد از هر طرف چشم تو وحاشا كند
غارت كند از يك نگه دين و دل آن چشم سيه
قتل اسيران بي گنه آن شوخ بي پروا كند
گه كشته خواهد عالمي گه زنده ميسازد همي
احيا چو عيسي هردمي زان لعل شكر خواكند
خواهي نمائي معجزت زان آستين بنما كفت
كان با كسان موسي صفت كار يد و بيضا كند
هركو ز عشق گلرخان گيرد متاعي در جهان
دنيا و دين و نقد و جان در كار اين كالا كند
يك جاغم و دردحبيب يكسوجفاهاي رقيب
اسرار خوكن با شكيب تا غم چه هابا ماكند
ديده را آينهٔ روي شهي بايد كرد
سينه را جلوه گه مهر و مهي بايد كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد