من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳

۳۳ بازديد


خورشيد پشت پنجره ي پلكهاي من
من خسته ام! طلوع كن امشب براي من

مي ريزم آنچه هست برايم به پاي تو
حالا بريز هستي خود را به پاي من

وقتي تو دل خوشي، همه ي شهر دل خوشند
خوش باش هم به جاي خودت هم به جاي من

تو انعكاس من شده اي ... كوه ها هنوز
تكرار مي كنند تو را در صداي من

آهسته تر! كه عشق تو جرم است، هيچ كس
در شهر نيست با خبر از ماجراي من

شايد كه اي غريبه تو همزاد من باشي
من... تو... چقدر مثل تو هستم! خداي من!!


غزل شمارهٔ ۱۶

۳۲ بازديد


بده به دست من اين بار بيستونها را
كه اين چنين به تو ثابت كنم جنونها را

بگو به دفتر تاريخ تا سياه كند
به نام ما همه ي سطرها، ستونها را

عبور كم كن از اين كوچه ها كه مي ترسم
بسازي از دل مردم كلكسيونها را

... منم كه گاه به ترك تو سخت مجبورم
... تويي كه دوري تو شيشه كرده خونها را

ميان جاده بدون تو خوب مي فهمم
نوشتهاي غم انگيز كاميونها را!


غزل شمارهٔ ۱۵

۳۴ بازديد


قلبت كه مي زند سر من درد مي كند
اين روزها سراسر من درد مي كند

قلبت كه... نيمه ي چپ من درد مي كشد
تب كرده، نيم ديگر من درد مي كند

تحريك مي كند عصبِ چشمهام را
چشمي كه در برابر من درد مي كند

شايد تو وصله ي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيكر من درد مي كند

هي سعي مي كنم كه ترا كيميا كنم
هي دستهاي مس گر من درد مي كند

دير است پس چرا متولد نمي شوي؟
شعر تو روي دفتر من درد مي كند


غزل شمارهٔ ۱۹

۳۳ بازديد


تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچ كس انگار هيچ وقت...

اينجا دلم براي تو هي شور مي زند
از خود مواظبت كن و نگذار هيچ وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمي شود، اخبار هيچ وقت...

حيفند روزهاي جواني، نمي شوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت

من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بوده ام برات سزاوار؟... هيچ وقت!

بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...


غزل شمارهٔ ۱۸

۳۳ بازديد


اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيه دردهاي هيچ كس نيست

حتي نفسهاي مرا از من گرفته اند
من مرده ام در من هواي هيچ كس نيست

دنياي مرموزي ست ما بايد بدانيم
كه هيچ كس اينجا براي هيچ كس نيست

بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه مي داند خداي هيچ كس نيست

من مي روم هرچند مي دانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچ كس نيست


غزل شمارهٔ ۱۷

۳۲ بازديد


قلم كنار تو افتاده ليقه خشك شده
حرف "ع ش ق" به خطِّ عتيقه خشك شده

دوباره زخم تو گل كرده "دوم" ماه است
زمان به روي "دو و ده دقيقه" خشك شده

كناره پنجره اي، ماه مي وزد ... داري
به سمت كوچه نگاه عميق خشك شده

از آن قرار براي تو اين فقط مانده است:
گلي كه بر سر جيب جليقه خشك شده

...هجوم خاطره ها ... چشمهاي تو بسته اند
و دستهاي تو روي شقيقه خشك شده

براي "عشق" تو سر مشق تازه مي خواهي
قلم كنار تو افتاده ليقه خشك شده


غزل شمارهٔ ۲۱

۳۲ بازديد


ضعيف و لاغر و زرد و صداي خواب آور
كنار بستر من قرصهاي خواب آور

لجن گرفته ام از اين سرگذشت ويروسي
از اين تب، اين تب مالارياي خواب آور

مني كه منحني زانوان زاويه دار
جدا نمي كندم از هواي خواب آور

همين تجمع اجساد موميايي شهر
مرا كشانده به اين انزواي خواب آور

زمين رها شده دور مدار بي دردي
و روزنامه ها پر از قصه هاي خواب آور

هنوز دفتر خميازه هاي من باز است
بخواب شعر! در اين ماجراي خواب آور


غزل شمارهٔ ۲۰

۳۲ بازديد


نوشته ام به دل شعرهاي غير مجاز
كه دوست دارمت اي آشناي غير مجاز

هوا بد است، بكش شيشه ي حسادت را
كه دور باشد از اينجا هواي غير مجاز

به كوچه پا نگذاريم تا نفرمايند:
جدا شوند ز هم اين دو تاي غير مجاز

دل است، من به تو تجويز مي كنم - ديگر
مباد پك بزني بر دواي غير مجاز

ترا نگاه كنم هرچه روز تعطيل است
مرا ببر به همين سينماي غير مجاز

تو - صحنه هاي رمانتيك و جمله هاي قشنگ
كه حفظ كرده اي از فيلمهاي غير مجاز

زبان به كام بگير و شبيه مردم باش
مباد دم بزني از خداي غير مجاز


غزل شمارهٔ ۲۴

۳۷ بازديد


دوباره تَش زده بر قلب نازك سيگار
هواي سرد و تو و فندك و پُك سيگار

تو طبق عادت هر روز مي نويسي باز
به روي صندليت "عشق" با نوك سيگار

و سرفه مي كني و ياد حرفهاي مني
كه گفته بودم انگار با تو كه سيگار،

براي حنجره ات خوب نيست دست بكش
و دست مي كشي از آخرين پُك سيگار

نه! جاي پاي كسي نيست جز خودت اينجا
فقط زمين و تن بي تحرك سيگار

كسي نمي رسد از راه، سخت مي رنجي
و مي روي كه ببيني تدارك سيگار


غزل شمارهٔ ۲۳

۳۳ بازديد


ديدمت چشم تو جا در چشمهاي من گرفت
آتشي يك لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آنقدر بي اختيار اين اتفاق افتاده كه
اين گناه تازه ي من را خدا گردن گرفت

در دلم چيزي فرو مي ريزد آيا عشق نيست؟
اينكه در اندام من امروز باريدن گرفت

من كه هستم؟ او كه نامش را نمي دانست و بعد
رفت زير سايه ي يك "مرد" و نام "زن" گرفت

روزهاي تيره و تاري كه با خود داشتم
با تو اكنون معني آينده اي روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هُرم نفسهاي تو هست
مرگ مي داند: فقط بايد ترا از من گرفت