من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۳

۳۴ بازديد


وقتي دلم به سمت تو مايل نمي شود
بايد بگويم اسم دلم دل نمي شود

ديوانه ام بخوان كه به عقلم نياورند
ديوانه ي تو است كه عاقل نمي شود

تكليف پاي عابران چيست؟ آيه اي
از آسمان فاصله نازل نمي شود

خط مي زنم غبار هوا را كه بنگرم
آيا كسي ز پنجره داخل نمي شود؟

مي خواستم رها شوم از عاشقانه ها
ديدم كه در نگاه تو حاصل نمي شود

تا نيستي تمام غزلها معلّقند
اين شعر مدتي ست كه كامل نمي شود


مثنوي

۳۵ بازديد


شب است و باز چراغ اتاق مي سوزد
دلم در آتش آن اتفاق مي سوزد

در اين يكي دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگي ام كاملا عوض شده است

صداي كوچه و بازار را نمي شنوم
و مدتي ست كه اخبار را نمي شنوم

اتاق پر شده از بوي لاله عباسي
من و دو مرتبه تصميمهاي احساسي

اتاق، محفظه ي كوچك قرنطينه
كنار پنجره... بيمار... صبح آدينه

كنار پنجره بودم كه آسمان لرزيد
دو قلب كوچك همزاد همزمان لرزيد

نگاه هاي شما يك نگاه عادي نيست
و گفته ايد كه عاشق شدن ارادي نيست

چه ناگهاني و ناباورانه آن شب سرد
تب تكلّف تقدير زير و رويم كرد

تو حسن مطلع رنجيدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنياي كودكانه ي من

من و دو راهي و بيراهه ها و زوزه ي باد
و مانده ام كه جواب تو را چه بايد داد

شب است و باز چراغ اتاق مي سوزد
به ماه يك نفر انگار چشم مي دوزد

چگونه مي گذرد اين مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خميازه پشت خميازه

هواي ابري و اندوه بايد و شايد
هنوز پنجره باز است و باد مي آيد

چقدر خسته ام از فكرهاي ديرينه
به خواب مي روم اينجا كنار شومينه

چراغ خانه ي ما نيمه روشن است انگار
و خوابهاي تو درباره من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نيست
هنوز آخر اين اتفاق روشن نيست...


غزل شمارهٔ ۳۶

۳۳ بازديد


از خاطرات گمشده مي آيم تابوتي از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسم عزاداران غير از لباس تيره نمي پوشم

در سردسيري از من بيهوده وقتي كه پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبيه خواب و خيال انگار تب مي كند تن تو در آغوشم

تكثير مي شوند و نمي ميرند سلولهاي خاطرات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صداي گرم تو در گوشم

هرچند زير اين همه خاكستر، آتش بگير و شعله بكش در من
حتي پس از گذشت هزاران سال روشن شو اي ستاره خاموشم

بعد از تو شايد عاقبت من نيز مانند خواجه حافظ شيراز است
من زنده ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمي كنند فراموشم


غزل شمارهٔ ۳۵

۳۳ بازديد


ساعت دو شب است كه با چشم بي رمق
چيزي نشسته ام بنويسم بر اين ورق

چيزي كه سالهاست تو آنرا نگفته اي
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف مي زدي و سرخ مي شدي...
هر وقت مي نشستي به پيشاني ات عرق...

من با زبان شاعري حرف مي زنم
با اين رديف و قافيه هاي اَجَق وَجَق

اين بار از غزل كاش بشنوي
ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق

من رفتني شده، تو زبان باز كرده اي
آن هم فقط همين كه: برو در پناه حق!


بخش ۲ - خواب ناصر خسرو

۳۳ بازديد

در ربيع الآخبر سنه سبع و ثلثين و اربعمايه كه اميرخراسان ابوسليمان جعفري بيك داودبن مكاييل بن سلجوق بود از مرو برفتم كه هر حاجت كه در آن روز خواهند باري تعالي و تقدس روا كند. به گوشه اي رفتم و دو ركعت نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداي تعالي و تبارك مرا توانگري دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم يكي از ايشان شعري پارسي مي‌خواند. مرا شعري برخوان. هنوز بدو نداده بودم كه او همان شعر بعينه آغاز كرد. آن حال به فال نيك گرفتم و با خود گفتم خداي تبارك و تعالي حاجت مرا روا كرد. پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب يك ماه ببودم و شراب پيوسته خوردمي. پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مي‌فرمايد كه قولوا الحق و لو علي انفسكم. شبي در خواب ديدم كه يكي مرا گفت چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند، اگر به هوش باشي بهتر. من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند. جواب داد كه بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد، حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را بيهوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را به افزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم. گفت جوينده يابنده باشد، و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود برمن كار كرد و با خود گفتم كه از خواب دوشين بيدار شدم بايد كه از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم.

بخش ۱ - زندگي در مرو

۳۸ بازديد

چنين گويد ابومعين الدين ناصر خسرو القباديني المروزي تاب الله عنه كه من مردي دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطاني، و به كارهاي ديواني مشغول بودم و مدتي در آن شغل مباشرت نموده در ميان اقران شهرتي يافته بودم.

زندگينامه ناصر خسرو

۳۸ بازديد

"براي جستجو در سفرنامه ناصرخسرو كليك كنيد"

ناصرخسرو

حكيم ناصر خسرو (۹ ذيقعده ۳۹۴-۴۸۱ قمري) ، از شاعران بزرگ و فيلسوفان برتر ايران است كه بر اغلب علوم عقلي و نقلي زمان خود از قبيل فلسفه يوناني و حساب و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام تبحر داشت و در اشعار خويش به كرات از احاطه داشتن خود بر اين علوم تأكيد كرده‌است. ناصرخسرو به همراه حافظ و رودكي جزء سه شاعري است كه كل قرآن را از برداشته‌است. وي در آثار خويش ، از آيات قرآن براي اثبات عقايد خودش استفاده كرده‌است. او در ۴۸۱ قمري (۱۰۸۸ ميلادي، ۴۶۷ خورشيدي) درگذشت. مزار وي در يمگان زيارتگاه است. از ناصر خسرو زن و فرزندي نماند؛ زيرا وي تا پايان زندگاني مجرد بود.

  سفرنامه ناصر خسرو


بخش ۴ - عزم نيشابور و كسوف

۳۲ بازديد

و بيست و سيوم شعبان به عزم نيشابور بيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم كه سي فرسنگ باشد و از آن جا به نيشابور چهل فرسنگ است. روز شنبه يازدهم شوال در نيشابور شدم.
چهارشنبه آخر اين ماه كسوف بود و حاكم زمان طغرل بيك محمد بود برادر جعفري بيك.
و مدرسه اي فرموده بود به نزديك بازار سراجان و آ« را عمارت مي‌كردند. و او به ولايت گيري به اصفهان رفته بود بار اول و دوم ذي القعده از نيشابور بيرون رفتم در صحبت خواجه موفق كه خواجه سلطان بود.

بخش ۳ - توبه و عزم سفر حج

۳۳ بازديد

انديشيدم كه تا همه افعال و اعمال خود بدل نكنم فرح نيابم. روز پنجشنبه ششم جمادي الاخر سنه سبع و ثلثين و اربعمايه نيمه دي ماه پارسيان سال بر چهارصد و ده يزدجردي. سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بكردم و ياري خواستم از باري تعالي به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهيات و ناشايست چنان كه حق سبحانه و تعالي فرموده است.
پس از آن جا به شبورغان رفتم. شب به ديه بارياب بودم و از آن جا به راه سنكلان و طالقان به مروالرود شدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل كه به عهده من بود معاف خواستم و گفتم كه مرا عزم سفر قبله است.
 پس حسابي كه بود جواب گفتم و از دنيايي آنچه بود ترك كردم الا اندك ضروري.

بخش ۷ - قزوين، رييس علوي آن و صنعت كفشگري در قزوين

۳۳ بازديد

پنجم محرم سنه ثمان و ثلثين و اربعمائه دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه از تاريخ فرس به جانب قزوين روانه شدم و به ديه قوهه رسيدم.
قحط بود و آن جا يك من نان جو به دو درهم مي‌دادند. از آن جا برفتم، نهم محرم به قزوين رسيدم. باغستان بسيار داشت بي ديوار و خار و هيچ چيز كه مانع شود در رفتن راه نبود.
و قزوين را شهري نيكو ديدم باروي حصين و كنگره بر آن نهاده و بازارها خوب الا آنكه آب در وي اندك بود در كاريز به زيرزمين.
و رييس آن شهر مردي علوي بود و از همه صناع‌ها كه در آن شهر بود كفشگر بيش تر بود.