غزل شمارهٔ ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳

۳۴ بازديد


ديدمت چشم تو جا در چشمهاي من گرفت
آتشي يك لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آنقدر بي اختيار اين اتفاق افتاده كه
اين گناه تازه ي من را خدا گردن گرفت

در دلم چيزي فرو مي ريزد آيا عشق نيست؟
اينكه در اندام من امروز باريدن گرفت

من كه هستم؟ او كه نامش را نمي دانست و بعد
رفت زير سايه ي يك "مرد" و نام "زن" گرفت

روزهاي تيره و تاري كه با خود داشتم
با تو اكنون معني آينده اي روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هُرم نفسهاي تو هست
مرگ مي داند: فقط بايد ترا از من گرفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد