غزل شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳

۳۴ بازديد


خورشيد پشت پنجره ي پلكهاي من
من خسته ام! طلوع كن امشب براي من

مي ريزم آنچه هست برايم به پاي تو
حالا بريز هستي خود را به پاي من

وقتي تو دل خوشي، همه ي شهر دل خوشند
خوش باش هم به جاي خودت هم به جاي من

تو انعكاس من شده اي ... كوه ها هنوز
تكرار مي كنند تو را در صداي من

آهسته تر! كه عشق تو جرم است، هيچ كس
در شهر نيست با خبر از ماجراي من

شايد كه اي غريبه تو همزاد من باشي
من... تو... چقدر مثل تو هستم! خداي من!!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد