غزل شماره ۱۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۵

۳۴ بازديد


ساقي بيا كه عمر گران مايه شد تلف
دايم نخواهد اين در جان ماند در صدف
طفلي است جان و مهد تن او راقرارگاه
چون گشت راهرو فكند مهديك طرف
در تنگناي بيضه بود جوجه از قصور
پر زد سوي قصور چو شد طاير شرف
ز آغاز كار جانب جانان همي روم
مرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابي ز آفتاب بخاك آمد از شباك
خود بودي آفتاب چو شد پرده منكشف
انگشت بين كه جمره شد و گشت شعله ور
پس در صفات نور شد آن نار مكتشف
كرد آفتاب باده تجلي در انجمن
قد كان من سنائها الارواح يختطف
موسي جان ز جلوه شدش كوه تن خراب
ولي بوجهه هو ذاالشطر و انصرف
اسرار جان كند ز چه رو ترك ملك و تن
ببند جمال مهر جلال شه نجف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد